"لاله هایی که خواهند دمید"

دی ماه
با دستانِ یخزده اش
درِ خانه را کوبید
و ما
از پشت پنجرههای دود گرفته
به خیابان نگاه کردیم.
*
خون
مثل بارانی تیره
روی شانههای شهر می نشست
و جوانی
در پیاده رو بر زمین افتاد
بیآنکه نامش را کسی
تا صبح بر لب آورد.
*
ما از کنار دیوارهای سوخته گذشتیم
و صدای مادری را شنیدیم
که روسری اش
بوی باروت می داد.
*
شیخِ خمیده قامت
در اتاقی گرم
دستهایش را به هم میمالید
و از ایمان و نصر سخن میگفت.
اما ایمان
سالهاست از این کوچه رفته است.
مثل پرندهای
که دیگر به بامهای دروغ برنمیگردد.
*
میگویند صبر کن
میگویند خدا بزرگ است
اما خدا
در چشمان دختری
که به خاک افتاد
کوچک شد.
کوچک تر از گلولهای
که قلبش را شکافت.
*
و ما
به سحرگاه می اندیشیم
و بادی که می آید
تا این شبِ ضخیم را با خود ببرد
و به لاله هایی
که روزی
از پشت همین دیوارها
خواهند دمید.

















