داستان «بلدرچین و برزگر» را اکثرأ به یاد داریم؛ دو بلدرچین با جوجههای خود در کشتزاری زندگی میکردند.
روزها دنبال غذا میروند و شبها به لانه برمیگردند. یک شب اما جوجهها به پدر و مادرشان اطلاع میدهند صاحب کشتزار به «کمک همسایهها» قصد درو کردن مزرعه را دارند. جوجهها نگرانند و مادرشان به آنها اطمینان میدهد که نترسند و کسی لانه آنها را خراب نمیکند.
شب دوم، جوجهها میگویند کسی به «کمک برزگر» نیامد و آنها فردا با «اقوامشان» کشتزار را درو میکنند. پدر جوجهها سعی میکند آنها را از نگرانی درآورد: «نترسید، فردا هم کسی نخواهد آمد و آشیانه ما پابرجا خواهد ماند».
باز شبی دیگر جوجهها اطلاع میدهند که «اقوام برزگر هم به کمک» آنها نیامدند و تصمیم بر این شده که خودشان، «برزگر و پسرش»، به تنهایی کشتزار را درو کنند.
بعد از شنیدن این خبر، پدر و مادر جوجهها به هم نگاهی کرده و میگویند: «اینجا دیگر جای ماندن نیست. فردا لانه ما خراب میشود...»
اگر میخواهیم بدانیم که بیشتر همذاتپنداری (همدلی، همدردی و...) با بلدرچینها داریم یا برزگر، شاید نخست باید از خود بپرسیم دلمان به حال کدامیک بیشتر سوخت/ میسوزد؟
برزگری که همسایهها و حتی اقوامش برای درو کردن به کمک او نیامدند؟ یا بلدرچینهایی که هر شب از ترس خراب شدن لانهشان با هم گفتوگو دارند که بهزودی قرار است از آنجا فرار کنند؟!
بحث میتواند طولانیتر هم بشود؛ مثلاً برزگر حق دارد که محصولش را برداشت کند، برایش زحمت کشیده است. بلدرچینها نیز از آن طرف حق حیات و زیست دارند و غیره...
در این کتاب درسی دانشآموزان، بحث بر سر چیست و چه بهرهای حاصل؟ اگر از دانشآموزان بپرسیم، اکثر قریب به اتفاقشان دستشان را به نفع بلدرچینها بالا میبرند؛ چون بلدرچینها اسیر تصمیم برزگرهای «خوب» میشوند و باید خانهشان خراب شود و فرار کنند.
به هر روی، سخن کوتاه؛ نویسنده این داستان احتمالاً چیزی بین «آرمانگرایی و واقعیتگرایی» را میخواهد به دانشآموزان درس دهد: اینکه همواره «متکی به خود باشند، روی پای خود بایستند» و دشمن را حقیر و بیچاره تصور نکنند.
اما ترامپ، یک بنکدار آمریکایی (بازرگان کلیفروش) است؛ برای او برزگر (انسان) و بلدرچین (حیوان)، کشتزار و غیره نسبت به میزان بهرهدهیشان ارزشمند است و لا غیر. فردی است باهوش، بسیار نوعدوست، صلحطلب، اهل معامله و حراف و صاحب قدرت مطلق.
از اینرو در منطقه انرژیزای خاورمیانه، قراردادهای سرمایهگذاری یکهزار میلیاردی در آمریکا («آمریکا اول») را بسته... ویتکاف و کوشنر و... دارد. لشکر، کشتی و هواپیماهای جنگی برای امنیت تجارت و بازرگانیاش دارد... با ایرانیان و جوان و خون و خیابانهای ایران ارتباطی ندارد... و اگر هم دارد، بهخاطر امنیت آن سرمایهگذاریهاست که در منافعش اختلالی ایجاد نگردد...
دوستان، ما ایرانیان باید بیشتر «به خود متکی» باشیم. کسی را نداریم و کسی نیز به یاری ما نخواهد آمد که کشتزارمان را درو کند! خیالبافی و آرمانگرایی راه به جایی نمیبرد.
«خرد جمعی، همذاتپنداری» تنها راه چاره است وگرنه ۱۰۰ سال دیگر هم به یک «حکومت ملی» دلخواهمان دست پیدا نخواهیم کرد.
همه چیز را میدانیم؛ پیامبران، فیلسوفان و جامعهشناسان، مارکس و لنین، اسپینوزا، کارل پوپر، حافظ و سعدی و مولوی و... خلاصه همه و همه چیز را میشناسیم و میدانیم و از همه بهتر بلدیم؛ اما... و صد اما قادر نیستیم در سرزمین خود یک «نظام سیاسی» برای اداره خودمان برپا کنیم... جای تأسف ندارد؟!
یاد و خاطره همه به خاک و خون افتادگان راه آزادی و سربلندی ایران گرامی باد.
امید است سرمایه زندگی
از آن است شادی و فرخندگی
جز از کار خود کامکاری مجوی
جز از راستی رستگاری مجوی!
پاینده بماند ایران

















