مارتین کرامر - ویرایش و ترجمه خبرنامه گویا
تشخیص اینکه جنگ ایران در نهایت یک حرکت حسابشده و موفق بوده، یا یک اشتباه پرهزینه یا چیزی میان این دو کار آسانی نیست.یک ضربالمثل معروف میگوید: «جغدِ مینروا تنها در تاریکیِ شامگاه بال میگشاید» یعنی فهم و درک واقعیِ یک پدیده، معمولاً خیلی دیر بعد از وقوع آن به دست میآید.

مجوز رسمی سفر که در آوریل ۱۹۶۵ برای برنارد لوئیس صادر شده بود
:::
بنابراین ارزیابی این جنگ در حال حاضر زودهنگام است. حس شخصی من بدون دسترسی به اطلاعات خاص این است که اگر این جنگ یک مسابقه بوکس بود، داور تا الان آن را متوقف کرده بود.
در چنین شرایطی، ذهنم به سمت استادانم میرود و اینکه اگر امروز زنده بودند، چه تحلیلی ارائه میدادند. یکی از آنها بیش از همه در ذهنم برجسته است.
برنارد لوئیس (۲۰۱۸-۱۹۱۶) بیشتر بهعنوان تاریخنگار جهان عرب، امپراتوری عثمانی و ترکیه شناخته میشود، اما از همان ابتدا علاقه ویژهای به تشیع و ایران داشت.
نخستین بار در سال ۱۹۵۰ به ایران سفر کرد و آن را کشوری «جذاب و مهماننواز» توصیف کرد. بعدها چندین بار دیگر نیز به ایران رفت، از جمله بهعنوان مهمان رسمی در جشنهای ۲۵۰۰ ساله در سال ۱۹۷۱. او همچنین چندین دیدار با محمد رضا شاه داشت، از جمله در آستانه انقلاب.

دیدار برنارد لوئیس با محمد رضا شاه، اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی.
:::
پس از آن، مقالات مهمی درباره انقلاب ایران نوشت. با این حال، هرگز به ایرانِ پس از انقلاب سفر نکرد، حتی با وجود دریافت دعوتنامه رسمی؛ زیرا تمایلی نداشت درباره «گفتوگوی ادیان» زیر نظر حکومت جدید بحث کند.
در دوران انقلاب، زمانی که هنوز بسیاری در غرب شناختی از روحالله خمینی نداشتند، لوئیس به کتابخانه دانشگاه مراجعه کرد تا آثار او را بررسی کند. او به متون سخنرانیهای خمینی در تبعید دست یافت اثری که بعدها با عنوان «حکومت اسلامی» شناخته شد. لوئیس این اثر را بسیار افراطی میدانست و آن را وعدهدهنده حکومتی سختگیر و ایدئولوژیک توصیف میکرد. او تلاش کرد سیاستگذاران در واشینگتن و رسانههایی مانند نیویورک تایمز را متوجه اهمیت این نوشتهها کند، اما بسیاری ترجیح میدادند باور کنند خمینی پس از سقوط سلطنت بهتدریج کنار خواهد رفت، برداشتی که اشتباه از آب درآمد.
از نظر لوئیس، انقلاب ایران به ایجاد یک حکومت دینی منجر شد. او بعدها بارها درباره امکان تغییر رژیم صحبت کرد. در دهه ۹۰، پیشبینی میکرد که این حکومت ممکن است روزی با ظهور یک چهره قدرتمند نظامی--مشابه رضا شاه جایگزین شود. در تحلیلی دیگر، انقلاب ایران را با انقلابهای فرانسه و روسیه مقایسه کرد و احتمال ظهور شخصیتی مشابه ناپلئون یا استالین را مطرح کرد.
پس از حملات ۱۱ سپتامبر، نگاه او تغییر کرد و بیش از پیش بر نقش مردم ایران در تغییرات سیاسی تأکید داشت. با این حال، این ارزیابی در بستر واقعیتی قرار میگرفت که جمهوری اسلامی با ایجاد ساختاری دوگانه نمایشی از انتخابات در کنار حاکمیتی غیرپاسخگو و متمرکز عملاً مسیر تحول دموکراتیک را مسدود کرده است. از این منظر، امید به اصلاح تدریجی، بیش از آنکه ناشی از ظرفیت واقعی نظام باشد، به مقاومت و پویایی جامعه ایران گره میخورد.
لوئیس همچنین یادآور میشد که برخلاف بسیاری از کشورهای عربی، بخشهایی از جامعه ایران نگاه مثبتی به آمریکا دارند و حتی آن را بالقوه عاملی برای تغییر میدانند.
او نسبت به برنامه هستهای ایران نیز نگرانی جدی داشت و آن را بهویژه بهدلیل مؤلفههای ایدئولوژیک و آخرالزمانی در بخشی از رهبری جمهوری اسلامی، متفاوت و خطرناکتر از سایر موارد میدانست. اگرچه لوئیس با یک حمله نظامی گسترده و پرهزینه مخالف بود، اما در مجموع میتوان استدلال کرد که در مواجهه با رژیمی که همزمان مسیرهای اصلاح داخلی را میبندد و تهدیدهای منطقهای و هستهای را تشدید میکند، او در شرایطی خاص استفاده محدود و هدفمند از زور را نه بهعنوان انتخاب اول، بلکه بهعنوان ابزاری ناگزیر قابل درک میدانست.
در نگاه او، راهبرد ترجیحی همچنان ترکیبی از فشارهای غیرنظامی، حمایت از نیروهای مخالف و تشدید شکافهای داخلی بود.
در نهایت، پاسخ قطعی به این پرسش که امروز لوئیس چه نظری داشت، ممکن نیست. تحولات پس از مرگ او از جمله پیشرفت برنامه هستهای ایران و افزایش سرکوب داخلی میتوانست دیدگاهش را تغییر دهد. اما بازخوانی تحلیلهای او همچنان به ما کمک میکند تا پرسشهای کلیدی امروز را بهتر درک کنیم:
آیا زیر پوسته آسیبدیده جمهوری اسلامی، بستر واقعی برای دموکراسی وجود دارد؟
آیا فشار خارجی میتواند این روند را تقویت کند؟
آیا نیروهای مخالف داخل و خارج حکومت میتوانند به هم بپیوندند؟
یا جنگ، در نهایت به تقویت همان نظام خواهد انجامید؟

















