ایران به برزخِ خطر افتاده ای دریغ
عقل از میانِ معرکه جا مانده، ای دریغ
پس از گذشت ۴۷ سال از استقرار جمهوری اسلامی، ارزیابی کارنامه این نظام دیگر صرفاً یک قضاوت سیاسی نیست، بلکه ضرورتی برای فهم موقعیت کنونی ایران و ترسیم مسیر آینده است. در این چهار دهه، سه حوزه کلیدی ،سیاست خارجی، اقتصاد و حکمرانی داخلی نهتنها به ثبات و کارآمدی نرسیدهاند، بلکه در بسیاری موارد به سرچشمه بحرانهای مزمن تبدیل شدهاند.
در عرصه سیاست خارجی، الگوی تصمیمگیری مبتنی بر تقابل، هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل کرده است. این رویکرد، بهجای تقویت امنیت ملی، در مواردی به افزایش تنشهای منطقهای و بینالمللی انجامیده و ایران را در موقعیتی پرریسک قرار داده است. در واقع سیاست خارجی رژیم بزرگترین تهدید امنیت ملی بوده است.در حوزه اقتصادی، گسترش رانت، فساد ساختاری و اقتصاد غیرشفاف، فاصله میان ظرفیتهای بالقوه کشور و واقعیت معیشتی مردم را بهشدت افزایش داده است؛ بهگونهای که بخش قابل توجهی از جامعه با چالشهای جدی در تأمین نیازهای اولیه مواجه است.
در زمینه آزادیهای فردی و حقوق شهروندی نیز، محدودیتهای گسترده موجب کاهش سرمایه اجتماعی و فرسایش اعتماد عمومی شده است که گاه تداعی قرون وسطاست.
با این حال، آنچه تا مدتها بهعنوان ستون اصلی بقای نظام شناخته میشدیعنی ساختارهای امنیتی و نظامی ، اکنون با نشانههایی از فرسایش و آسیبپذیری روبهرو است. هشدار وزیر اطلاعت پیشین درباره نفوذاسراییل که توجهی به آن نشد و عملا تاروپود امنیت کشور متلاشی شد، همراه با فشارهای خارجی ،جنگ ۱۲ روزه و جنگ کنونی، نشان میدهد که این حوزه ها نیز دیگر از ثبات پیشین برخوردار نیستد. با وجود این، همچنان میتوان آن ها را آخرین تکیهگاه حفظ وضعیت موجود دانست.
در این میان، یک پارادوکس مهم شکل گرفته است: تشدید تهدیدات خارجی، در عین افزایش خطر برای کشور، میتواند به انسجام موقت داخلی به نفع حاکمیت منجر شود. بخشی از جامعه، بهویژه قشر خاکستری، در مواجهه با احتمال بیثباتی یا مداخله خارجی، ممکن است از مواضع انتقادی فاصله گرفته و به گزینه «حفظ وضع موجود» گرایش پیدا کند. این پدیده، اگرچه قابل درک است، اما در عمل میتواند به تداوم چرخهای منجر شود که در آن بحرانهای بیرونی به بازتولید قدرت درونی کمک میکنند.
تجربه تاریخی، چه در ایران و چه در دیگر کشورها، نشان میدهد که حکومتهای بحرانزا لزوماً از بحران تضعیف نمیشوند؛ بلکه گاه از آن برای بازسازی مشروعیت یا توجیه تداوم کنترل بهره میبرند. از اینرو، این تصور که فشار خارجی یا جنگ میتواند بهتنهایی به تغییر پایدار منجر شود، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، میتواند به نتایجی معکوس بینجامد.
در سوی دیگر، تداوم وضعیت موجود نیز پاسخگوی مطالبات انباشتهشده جامعه نیست. حتی در صورت عبور از بحرانهای مقطعی و نجات از مهلکه جنگ کنونی، پرسشهای اساسی درباره کارآمدی حکمرانی، عدالت اقتصادی و حقوق شهروندی همچنان بیپاسخ باقی خواهند ماند. افزون بر این، خطر شکلگیری دور تازهای از اقتصاد رانتی--اینبار تحت عنوان بازسازی--نیز وجود دارد؛ وضعیتی که میتواند به تعمیق شکافهای اجتماعی و اقتصادی بینجامد و تضمینی نیست الیگارش ها و سودجویان باز هم به چپاول ملت نپردازند.
در چنین شرایطی، جامعه ایران در وضعیتی دوگانه و پیچیده قرار گرفته است: از یکسو با ناکارآمدی و انسداد درونی مواجه است، و از سوی دیگر با تهدیدات و فشارهای خارجی. این وضعیت را میتوان نوعی «برزخ راهبردی» توصیف کرد که خروج از آن نیازمند بازتعریف مسیر کنش سیاسی و اجتماعی است.
در این چارچوب، نقش جامعه مدنی و نیروهای مستقل بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا میکند. نخستین اولویت، کاهش تنشها و جلوگیری از گسترش درگیری و توقف فوری جنگ است .چرا که بیثباتی گسترده، بیش از آنکه به تضعیف قدرت سیاسی بینجامد، به تضعیف جامعه و تقویت ساختارهای سختافزاری منجر میشود. همزمان، ضروری است که مطالبات اجتماعی به مسیرهای مدنی، سازمانیافته و هدفمند بازگردانده شود.
یکی از گزینههای قابل طرح، حرکت بهسوی ایجاد یک سازوکار انتقالی مبتنی بر اجماع ملی است؛ برای نمونه، شکلگیری یک شورای ملی موقت. چنین شورایی، در صورت برخورداری از مشروعیت اجتماعی و ترکیبی متنوع از نیروهای خوشنام--از مدیران کارآمد و نمایندگان اصناف گرفته تا حقوقدانان، روزنامهنگاران مستقل و چهرههای مدنی--میتواند نقش واسطی میان جامعه و ساختار قدرت ایفا کند.
ماموریت این شورا باید محدود، شفاف و زمانمند باشد: فراهمسازی بستر انتخابات آزاد، تضمین حقوق اساسی شهروندان، و در نهایت تشکیل مجلس مؤسسان برای تعیین ساختار آینده نظام سیاسی. چنین رویکردی میتواند از افتادن کشور به دام هرجومرج یا تداوم انسداد جلوگیری کند.
این شورا تنها زمانی شانس موفقیت دارد که بر پایه یک گفتمان ملی فراگیر شکل گیرد؛ گفتمانی که نه وابسته به قدرتهای خارجی باشد و نه در انحصار یک جریان خاص. شکلگیری آن میتواند از طریق ائتلافی از احزاب ملی یا ابتکار چند شخصیت مورد اعتماد با گرایشهای مختلف آغاز شود.
این مسیر، نیازمند چند پیششرط اساسی است:
• شکلگیری گفتمان ملی فراگیر
• پرهیز از وابستگی به بازیگران خارجی
• جلب اعتماد «قشر خاکستری»
• و ایجاد ائتلافی متنوع از نیروهای سیاسی و اجتماعی
بدیهی است که تحقق این مسیر با موانع جدی روبهرو خواهد بود؛ از جمله بیاعتمادی عمومی، پراکندگی نیروهای سیاسی و فشارهای خارجی. با این حال، فقدان یک بدیل منسجم و ملی، خود میتواند به تداوم وضعیت موجود یا حتی تشدید بیثباتی منجر شود.
ایران، بهعنوان یکی از کهنترین کشورهای جهان، بارها در تاریخ خود با بحرانهای عمیق مواجه شده و از آنها عبور کرده است. آنچه امروز این وضعیت را پیچیدهتر میکند، همزمانی فشارهای داخلی و خارجی و فرسایش سرمایه اجتماعی است.
در نهایت، مسیر پیشرو نه از دل جنگ و فروپاشی، بلکه از دل بازسازی اعتماد، تقویت جامعه مدنی و شکلگیری اجماع ملی عبور میکند. انتخاب میان تداوم در چرخه بحران و حرکت بهسوی تغییر پایدار، بیش از هر زمان دیگری به کنش آگاهانه، مسئولانه و مبتنی بر منافع ملی وابسته است.
بیژن مهر
سالروز ملی شدن صنعت نفت
بوستون /آمریکا
















