
دیری است که
نمایش تمام شده
اما تو
بیرقِ فرسودهِ وهم را
هنوز
بر دوش می کشی.
گام که بر می داری
سایه ای از جنون
بر پردهِ زمان می لغزد
و ما
فرو ریختنت را
از دور می بینیم.
با انگشتی آغشته به خون
فرمانِ آتش می دهی
اما آتش
از تو فرمان نمی برد،
و حُکمت
چون برگی خزان زده
بر کنارهِ جویِباریِ سرخ
می پوسد،
بی آنکه نسیمی
برایش مرثیه ای بخواند.
رعد را
شهر
در مشت هایِ گره کرده خود
پنهان کرده،
ولی برقی
از سینه تب دارش
دمادم
زبانه می کشد.
و آنگاه که
نخستین تُندر
بر صخرهِ سرخ فرود آید
مارها
از شانههایت
چون رشته های وهم
به خاک باز میگردند
و سوارکارانِ زیرک
نامت را چون غباری سبک
از آستین های خویش
می تکانند.
ناگهان
جوانی
درفشی نو
از دلِ آتش برمی کشد
و بیرقِ نیم سوخته ات
بر خاک می افتد،
و زمینِ سیاه پوش
در سکوتی بلند
نامیِ تازه
بر زبان می آورد
نامی برای فردا
نامی
که بوی سپیده می دهد.

















