
نیم قرنی ست که ما راهی ی عصرِ حجریم
لیکن از بودنِ در عصر حجر بی خبریم
زیر بارِ ستمِ غار نشینان شده خم
خوش در این وَهم ،که با حور و مَلَک هم سفریم
بردۀ شرع مُبینیم و نبینیم چنین
زیرِ شلّاقِ شرر ، سوخته کِتف و کمریم
قومِ کَهفیم که سرمست ز خواب خوش مرگ
غافلانیم که در قعرِ لَجن غوطه وریم
وطنی را به عدو داده و دل داده بدو
وینچنین در کفِ او تیغ و طناب و تبریم
دارِخویشیم و پریشیم و نخواهیم آموخت
که خود ، از ماست اگر بذرِ هَبا و هَدریم
که خود ازماست، اگر زندگی از ماست دریغ
یا خود از ماست، گر از تخمِ فنا باروریم
خود از آندم که سپرُدیم عنان در کفِ جهل
پیشِ شمشیر جنون ، ره زده ای بی سپریم
می فروشیم، وطن را به مرامی موهوم
ای شگفتا که بدین بی شرفی مفتخریم
زان طنابی که به گِرد تنِ خود بافته ایم
آرزومند فراری ، به طنابی دگریم
هیچمان مانده ز گنجینۀ وجدان و اگر
رَمقی مان به تن و جان نرسد ، جان نبریم
هرچه از شرم و شرف بود، به شبرو دادیم
اینک آن رهرو دلمُردۀ کوته نگریم
زادۀ عصر مُدرنیم ولی از درِ دین
دل به دریا زدۀ وحشتِ عصر حجریم
دعویِ دانشِ ما ، جُز رهِ دانش نزند
در هنر مُدّعیانیم ، ولی بی هنریم
م.سحر

جنون نمایی، بهمن پارسا
















