
جوانه ها را درو می کنید
بر خرمن زندگی ها آتش می زنید
و این جنایتی پس از آن چندین دگر است
از بام مسجدتان
که اذانش بانگ مرگ است و نابودی
باران گلوله می بارید بر سر انسان
زانکه آئینتان همه ضد بشر است
در خون می جویید «حقانیت» خود
که هر چه بیش ریزید
اجرتان با رهبر است
میهن کنون نشسته در سوگ و
ناله و فغان ز ظلمتان
در جهان گستر است
نخوانده اید تاریخ این سرزمین را
ای بی وطنان
تا در آیینه آن بینید پایان خود
گر نه امروز، اما فردا چنین مقدر است
نخسبند ایرانیان
تا زدایند این شب سیه ز روزگارشان
چو افق آزادی کنون
بیش از همیشه روشنتر است
شیخا، باش تا صبح دولتت بدمد
کین هنوز از نتایج سحر است

زودا، به گور خودکندهی خود سرنگون میشوید

حکومت روحانیت به پایان چرخهٔ خود رسیده است















