خبر آتشبس، در ظاهر باید خبر خوبی باشد؛
یعنی توقف بمباران، خاموش شدن سلاحها، و فرصتی برای نفس کشیدن.
اما برای من، این خبر بیش از آنکه آرامش بیاورد، نگرانی به همراه داشت.
نه از این جهت که جنگ چیز بدی نیست، هست، ویرانگر و بیرحم.
نگرانی من از جای دیگری میآید:
از این ترس که با پایان جنگ بیرونی، رنجی که در درون جریان دارد، نادیده گرفته شود.
وقتی خبر آتشبس را شنیدم، ذهنم به جای دیگری رفت؛
به روزهایی نهچندان دور، هجدهم و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴،
به زخمی که هنوز تازه است و هنوز پاسخی برای آن داده نشده.
به یاد کسانی که دیگر نیستند، و کسانی که هنوز در سایه همان وقایع زندگی میکنند.
در همین روزها، خبرها چیز دیگری هم میگویند:
افزایش اعدامها، احکام سنگینتر، و بازداشتهایی که پایان ندارند.
نامها کمتر شنیده میشوند، اما سایهشان سنگینتر از قبل بر زندگیها افتاده است.
از پشت میلهها، تصویر دنیا کمی متفاوت است.
آتشبس، آنگونه که باید، حس پایان نمیدهد.
بیشتر شبیه مکثی است در جایی دیگر، در حالی که اینجا، چیز زیادی تغییر نکرده است.
برای من، کنار هم گذاشتن این دو تصویر آسان نیست:
از یکسو خبر آتشبس،
و از سوی دیگر، تداوم فشار، ترس، و بیپاسخی.
نگرانی من دقیقاً از همینجاست:
از اینکه مبادا آتشبس در بیرون، به عادیسازی وضعیت در درون منجر شود؛
و رنجی که پیش از جنگ هم وجود داشت، در سایه «پایان بحران» نادیده گرفته شود.
من از پایان جنگ ناراحت نیستم.
این نگرانی، نه از خاموش شدن سلاحها، بلکه از شنیده نشدن صداهایی است که پیش از آن هم زیر فشار بودند.
شاید برای بسیاری، آتشبس یعنی بازگشت به زندگی عادی.
اما از اینجا، این پرسش همچنان باقی است:
وقتی آنچه عادی نامیده میشود، خود سرشار از ترس و فشار است،
بازگشت به آن، دقیقاً چه چیزی را حل میکند؟
برای من، خبر آتشبس، بیش از آنکه پایان باشد،
یادآور پرسشی است که هنوز بیپاسخ مانده است:
آیا رنجی که در سکوت ادامه دارد هم روزی متوقف خواهد شد؟

خاک بر سرت عباس
















