در سیاست، بعضی بنبستها محصول ناتوانیاند و بعضی دیگر نتیجه طراحی. بنبست امروز اپوزیسیون ایران از نوع دوم است. این وضعیت نه بهدلیل کمبود چهره سیاسی شکل گرفت، نه بهخاطر فقدان گفتوگو، و نه بهسبب بستهبودن فضا--بهویژه در خارج از کشور. این بنبست ساخته شد؛ آگاهانه، مرحلهبهمرحله، و توسط همان جریانهایی که امروز با صدای بلند از آن شکایت میکنند.
اگر قرار است صادق باشیم، باید از این نقطه شروع کنیم:
در چهار دهه گذشته، هیچ چهرهای در میان اپوزیسیون ایران به اندازه شاهزاده رضا پهلوی امکان همگرایی، جذب طیفهای متضاد، و ایجاد یک محور مشترک حداقلی را نداشته است. این واقعیت را نه هواداران او، بلکه رفتار مخالفانش بهخوبی تأیید میکند. حجم انرژیای که صرف مهار، تخریب، و بیاعتبارسازی او شده، خود نشانهای است از جایگاه واقعیاش در معادله سیاسی.
اما مسئله اصلی از اینجا آغاز میشود: بسیاری از همین مخالفان، در مقاطع مختلف، نهتنها با شاهزاده رضا پهلوی مخالفتی نداشتند، بلکه آگاهانه به او نزدیک شدند، از نامش استفاده کردند، و از اعتبار اجتماعیاش برای پیشبرد پروژههای خود بهره گرفتند--پروژههایی که هدف نهاییشان، نه تقویت او، بلکه حذف او و حذف ایده پادشاهی بود.
استفاده ابزاری از مشروعیت، نه پذیرش آن
در سیاست، استفاده از سرمایه نمادین یک چهره الزاماً به معنای پذیرش رهبری او نیست. دقیقاً همین تمایز، کلید فهم رفتار بخشی از اپوزیسیون است. این افراد بهخوبی میدانستند که بدون اتصال به نام شاهزاده رضا پهلوی، پروژههایشان فاقد وزن اجتماعی است. بنابراین، راهبردی دوگانه در پیش گرفتند: نزدیکشدن برای کسب مشروعیت، و همزمان آمادهسازی صحنه برای حذف.
در ظاهر، گفتوگو، همکاری، هماندیشی و اتحاد مطرح میشد؛ اما در لایه زیرین، هدف چیز دیگری بود:
استفاده از اعتبار شاهزاده برای بسیج افکار عمومی، و سپس تبدیل همان اعتبار به سلاحی علیه خود او.
این الگو بارها تکرار شد. در نشستها، بیانیهها، پروژههای مشترک، و ابتکارهای رسانهای، نام شاهزاده رضا پهلوی نقش «ضامن مشروعیت» را بازی میکرد؛ اما به محض آنکه بحث از تمرکز، مسئولیت سیاسی، یا نقش محوری به میان میآمد، همان افراد عقب میکشیدند یا حمله را آغاز میکردند. اتحاد، فقط تا جایی مطلوب بود که رهبری شکل نگیرد.
گفتوگو تا مرز تصمیم؛ نه یک قدم جلوتر
یکی از بزرگترین تحریفها در روایت امروز، این ادعاست که «مشکل، نبود گفتوگو بود». این ادعا بهسادگی با واقعیت تاریخی تناقض دارد. گفتوگو انجام شد--آنهم گستردهتر و بازتر از هر تجربه مشابهی در اپوزیسیون ایران. شاهزاده رضا پهلوی نهتنها با موافقان، بلکه با منتقدان و حتی مخالفان سرسخت نشست. با جریانهایی گفتوگو کرد که هزینه سیاسی داشت و خشم بخشی از هوادارانش را برانگیخت.
اما گفتوگو یک مرحله دارد که بسیاری از این مخالفان هرگز حاضر نشدند از آن عبور کنند: مرحله تصمیم.
تا زمانی که گفتوگو در سطح حرف، ایده، و امکان باقی میماند، مشکلی نبود. اما به محض آنکه نشانههای تمرکز طبیعی جامعه پدیدار شد--به محض آنکه روشن شد جامعه بهدنبال یک محور مشخص است--همان گفتوگوکنندگان دیروز به منتقدان تند امروز تبدیل شدند. نه به این دلیل که اتفاق تازهای افتاده بود، بلکه چون پروژه اصلیشان در خطر قرار گرفت.
پروژه حذف، نه اختلاف نظر
اینجا باید صریح بود: آنچه رخ داد، اختلاف نظر سیاسی نبود. اختلاف نظر، با ارائه بدیل همراه است. اختلاف نظر، مسئولیت میآورد. اختلاف نظر، هزینه میپردازد. اما آنچه در عمل دیدیم، چیزی جز پروژه حذف نبود.
پروژهای که منطقش ساده بود:
شاهزاده رضا پهلوی میتواند موتور بسیج باشد، اما نباید مقصد شود.
میتواند ابزار باشد، اما نه فاعل.
میتواند مشروعیت بدهد، اما نه تصمیم بگیرد.
به همین دلیل، از همان ابتدا تلاش شد نقش او به «نماد» تقلیل یابد؛ نمادی بیدندان، بیاختیار، و قابلکنترل. هر جا که این تقلیلدادن با مقاومت مواجه شد، زبان نقد جای خود را به زبان برچسبزنی داد: تمامیتخواهی، اقتدارگرایی، فردمحوری، خطر تمرکز.
این برچسبها نه از سر نگرانی دموکراتیک، بلکه برای توجیه شکست پروژه حذف به کار رفتند.
تناقض بنیادین: اتحاد بدون محور
یکی از عجیبترین ادعاهای مخالفان این است که خواهان اتحادند، اما با هرگونه محوریت مخالفاند. این تناقض، قلب بنبست سیاسی امروز است. اتحاد بدون محور، اسم دیگری برای پراکندگی است. هیچ تجربه سیاسی موفقی--در هیچ کجای جهان--وجود ندارد که در آن، اتحاد بدون تمرکز و بدون مسئولیت شکل گرفته باشد.
اما برای این جریانها، مسئله اصلاً موفقیت سیاسی نبود. مسئله، جلوگیری از شکلگیری رهبریای بود که کنترلش از دست آنها خارج میشد. به همین دلیل، هر بار که جامعه بهطور طبیعی به سمت تمرکز حرکت کرد، آن را «خطرناک» نامیدند. نه چون خطرناک بود، بلکه چون غیرقابلمهار بود.
ساختن بنبست، سپس شکایت از آن
وقتی یک گزینه واقعی روی میز است و شما آن را رد میکنید، اما هیچ گزینه عملی دیگری ارائه نمیدهید، این رفتار نه نقد است و نه دموکراسیخواهی؛ این قفلکردن مسیر است. این دقیقاً همان کاری است که بارها تکرار شد. هر تلاش جدی برای همگرایی، یا با شرطگذاریهای فلجکننده مواجه شد، یا با تخریب رسانهای، یا با عقبنشینی در لحظه تصمیم.
نتیجه این رفتار، بنبستی است که امروز از آن حرف میزنند. بنبستی که خودشان ساختند و حالا میخواهند مسئولیتش را به گردن «شرایط»، «فضا» یا حتی «طرفداران» بیندازند.
تمامیتخواهی؛ برچسبی برای فرار
اتهام تمامیتخواهی، در این میان، نقش یک ابزار دفاعی را بازی میکند. ابزاری برای فرار از پاسخگویی. چون اگر مشکل «شخص» باشد، دیگر نیازی نیست درباره عملکرد خود توضیح بدهند. اگر تقصیر «هواداران» باشد، دیگر لازم نیست بپرسیم چرا خودشان هیچ بدیلی نساختند.
اما واقعیت ساده است:
اگر تمامیتخواهی در کار بود، گفتوگو از ابتدا بسته میشد.
اگر حذف در کار بود، بازگشت ممکن نبود.
اگر تمرکز با زور تحمیل میشد، این همه تلاش برای جلوگیری از آن لازم نبود.
حمایت مردمی از شاهزاده رضا پهلوی نه محصول تبلیغات است، نه نتیجه حذف رقبا؛ نتیجه یک انتخاب طبیعی در شرایط بحران است. انتخابی که بسیاری تلاش کردند آن را مهار کنند، مصادره کنند، یا بیاثر سازند--و وقتی موفق نشدند، نامش را «خطر» گذاشتند.
جمعبندی: مسئولیت را به نامش بخوانیم
اگر قرار است از بنبست سیاسی حرف بزنیم، باید شجاعت داشته باشیم سازندگانش را هم نام ببریم. این بنبست حاصل کمبود نیست؛ حاصل امتناع از پذیرش نتیجه است. حاصل پروژهای است که میخواست از یک چهره برای حذف همان چهره استفاده کند. حاصل سیاستی است که اتحاد را میخواست، اما رهبری را نه.
امروز، خروج از این بنبست فقط دو راه دارد:
یا پذیرش مسیری که جامعه بهطور طبیعی انتخاب کرده،
یا ارائه یک بدیل شفاف، عملی و مسئولانه--نه در حد شعار، بلکه در سطح عمل.
غیر از این، هر ادعای دیگری فقط ادامه همان پروژهای است که از ابتدا برای قفلکردن مسیر طراحی شده بود.
ارشان آزاری

















