
نداری تو ای شیخِ خائن شرف
از این رو شوی با دلیران طرف
گرفتی تو سبقت ز تیمورِ لنگ
که شرمی نداری ز خروارِ ننگ
نگویند مردم ز چنگیز خان
ز روزی که شد فتنه هایت عیان
شنیدی چه کردی به بازارِ رشت؟
در آن شب که دادی تو فرمان به گشت
در ایلام کردی تو خون ها روان
چه گویم ز یزد و بم و بهبهان؟
ز مرزِ ارس تا سراوان و خاش
نبینی بجز عقل و عزم و تلاش
چو آمد فراوان تصاویرِ زشت
جهان در حسابت جنایت نوشت
نباشد ز نام تو بدنام تر
که آتش فشاندی سرِ خشک و تر
ز بیداد کردی تو طوفان بپا
که از بیمِ آن خفته ای در خفا
ز خاطر مبر زاهدِ پر عناد
خزانت ببینی از این تند باد
برایِ عدالت تو آماده باش
که عمقِ جنایت دگر گشته فاش
















