Monday, Feb 23, 2026

صفحه نخست » نامهء سرگشاده ای به داریوش آشوری

ena.jpgاسماعیل نوری علا - ویژه خبرنامه گویا

داریوش عزیزم،

دیروز که عکس تو را در کنار شاهزاده رضا پهلوی دیدم هم یکه خوردم و هم غرق شادمانی شدم. چرا که از یکسو فکر نمی کردم که، آماده برای شنیدن طعنه های این و آن، به این دیدار رفته باشی و، از سوی دیگر، می دانستم که اگر قرار است توفیقی برای ملت ما در خلاصی از شر حکومت اسلامی و رسیدن کم هزینه به حکومتی سکولار دموکرات وجود داشته باشد، راهی جز همکاری با شاهزاده باقی نمانده است.

من البته در سال های اخیر بیشتر نگران احوالات تو بوده ام که، با بیشترین ناراحتی های جسمی و کمترین امکانات اما هوشیار و مراقب، در دوری از وطن به سر می بری. اما از این که چگونه بر آن شدی تا با شاهزاده رضا پهلوی دیداری داشته باشی بی خبر بوده ام. اما اکنون یقین دارم که با این دیدار خواسته ای بر این نکته انگشت بگذاری که جز حمایت از شاهزاده راه نجات معقولی برای کشور دور از دست مان نمی بینی. و، به نظر من، آنکه تو را بخاطر این اقدام سرزنش کند آنقدر بی خیال و گریزان از واقعیت به سرمی برد که نمی داند اقدام کنونی تو اوج زندگی شرافتمندانه ای است که از توفان حوادث بسیار گذشته است.

داریوش عزیزم. امسال از آغاز دوستی ما (که بهرام بیضائی مسبب آن بود) 66 سال می گذرد. در این مدت گاه بسیار بهم نزدیک شده و گاه هم از هم دور افتاده ایم. اما شاید اوج این رابطه نه شرکت در جلسات دفنر خلیل ملکی اواخر دههء 1330، نه سال های طولانی کارمندی در سازمان برنامه، نه همکاری در نشر مجله علوم اجتماعی و نه زمان اقامت تو در آکسفورد، بلکه در شبی بود در سال 1346 که، به اتفاق هفت نفر دیگر، در خانهء تو جمع شدیم و نخستین اعلامیه عده ای از نویسندگان ایران را، با انشای تو، امضا کردیم و پایه های تشکیل کانون نویسندگان ایران را گذاشتیم. آن شب حدوداً چند ماهی بیشتر از مراسم تاجگزاری محمدرضا شاه پهلوی نمی گذشت و ما برای مخالفت با انجام کنگره نویسندگانی که قرار بود به همان مناسبت برگزار شود گرد هم آمده بودیم. آن شب، آن اقدام مشترک، ما را تاریخاً بهم متصل کرد و یادگاری را بوجود آورد که دیگر قابل پاک کردن نیست.

اما براستی آن شب من و تو، (همراه با بهرام بیضائی و محمدعلی سپانلو و چند نفر دیگر) با کدام آرزو و امید گرد هم آمده بودیم؟ آیا در آن شب ما در مسیری پا می نهادیم که با راهی که شاه در پیش گرفته بود موازاتی نداشت؟ آیا حس می کردیم که شاه پا به راهی نهاده که عاقبت به پایان حاکمیت خود او منجر خواهد شد؟ آیا حامل همان نگرانی هائی بودیم که بخشی از همکاران متخصص مان در سازمان برنامه اظهار می داشتند؟ آیا ما اصلاح طلبان آن روز نبودیم که در داخل کانون هم به ماجراجوئی های مجنونانه آل احمد دهانه می زدیم و هم بشدت نگران حضور به آذین و دیگر توده ای هائی بودیم که پسوند «سابق» را با نام خود حمل می کردند اما می دانستیم که شراکت شان با ما موقتی و تنها بخاظر ضربه زدن به تمامیت خواهی رژيم شاه است؟

و خودمان چه در دست داشتیم؟ جز آرزوی داشتن حکومتی مدرن و امروزی و توسعه محور که نه با قانون اساسی مشروطهء مشروعه، و نه با حکومت دکتر مصدق مشهور به ملی گرائی، به دست آمده بود و همچنان این شاه تمامیت خواه پهلوی بود که میراث بر مدرن سازی ایران محسوب می شد.

نمی خواهم، جز یادآوری این پیوند، به شرح ماجراهائی بپردازم که عاقبت هر دوی ما را از وطن مان آواره کرد. نیز نمی توانم داستان آنچه را که در سر تو گذشته است تا به نتیجهء امروز برسی حکایت کنم چون از آن بی خبرم؛ اما قادرم از آن بگویم که، در فاصلهء 1359، که سال خروجم همیشگی ام از ایران بود، تا 1389، یعنی سالی که برای نخستین بار در دفتر شاهزاده رضا پهلوی به دیدار او نائل شدم، چگونه پس از یقین به معحزهء سکولار دموکراسی بعنوان تنها آلترناتیو حکومت اسلامی بود که به جستجوی شخصیتی برای زعامت روندهای آینده برخاستم و در 1386 آن را در شخصیتی به نام شاهزاده رضا پهلوی یافتم و یافتهء خود را فریاد زدم.

امروز 18 سال از آن فریاد و 16 سال از نخستین دیدارم با شاهزاده رضا پهلوی گذشته است و اکنون عکس دیدار تو با شاهزاده به من می فهماند که در این راه تنها نیستم چرا که اکنون رفیق قدیمم به من می گوید که ما راهی را پیش گرفته ایم که هر که ایران را، یا توسعهء ایران را، و یا نیاز ایران را به وجود رهبری آزادیخواه و آبادانی اندیش را درک نمی کند، به حکم درک خود، ناچار است که تیر ملامت را در کمان سرزنش نهاده و رها کند.

داریوش عزیزم. آشکار است که ما نمی توانیم در بازماندهء مختصر زندگی خود از جهان بی پیر توقعی داشته باشیم. اما عکس تو در کنار شاهزاده ای که پرچمدار نجات ایران شده، نشان از آن دارد که می توان همچنان به آزادی ایران امیدوار بود و آرزو کرد که شاهزاده رضا پهلوی، در قامت شخصیتی که حوالتی تاریخی را بر دوش دارد، در آزادی و آباد سازی ایران عزیزمان موفق شود.

آنگاه ما، در گوری که در آن خفته ایم، می توانیم با آینده نگری حافظ کفراندیش همراه باشیم که می گفت: «بر سر تربت من با می و مطرب بنشین / تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم».

دنور - کلرادو



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy