آنگاه که در محافل موسوم به "روشنفکری" و "نخبگی" سیاسی، جان انسان به مرتبهای فروکاسته میشود که از "زیرساختها" نیز کم بهاتر مینماید،
آنگاه که "روشنفکر" و "نخبه" سیاسی، غافل از دام دوگانه سازیِ حساب شده و گستردهای که جمهوری اسلامی افکنده است در همان دام به نمایش دلاوری برمیخیزد، بی آنکه دریابد خود اسیر آن است،
آنگاه که جامعهای را نظاره میکنم که "ملت" بودن خویش را به پای "امت" قربانی کرد و اکنون زیر ساطور ستم حکومتی تئوکراتیک به فغان آمده، بی آنکه گشایشی در افق توان خویش بیابد،
آنگاه که آن خاک و "زیرساخت ها"یش به جولانگاه بیگانگان اسلامگرا چون حشدالشعبی و فاطمیون و دیگر همتایانشان مبدل گشته تا امنیت و امان مردمان را به یغما برند و "تحلیل گران و مدافعان زیر ساخت ها"ی دیروز خود را به کوری و کری زده اند،
آنگاه که خارهای جامعهای چون طارانیها و محمدیها و دانشگریها، در جامه مدافعان گُل ظاهر میشوند و در کسوت "زن"، شمشیر بر مدافعان حقوق زن چون علینژادها از رو میکشند و خویشتن زنانه شان را سپر بلای نرینه سالارانِ گردنه نشینِ قدرت و باج خواهی میسازند، که یکی از آنها وقاحت را به حدی رسانده که برای شبه نظامیانِ اسلامگرایِ بیگانه ی مستقر در ایران، خواهان صدور "کارت ملی" شده،
و سرانجام، آنگاه که این استیصال فراگیر و جمعی مان را نه فقط از شرارت این حکومت نابکار، بلکه فراتر از آن، از کژتابی های ریشهدار خویشتن مان نیز میدانم، بی درنگ این فریاد جانسوزِ نیمای بزرگ در ذهنم طنین میافکند: "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را".

















