مولانا در دفتر دوم مثنوی داستانی دارد بدین مضمون که : شیری میآید گاو یک مرد روستایی را می خورد آنگاه همانجا در کنار آخور دراز میکشد
مرد روستایی شباهنگام به طویله میآید چون تاریک است خیال میکند این گاو اوست که کنار آخور خوابیده است لاجرم کنار شیر می نشیند و در آن تاریکی و ظلمات پشت و پهلوی شیر را می خاراند !
روستایی گاو در آخور ببست
شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخور سوی گاو
گاو را میجست شب آن کنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو ، گاه بالا گاه زیر
شیر با خودش میگوید: اگر روشنایی کمی بیشتر میبود آن مرد ساده لوح روستایی حتما با دیدن من زهره ترک میشد :
گفت شیر ار روشنی افزون شدی
زهرهاش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان میخاردم
کو درین شب گاو میپنداردم
آدم وقتی این داستان را می خواند بیاد حال و روز اکنونی ما ایرانیان می افتد ، بدین معنا که حکومت خشمگین درنده زورمندی آمده است هر آنچه را که طی دهه ها با خون دل ساخته و پرداخته بوده ایم به باد فنا داده است آنوقت ما مردمان در تاریکی نشسته از نابودی هر آنچه داشته و نداشته ایم شادمانی میکنیم و نفهمیده ایم شیری آمده است گاو مان را دریده و خورده است
وای اگر روزنه ای از حقیقت بروی ما گشوده شود که با دیدن هیئت و هیبت شیر از دست وپای خواهیم مرد :
گفت شیر : ار روشنی افزون شدی
زهره اش بدریدی و دلخون شدی
گیله مرد ( حسن رجب نژاد )

تابعیت ابزار تهدید نیست! پارسا زندی
















