
چو جنگ زوزه میکشد ترانه ای به بار نیست
پرنده ضجّه می زند؛، نشانی از بهار نیست
*
نمانده نای نرگسی، بدون بغض در گلو
به چشم سوگوار او، جز اشک بی قرار نیست
*
و دارِ پیر زشتخو، زند نهیب روز وشب
که غیر پیکر جوان، به تیرِ سردِ دار نیست
*
چوشد زمین زندگان، به زیر رود خون نهان
صدای مرگ شد دمان و جای استتار نیست
*
خبر دگر نمی رسد، دریغ از دیارمان
و گر رسد بدان! ز ماه ِ روی یار نیست
*
سبوی سرخ عاشقی که بود چون شقایقی
شکسته از فراقها نگاه مِی خمار نیست
*
به گوش غنچه گفته ام که راز خود نهفته ام
به پاسخش دریغ، جز هوار ناگوار نیست
*
چه بی نشانه خفت گل، و روی خود نهفت گل
که جنگ زوزه می کشد مجال نوبهار نیست
*
ویدا فرهودی
زمستان ۱۴۰۴

















