در آغاز، باید بدون ابهام گفت: جمهوری اسلامی ایران طی دههها مرتکب نقضهای گسترده و سیستماتیک حقوق بشر شده است؛ از سرکوبهای خونین، اعدامها، تبعیض علیه زنان، اقلیتهای مذهبی و جنسی، تا خاموش کردن هر صدای مخالف. رخدادهای خونین ژانویه، با هر آماری که ارائه شود، نشان داد که این نظام در مواجهه با مردم خود تا چه حد میتواند بیرحم باشد. این صرفاً یک بحران داخلی نیست، بلکه هشداری است برای جهان. اگر چنین الگوهایی به نام ایدئولوژی یا حتی تحت پوشش آزادی بیان و تساهل در جوامع دیگر نیز ریشه بدوانند، پیامدهای آن میتواند فراتر از مرزهای ایران، جان انسانها را در سطح جهانی تهدید کند.
در چنین شرایطی، بسیاری از ایرانیان، چه در داخل و چه در خارج، به دنبال راهی برای گذار از وضعیت موجود هستند. در این میان، رضا پهلوی برای بخشی از جامعه به عنوان یک چهره قابل شناسایی مطرح شده است که میتواند در یک دوره گذار نقش تسهیلکننده داشته باشد؛ نه لزوماً به عنوان یک حاکم دائمی، بلکه به عنوان پلی برای رسیدن به آیندهای که در آن مردم ایران خود درباره نظام سیاسیشان تصمیم بگیرند. این نکته کلیدی است: مشروعیت هر آیندهای باید از اراده مردم ناشی شود، نه از یک فرد یا خاندان.
با این حال، تجربه تاریخی ما هشدار میدهد. تبدیل یک فرد به چهرهای مقدس یا «منجی»، هرچند با نیت خیر، میتواند ما را به همان چرخهای بازگرداند که در گذشته تجربه کردهایم. نحوه برخورد با روحالله خمینی در سالهای انقلاب ۱۳۵۷، و نیز نمونههای متعدد از رهبران اقتدارگرا در جهان، نشان میدهد که اسطورهسازی از افراد، راه را برای نقد، پاسخگویی و اصلاح میبندد.
برای درک بهتر وضعیت امروز، رجوع به تاریخ معاصر ایران ضروری است. در انقلاب مشروطه، مردم ایران برای محدود کردن قدرت مطلقه و ایجاد قانون و پاسخگویی به پا خاستند. در کودتای ۲۸ مرداد، مداخله خارجی مسیر سیاست ایران را تغییر داد و بیاعتمادی عمیقی نسبت به دخالت بیرونی ایجاد کرد. در انقلاب ۱۳۵۷ نیز، امید به آزادی و عدالت، به تدریج جای خود را به یک نظام ایدئولوژیک و سرکوبگر داد. این سه تجربه تاریخی یک پیام مشترک دارند: اگر نهادها، پاسخگویی و فرهنگ نقد شکل نگیرد، حتی انقلابهایی با نیت آزادی نیز میتوانند به استبداد جدیدی تبدیل شوند.
نگاهی به جهان نیز این واقعیت را تأیید میکند. در اروپای شرقی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کشورهایی مانند لهستان و جمهوری چک توانستند با ایجاد نهادهای دموکراتیک، انتخابات رقابتی و انتقال مسالمتآمیز قدرت، مسیر نسبتاً موفقی به سوی دموکراسی طی کنند. در اسپانیا پس از پایان حکومت فرانکو، گذار تدریجی و مبتنی بر توافق میان نیروهای مختلف سیاسی، به تثبیت یک نظام دموکراتیک انجامید. در آفریقای جنوبی، پایان آپارتاید از طریق گفتوگو و مشارکت نیروهای متضاد، مانع از فروپاشی کشور شد. در شیلی و مکزیک نیز، اصلاحات تدریجی و افزایش نقش نهادهای مدنی و رسانهها به گذار سیاسی کمک کرد.
اما این نمونهها یک ویژگی مشترک داشتند: وجود نهادها، آمادگی جامعه، و نوعی اجماع حداقلی برای آینده. تجربههای دیگر، مانند عراق یا برخی کشورهای خاورمیانه، نشان دادهاند که تغییر نظام بدون برنامه، بدون نهادسازی و بدون انسجام اجتماعی، میتواند به بیثباتی و رنج بیشتر منجر شود. تغییر یک حکومت به خودی خود به معنای تحقق آزادی نیست؛ آنچه اهمیت دارد، چگونگی ساختن آینده پس از آن است.
در این میان، حامیان رضا پهلوی باید آگاه باشند که بزرگنمایی بیش از حد و تصویرسازی شبهمذهبی از او، نه تنها کمکی به آینده دموکراتیک نمیکند، بلکه میتواند همان اشتباهات گذشته را تکرار کند. در مقابل، منتقدان او نیز باید بپذیرند که در شرایط بحرانی، هیچ راهحل کاملی وجود ندارد. سیاست، به ویژه در دوران گذار، عرصه انتخاب میان گزینههای ناقص است.
نکتهای که نباید فراموش شود این است که در میان این مباحث، خطر انحراف از اصل موضوع وجود دارد. تمرکز بیش از حد بر چهرههایی مانند رضا پهلوی، یا حتی تمجید از بازیگران خارجی مانند دونالد ترامپ یا بنیامین نتانیاهو، میتواند ما را از یادآوری جنایات جمهوری اسلامی و سوگواری برای قربانیان واقعی دور کند. این افراد و دولتها، هرچند ممکن است اقداماتی انجام دهند که به تضعیف این نظام بینجامد، اما انگیزههای آنان لزوماً در راستای منافع مردم ایران نیست. سیاست بینالملل، عرصه منافع است، نه نوعدوستی.
آنچه امروز بیش از هر چیز ضرورت دارد، وحدت است، نه وحدت در اندیشه، بلکه وحدت در هدف. مخالفان جمهوری اسلامی میتوانند در کنار یکدیگر بایستند، حتی اگر درباره آینده اختلاف نظر داشته باشند. برخی ممکن است رضا پهلوی را گزینهای مناسب برای دوران گذار بدانند، و برخی دیگر او را ناکامل یا حتی نامناسب ببینند؛ اما آنچه مشترک است، آرزوی آزادی، کرامت انسانی و پایان خشونت است.
این جنگ نیز همانند دیگر بحرانهای تاریخی، به پایان خواهد رسید. امید آن است که این پایان با کمترین آسیب به شهروندان بیگناه همراه باشد. اما فارغ از این که نتیجه چه باشد، چه به تغییر نظام منجر شود و چه نشود، یک واقعیت باقی خواهد ماند: حافظه جمعی ایرانیان. همانگونه که کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب ۱۳۵۷ در حافظه تاریخی ما باقی ماندهاند، وقایع ژانویه و این دوران نیز فراموش نخواهند شد. این حافظه، میتواند به نیرویی برای آگاهی، مطالبهگری و اقدام در آینده تبدیل شود.
در نهایت، شاید مهمترین دعوت، دعوت به مهربانی باشد. در زمانهای که خشم، اندوه و ناامیدی میتواند ما را از یکدیگر دور کند، حفظ احترام متقابل و گفتوگوی سازنده، خود نوعی مقاومت است. آینده ایران، نه با نفرت، بلکه با همدلی، نقد آگاهانه و پذیرش تفاوتها ساخته خواهد شد.

مزدوران بیگانه در ایران، کوروش گلنام















