Thursday, Feb 12, 2026

صفحه نخست » از مصدق تا شاهزاده، سایرس یادگار

Sirous_Yadegar.jpgبسیاری علت ناآرامیهای ایران در سال ۵۷ را ناشی از برکناری و محاکمه مصدق میدانند. من که خود یکی از هزاران دوستدار مصدق بوده‌ام ازمقاله‌های میرفطروس در دهه هشتاد یا نود بشدت برآشفتم و مقاله‌ای در یکی از سایتهای ایرانی منتشر کردم در رد نوشته‌های میرفطروس. در ساختار ذهنی من مصدق و جبهه ملی جایگاهی بس رفیع داشت. بنابر واضح است که انتظار داشتم جبهه ملی روزی سر برآورد و به عنوان رهبری واقعی این ملت جنبشی رهایی بخش را آغاز کند. ولی چنین نشد؟ چرا؟ چرا پیروان راه مصدق نتوانستند در برابر روحانیون قد علم کنند؟

در واقعیت ملت امیدی به جبهه ملی نداشت و از داخل ساختار جمهوری اسلامی دنبال راه حل بود. ملت از مرگ خمینی خوشحال و چشم امید داشت که رفسنجانی یواش یواش فیتیله روحانیت را بپیچاند. من که دانشجو بودم در سالهای ۱۳۷۰ یادم است که دانشجویان انجمن اسلامی را به مثابه زامبی‌هایی میدیدم که بی‌شرمانه بر ضد رفسنجانی به پا خاسته بودند.

یادم است از کروبی و محتشمی‌پور متنفر بودم که به اصطلاح خط امامی بودند و بسیار خوشحال شدم که رفسنجانی همه‌شان را از مجلس جارو کرد. این خوشحالی دیری نپایید. کم کم کروبی‌ها و انجمن‌های اسلامی دانشجویان آزادیخواه شدند و رفسنجانی ناگهان چهره دیوگونه خود را نشان داد. رفسنجانی بود که اتوبوس نویسندگان را به ته دره پرت میکرد و سعید امامی می پروراند و کشتن کشیشها و قتلهای زنجیره‌ای و قتل درمانی به مثابه یک تاکتیک را تائید کرده بود. ما شدیم طرفداران حشمت‌الله طبرزدی و اکبر گنجی! خاتمی آمد و رئیس جمهور شد و چقدر ملت ایران عاشق خاتمی شد که حد ندارد. قتلهای زنجیره‌ای آمد و رفت. هشت سال گذشت. بعضی بگیر و ببندها شروع شد و اکبر گنجی و سازگارا و امثالهم هم پایشان به خارج از کشور باز شد.

احمدی‌نژاد که معلوم شد مهره خامنه‌ای است رفسنجانی را از دیو به فرشته تبدیل کرد و ما کلا فراموش کردیم چه جانوری بود خود اکبر خان. رفسنجانی که سهل است فقط به عشق ضربه زدن به اصل نظام، ما به خلخالی و اردبیلی و آذری قمی هم دل بستیم که اینها شاید بتوانند خامنه‌ای را به عقب برانند و کمی آزادی بدمد در این کشور اسلام زده اعدام خیز. نه اثری بود از چهار پنچ عضو شبح وار جبهه ملی و نه شاهزاده پهلوی مطرح بود به کل. هیچکس به عقلش هم نمیرسید که خاندان سرنگون شده پهلوی بتواند دوباره سر برآورد. حداقل من اینگونه فکر نمیکردم. ظاهرا در همان زمانها ریشه‌های پادشاهی خواهی یواش یواش شروع به رشد کرده‌بودند. یادم است که گنجی در جایی نوشته بود که حجاریان به پادشاهی مشروطه اعتقاد دارد و من خشکم زد! یعنی چه؟

اگر قرار بود پادشاهی اصلا محلی از اعراب داشته باشد من میبایستی پیش از یک پایه گذار وزارت اطلاعات و تئوریست اسلامی از آن آگاه میشدم؟ آیا شوخی میکند؟ شاید فکر کردم این هم یک بازی اطلاعاتی است. کشوری که خاتمی و هاشمی رفسنجانی را به بازی نمیگیرد کجاست آن احتمال که به شاهزاده‌ای نظام پیشین نگاه کند؟ بعضی از مشاوران شاهزاده ظاهرا در زیر پوست شهر در همان زمانها شروع به فعالیت کرده و به زندان هم افتاده بودند. یادم است که من هنوز نیم‌چشمی به کوروش زعیم و هرمیداس باوند با آن اسم عجیب و غریبش داشتم و آرزو میکردم ببینم که ناگهان این پهلوانان خفته سر از بالین بردارند و ملت را به حرکت درآورند ولی این رویا هرگز محقق نشد. به نظر میامد که خود آنها هم بیشتر امید به اصلاح‌طلبانی چون خاتمی و موسوی داشتند. دور دوم احمدی نژاد شروع جنبش سبز بود و اوج تظاهرات ضد رژیم.

همه مخالفان خامنه‌ای به میدان آمدند. ما آهنگ بلا چاو خوانان در آمریکا گوش و چشم سپرده بودیم که شاید نخست‌وزیر امام ما را به دوران پسا اسلامی برساند و پشت خامنه‌ای را به زمین بزند. حتی خود شاهزاده مچ بند سبز بست و به موج پیوست. ما بیصبرانه نطق‌های رفسنجانی و موسوی و اردبیلی و فائزه خانم و هر کس و ناکسی را دنبال میکردیم به این امید که بشکند کمر خامنه‌ای و نشد. جبهه ملی کلا یا فراموش شد یا ادغام شد در شکم نهضت آزادی و ملی مذهبی ها. بازرگان که سالها بود درگذشته بود و نوچه‌هایش اصلا شخصیتی دوست داشتنی نداشتند.

یزدی به شدت نان به نرخ روز خور مینمود و در حقیقت خبر زندانی شدنش بیشتر باعث خوشحالی میشد. اکنون که نگاه میکنم فکر میکنم نهضت آزادی بلای جان جبهه ملی شد. بازرگان و سحابی‌ها و یزدی باعث بدنامی جبهه ملی غیر مذهبی شدند. کوروش زعیم و هرمیداس باوند و سایر یاران آنها فقط عروسک هایی بودند باقی مانده از دوران قدیم. آنها می بایستی به خارج از کشور کوچ میکردند و مبارزه‌ای جانانه را شروع میکردند در امنیت آمریکا. نشستن در تهران و مثل موش بیچاره در دستان گربه آنها را به اغما برد. ظاهرا در اواخر دوران احمدی‌نژاد بود که شاهزاده کم کم مطرح شد به عنوان یک آلترناتیو. تلویزیون های لس آنجلسی بی وقفه شروع به دفاع از پهلوی و مقایسه آن با جمهوری اسلامی کردند برای مردم مایوس از اسلام و روحانیون و مسابقه برای پیوستن به شاهزاده شروع شد. دوران روحانی دلیلی بود بر اینکه اصلاح طلبی بیهوده است. دست خامنه‌ای رو شد که رئیس جمهورها عروسکی هستند در دست او و انتخابات مضحکه‌ای بیش نیستند. بخصوص که دست سنگین او رئیسی را به میان آورد.

آمدن ترامپ که بدون تعارف قاسم سلیمانی را کشت و نشان داد که آمریکا اگر بخواهد میتواند پشت خامنه‌ای را به زمین بزند به سرعت هوش از سر ایرانیان برد و ناگهان امید به این ناجی پر حرف ضد و نقیض گوی شکوفه زد. شاهزاده و مشاورانش نیک دریافتند که نه فقط آمریکا بلکه دنیا به مرحله نقد و رد کردن اصول لیبرالی که تا آنزمان آهنین می نمودند رسیده‌ است. نه فقط نباید شرمگین بود از دوران پادشاهی که باید حتی به ساواک هم صلوات فرستاد و گله کرد که به اندازه کافی نتوانستند ملت را در سال ۵۷ مدیریت کنند. الحق هم که با دیدن عکسهای خلخالی و بهشتی و رفسنجانی و خامنه‌ای و امثالهم در زندانهای شاه سخت است اینگونه نیندیشید. اگر همانطور که اسرائیل با کشتن فرماندهان حماس و حزب‌الله و سپاه توانست آنها را فلج کند و تقریبا تمامی این جبهه وسیع را یکباره ضربه فنی کند نبایستی ساواک هم در ۵۶ یا اوایل ۵۷ همین کار را میکرد؟ حالا دیگر شاهزاده شده بود کیمیا و همه چشمها نگران او.

شاهزاده که تا دیروز به سراغ جنبش سبز رفته بود، امروز سعی در ساختن یک جبهه متحد با چپها و جمهوری خواهان داشت. ولی ناگهان متوجه شد که اینهمه ناز اسماعیلیون کشیدن واقعا لازم نیست. مدتی اصرار کرد به ادامه کار با گروه جرج تاون ولی آنها شاهزاده را تنها یک نام بدون ریشه و پشتوانه فکری میدانستند که لازم است او را تربیت و مدیریت کنند. مدافعان سرسخت شاهزاده اما دیده بودند در جام جهان بین که تمامی روشنفکران و نامداران هرگز کاری اساسی نکرده‌اند و فقط منتظر ظهور یک آلترناتیو در میان اصلاح طلبان داخل کشور نشسته بوده اند بنابراین دستشان خالی است!

از فرج سرکوهی بگیر تا شورای گذار و شورای تصمیم و نوبل بگیران و ملی مذهبی‌ها همه دل به سلسله موسوی و خاتمی و روحانی بسته بودند و هیچ شورای رهبری محکم و دور از دسترس رژیم نساخته بودند. خیلی دیر بود که در قحط الرجال داخلی و خارجی بتوان بدیلی برای شاهزاده ساخت. شاهزاده که خسته شده بود از این جمع پر توقع و تند خوی همه آنها را ناگهان ول کرد و رفت تا سوار یکه‌تاز انقلاب شود. بیچاره مسیح علی‌نژاد که ناگهان زیر پای خود را خالی دید. حالا مردم نتنها در خارج از کشور بلکه در داخل کشور هم به رقیبان شاهزاده سنگ میزدند و دشنام میدادند. بله، رژیم از طرفی موفق بود که هیچ آلترناتیوی را باقی نگذارد در داخل و خارج و مردم هم وقتی مطمئن شدند چاره در دنباله‌روی از دشمنان دور از دسترس رژیم است به سراغ دشمن ذاتی رژیم رفتند. نهاد پادشاهی!

اگر توجه کرده باشید برعکس لیبرالها و چپها این شاهزاده بود که سالها پیش به سراغشان رفت ولی آنها او را از خود راندند. امروز امثال علیجانی و تقی رحمانی گله میکنند که چرا اطرافیان شاهزاده طیف ملی مذهبی و اصلاحطلب و حتی جمهوری خواه را چنین دشنام گویان از خود میرانند؟ آیا هرگز این طیف به سراغ شاهزاده رفت؟ بجز انکار و تمسخر به او نگریستند؟ آیا این شاهزاده نبود که به سمت موسوی رفت؟ آیا از سوی موسوی هرگز کسی این نکته را برجسته کرد و پیامی فرستاد و سراغی گرفت؟ ما معتادان روزمره اخبار که ندیدیم و نشنیدیم. آیا شاهزاده نبود که به سراغ شورای گذار و تصمیم رفت؟ آیا شاهزاده نبود که به سوی اسماعیلیون رفت و ناروایی دید؟

آیا نرنجاندن خانواده‌های بازماندگان مهمتر بود یا ساختن یک شورای ائتلافی؟ آیا میشد به کمک آن بازماندگان و مراسم یادآوری آنان جمهوری اسلامی را سرنگون کرد؟ یا با ساختن یک شورای رهبری؟ کدام مهمتر بود؟ آیا نشاندن همسر پهلوی در جای خود مهمتر بود یا نگه داشتن یک جبهه رهبری به جای یک شاهزاده؟ آیا اکنون علی نژاد فهمیده است که هزینه کوبیدن شاهزاده کل ملت را از مزیت داشتن یک شورای انقلاب محروم کرد؟ آیا واقعا می‌ارزید یکی به دو کردن بر سر نامهایی که شاهزاده آورده بود برای گسترش شورا؟

وقتی او شهدایی و نقره‌کار را معرفی میکند آیا واقعا جا دارد از نام شاهین نجفی یا امیر حسین اعتمادی برآشفت؟ آیا سخت بود فهمیدن آنکه نباید سر اضافه کردن نام دو سه نفر پادشاهی خواه کل شورا را به هم میزد؟ و تازه شورا که مورد پذیرش کل ملت قرار گرفته بود و تقریبا احترامی کسب کرده بود مساوی احترام شاهزاده. چرا استعفا و داغون کردن شورا؟ چه لزومی داشت وقتی شاهزاده ترک کرد اسماعیلیون هم استعفا دهد؟ حالا اسماعیلیون استعفا داد این مسابقه استعفا دادن بعد از آن چه بود؟ یعنی اگر کسی میماند در شورای ائتلافی کسر شأن میبود؟

آیا رهبریت یک ملت سر بگو مگو اینطوری یک شورای بزور تاسیس شده را می اندازند دور؟ امیدوارم این نوشته نشان دهد که حداقل چپ گرایان و جمهوریخواهان به اندازه کافی از طرف شاهزاده دعوت شدند. امروزه دیگر رسیدن به شاهزاده غیر قابل تصور است. متاسفانه ما رهبران عاقلی نداشته‌ایم. از بازماندگان مصدق بگیر تا اصللاح‌طلبان و تا امثال علی‌نژاد و اسماعیلیون. امروزه امثال علیجانی باید از خود بیشتر گله کنند تا از شاهزاده. ملت از شاهزاده شروع نکرد. ملت از امثال شما شروع کرد. ملت از ملی مذهبی‌ها شروع کرد و به شاهزاده رسید. آنکس که ملت را مایوس کرد شما بودید.

در مورد دشنام گویی جریان پادشاهی خواه باید گفت این بسیار طبیعی و کاملا قابل انتظار است اگر به انقلابهای پیشین نگاه کنیم. جریانهای غالب در تمامی انقلابها جریانهای ضعیفتر را که گه‌گاه خواهان مصالحه و کثرت گرائی هستند از خود میرانند و به کناری میزنند. این امر یک پدیده کاملا طبیعی است. همچنان که نشان دادم در بالا جریانهای ملی-مذهبی و چپ تا آنجا که توانستند رضا پهلوی و طرفداران پادشاهی را به هیچ انگاشتند و حتی بعد از جنایات فجیع رژیم اسلامی که به هر حال خود در بر سر کار آوردن آن وزن و مسئولیتی داشته‌اند را به کناری گذاشته و هنوز به دنبال محکوم و زندانی کردن پرویز ثابتی هستند!

آیا آنان که دستی داشتند در برقرار کردن جمهوری اسلام از نقش خود در انقلاب ۵۷ پوزش خواسته‌اند؟ اینها قدمهای بسیار بسیار لازمی هستند که سریعا اینها را از حالت یک دشمن به یک دوست تبدیل میکند. پوزش خواستن از نقش خود در انقلاب ۵۷ به معنای از پیوستن شما به سمت مردم است. این کار به سرعت آنها را آماده نقش آفرینی در این انقلاب میکند.

قدم بعدی اما پشتیبانی از شاهزاده است. بجای منتظر نشستن که شاید شاهزاده اقبالش افول کند و مخالفان غیر پادشاهی خواه لازم نباشد دست به سوی شاهزاده دراز کنند باید به این فکر کنند که چقدر این جنبش جان تازه‌ای خواهد گرفت اگر آنها پیش قدم شوند؟ ببینید مجتبی واحدی و مهدی نصیری را. با گذر کردن از گذشته و پذیرفتن شاهزاده حتی با آنکه صدها بار گفته اند که خواهان پادشاهی نیستند از منفور بودن به خودی بودن و بالاتر از آن به نقش آفرین بود رسیده‌اند. با اینکار آنها بسیار خوشنام تر خواهند بود از شیرین عبادی، اکبر گنجی، حشمت‌الله طبرزدی، محمد نوریزاد و مسیح علی‌نژاد که تا کنون راضی به پشتیبانی از شاهزاده نشدند که هیچ بلکه سعی در انکار او دارند. در سطوح پایین تر مسلم است که معترضان به شاهزاده بجز دشنام از پیاده نظام شاهزاده نخواهند شنید. این را چاره‌ای نیست متاسفانه.

اما بمحض آنکه نام آورانی قدمی در راه سقوط نظام و پیشوازی شاهزاده بگذارند خواهند دید که به سرعت دشنام ها محو خواهند شد و در سطح رهبری انقلاب آنها را به سرعت به کار خواهند گرفت به خاطر آنکه اکنون تبدیل به یک متحد شده‌اند و چه کمکی بهتر برای شاهزاده که نشان دهد او رهبری فراجناحی است. آیا شکی هست که اگر شورای گذار و خانم عبادی و حتی مسیح علینژاد در تکریم و پشتیبانی از شاهزاده حرفی می گفتند نتنها در چشم جهانیان جایگاه شاهزاده به سرعت بهبود می‌یافت بلکه خود شاهزاده هم خواه‌ناخواه متوجه کمک این عمل میشد و باعث همدلی بیشتر در سطوح بالا می گردید؟

بهترین قدم برای اینکه جمهوری خواهان به صحنه تاثیرگذاری برگردند و نتنها سقوط را تسریع کنند بلکه کثرت گرایی را این پیشقدم شدن است در پشتیبانی از شاهزاده. سخن من با شمایی که منتظر نشسته‌اید اینست که اگر منتظر بنشینید هم شانس داشتن ابتکار عمل را از دست داده‌اید هم کمک کرده‌اید به رادیکال شدن انقلاب. انقلابی ترین کار آنست که شما پیشقدم شوید در پذیرش رهبری شاهزاده. انکار کردن یا دشمنی و تحقیر طرفداران شاهزاده و تشبیه آنها به شعبان بی مخی شاید دل شما را خنک کند ولی باعث محروم شدن ملت از یک انقلاب کثرت گرا است. این فرصت را از دست ندهید.

سایرس یادگار

شمال کالیفرنیا



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy