«انسان، زمانی سقوط میکند که حقیقت را فدای هیاهوی پیروزی کند.»
امروز، قلمبهدستان نه در روشنای اندیشه،
که در سایهی سنگین سکوت و تردید نشستهاند؛
سکوتی که نه از ندانستن،
که از دیدنِ بیش از حدِ حقیقت زاده شده است.
اینجا، مرز میان موافق و مخالف جنگ،
دیگر نه به روشنی گذشته،
که در غباری از پشیمانی و واقعیت گم شده است.
موافقان، با چه ذوق و شوقی آغاز جنگ را به رقص قلم در میان انگشتان خود بدل کردند؛
از آزادی ایران گفتند، از مردمانی رنجکشیده،
بر پیکر جنگ، نام آزادی را آویختند،
و با شور و اشتیاق، نوید بهار آزادی را نوشتند.
مخالفان اما، با نگرانی و عاقبتاندیشی،
قلم را در مشت فشردند و نوشتند:
آزادی، از دل ویرانههای جنگ زاده نمیشود.
آزادی، در سقوط بمبها بستهبندی نمیشود.
اما صدایشان،
زیر پای هیاهوی پیروزیطلبان، لگدمال شد.
جنگ، آغازش آسان است؛
و این پایان است که هرگز قابل پیشبینی نیست.
و سرانجام، چه زود و چه دیر،
با پایان جنگ، هر دو سو بازندهاند؛
یکی در ویرانی سرزمینش،
و دیگری در هدررفت سرمایههایی که از جیب مردمش،
برای ریختن آتش از آسمان هزینه شد.
ملتی زیر آوار دفن شدند،
چون آزادی میخواستند--حقی که از هر موجود زندهای است.
و ملتی دیگر، زیر بار مالیات و گرانی خم شدند،
چرا که دولتشان در پی منافع خویش بود، نه انسان.
امروز، موافقان جنگ،
قلم را میان دندانهای خود میفشارند،
و در جستوجوی واژههایی برای توجیهاند.
و مخالفان،
قلم را به غلاف بردهاند و به پایان جنگ چشم دوختهاند؛
چرا که هر آنچه باید، پیشتر گفته بودند.
ایران، شاید دوباره گلستان شود--
اما نه با رؤیا، که با بهای سنگینِ حافظهای که هرگز پاک نخواهد شد.
زخمها میمانند،
نه بر خاک، که در ذهنِ نسلی که دید،
و نسلی که خواهد شنید.
تاریخ، فراموش نمیکند؛
و آینده، بر دوش همین فراموشنشدن ساخته میشود.
اگر درسی در میان این ویرانیها باشد،
تنها این است:
انسان، زمانی سقوط میکند
که حقیقت را،
فدای هیاهوی پیروزی کند.
آینده از آنِ ایران است--
اگر به یاد بیاورد.
سرافراز، ملت ایران.

















