متن پیشرو که به گفته نویسنده برگرفته از گفتوگویی میان چند دانشجو و فعال سیاسی در ایران است، با حفظ محتوای اصلی برای روانتر شدن و ایجاد توازن بیشتر میان دیدگاههای مطرحشده توسط تحریریه ویرایش و کوتاه شده است. دیدگاههای مطرحشده لزوماً بازتابدهنده نظر تحریریه نیست
چه باید خواست و چه باید کرد؛ مناظرهای میان سه دانشجو درباره سلطنت، جمهوری و آینده ایران
ژینا سنندجی زندانی سیاسی و کنشگر فعال
گفتوگو میان سلطنتطلبان، مشروطهخواهان و نیروهای چپ و جمهوریخواه سالهاست بخشی از فضای سیاسی و رسانهای ایران را شکل داده است؛ بحثهایی که اغلب حول چند پرسش اصلی میچرخد:
آیا مشکل تاریخی ایران «نوع حکومت» بوده یا «تمرکز قدرت»؟
آیا ثبات بدون آزادی ممکن است؟
و آیا اپوزیسیون ایران میتواند بدون تکرار چرخه حذف و اقتدارگرایی، به توافقی حداقلی برای آینده برسد؟
در همین چارچوب، سه دانشجو از دانشگاههای شریف، امیرکبیر و دانشکده فنی دانشگاه تهران در نشستی طولانی درباره مشروطه، پهلوی، انقلاب ۵۷، جمهوری اسلامی و آینده ایران بحث کردند.
کامران، دانشجوی شریف، خود را نزدیک به سلطنتطلبان میدانست و معتقد بود پادشاهی مشروطه میتواند ثبات، هویت ملی و انسجام سیاسی را به ایران بازگرداند.
سوگند، دانشجوی چپ و جمهوریخواه از امیرکبیر، بر جمهوریت، عدالت اجتماعی و محدود کردن هر نوع قدرت موروثی تأکید داشت.
داریوش، دانشجوی فنی دانشگاه تهران، خود را مشروطهخواه معرفی میکرد و معتقد بود مسئله اصلی ایران، شکست پروژه محدود کردن قدرت از طریق قانون و نهادهای مستقل بوده است.
استبداد، دولت و جامعه
کامران بحث را اینگونه آغاز میکند:
«اگر صادق باشیم، ایران در صد سال گذشته میان دو بحران دائمی گرفتار بوده؛ هرجومرج و استبداد. هر وقت دولت مرکزی ضعیف شده، خطر فروپاشی و ناامنی بالا رفته و هر وقت دولت مرکزی قوی شده، اقتدارگرایی بازتولید شده است.»
او معتقد است رضاشاه توانست کشوری پراکنده و نیمهفروپاشیده را به یک دولت مدرن تبدیل کند؛ با ارتش، بوروکراسی، آموزش نوین و دولت مرکزی.
سوگند پاسخ میدهد:
«مشکل اینجاست که در تاریخ ایران، همیشه "ثبات" بهانهای برای محدود کردن آزادی شده است. دولت مدرن ساخته شد، اما جامعه مدنی، احزاب، مطبوعات و فرهنگ دموکراتیک رشد نکرد.»
داریوش میان این دو دیدگاه قرار میگیرد:
«مشکل تاریخی ایران فقط استبداد نبوده؛ فقدان نهادهای پایدار قانونمدار هم بوده است. مشروطه قرار بود قدرت را محدود کند، اما آن پروژه نیمهتمام ماند.»
مشروطه و شکست مهار قدرت
بحث به انقلاب مشروطه میرسد؛ نقطهای که هر سه آن را آغاز سیاست مدرن در ایران میدانند.
داریوش میگوید:
«مشروطه فقط تغییر شاه نبود؛ برای نخستین بار مفاهیمی مثل قانون اساسی، مجلس، مسئولیت دولت در برابر ملت و محدود بودن قدرت وارد فرهنگ سیاسی ایران شد.»
سوگند در عین تأیید اهمیت مشروطه، به محدودیتهای آن اشاره میکند:
«بخش بزرگی از جامعه ــ زنان، دهقانان و فرودستان ــ عملاً بیرون از ساختار قدرت باقی ماندند.»
کامران نیز یادآوری میکند که کشور آن زمان با بحرانهای جدی داخلی و خارجی روبهرو بود و همین مسئله مانع شکلگیری نهادهای باثبات شد.
در نهایت، هر سه بر یک نکته توافق نسبی پیدا میکنند:
مشروطه نتوانست میان «دولت مقتدر» و «جامعه آزاد» تعادل ایجاد کند.
رضاشاه؛ دولتسازی یا تمرکز قدرت؟
در ادامه، بحث به دوران رضاشاه میرسد.
کامران تأکید میکند رضاشاه:
- ارتش مدرن ایجاد کرد،
- آموزش نوین را گسترش داد،
- دادگستری و ثبت احوال مدرن ساخت،
- و اقتدار دولت مرکزی را تثبیت کرد.
سوگند اما میگوید:
«مسئله فقط ساختن راهآهن و ارتش نیست؛ مسئله رابطه دولت و جامعه است. رضاشاه همزمان با مدرنسازی، بخش بزرگی از نهادهای مستقل سیاسی را هم محدود کرد.»
داریوش اضافه میکند:
«در ایران، دولت مدرن پیش از جامعه مدنی مدرن ساخته شد و همین باعث شد تمرکز قدرت دوباره بازتولید شود.»
در عین حال، هر سه قبول دارند که جامعه آن دوره نیز از ناامنی، ضعف دولت مرکزی و مداخله خارجی خسته بود و بخشی از جامعه از تمرکز قدرت استقبال میکرد.
محمدرضاشاه، توسعه و بحران مشروعیت
گفتوگو سپس به دوران محمدرضاشاه میرسد.
کامران بر رشد اقتصادی، توسعه آموزش، گسترش طبقه متوسط و صنعتیشدن کشور تأکید میکند و معتقد است نمیتوان تحولات دهههای چهل و پنجاه را نادیده گرفت.
سوگند پاسخ میدهد:
«توسعه اقتصادی بدون توسعه سیاسی پایدار نمیماند. جامعه مدرنتر شد، اما ساختار قدرت همچنان بسته و شخصمحور باقی ماند.»
داریوش نیز معتقد است سلطنت پهلوی هرگز به یک پادشاهی پارلمانی واقعی تبدیل نشد و در نهایت قدرت در دربار متمرکز ماند.
بحث به ساواک، محدودیت احزاب، سانسور و فضای امنیتی نیز کشیده میشود.
در مقابل، کامران یادآوری میکند که حکومت پهلوی خود را در فضای جنگ سرد، تهدید شوروی، فعالیت گروههای مسلح و بیثباتی منطقهای میدید.
سوگند میگوید:
«وقتی همه راههای فعالیت قانونی بسته شود، بخشی از اپوزیسیون رادیکال میشود.»
داریوش اضافه میکند:
«مشکل اصلی شاید این بود که حکومت بسیاری از بحرانهای اجتماعی و سیاسی را صرفاً امنیتی میدید.»
انقلاب ۵۷ و بازتولید اقتدارگرایی
هر سه نفر توافق دارند که انقلاب ۵۷ فقط محصول اشتباهات سلطنت نبود، بلکه نتیجه ضعف تاریخی نهادهای دموکراتیک و فرهنگ سیاسی اقتدارگرا نیز بود.
داریوش میگوید:
«وقتی شاه سقوط کرد، جامعه فاقد نهادهای مستقل و نیرومند برای مدیریت انتقال قدرت بود.»
سوگند معتقد است جمهوری اسلامی بسیاری از ویژگیهای اقتدارگرایی سنتی و مدرن را همزمان بازتولید کرد؛ از تمرکز قدرت و ایدئولوژی رسمی گرفته تا حذف مخالفان و کنترل اجتماعی.
کامران نیز تأکید میکند که جمهوری اسلامی نشان داد مشکل ایران فقط "سلطنت" نبوده است.
در بخشی از بحث، موضوع اشتباهات راهبردی حکومت پهلوی در مواجهه با نیروهای سیاسی مطرح میشود؛ از جمله سرکوب گسترده نیروهای سکولار، چپ و ملی، در حالی که بخشهایی از شبکه سنتی مذهبی امکان بازتولید اجتماعی خود را حفظ کردند.
نگرانی از بازتولید اقتدارگرایی
در ادامه، بحث به نگرانی بخشی از جامعه درباره بازگشت اقتدارگرایی در لباس سلطنت میرسد.
سوگند میگوید:
«تجربه تاریخی ایران باعث شده بخشی از جامعه نسبت به هرگونه تمرکز نمادین قدرت حساس باشد.»
کامران پاسخ میدهد که بسیاری از سلطنتطلبان امروز از پادشاهی پارلمانی دفاع میکنند، نه حکومت مطلقه.
داریوش تأکید میکند:
«مسئله فقط متن قانون نیست؛ مسئله فرهنگ سیاسی و محدود شدن واقعی قدرت است.»
در همین بخش، هر سه درباره فضای قطبی و پرتنش اپوزیسیون نیز صحبت میکنند؛ فضایی که در آن مخالفان یکدیگر بهسرعت با برچسبهایی مانند «خائن»، «پنجاهوهفتی» یا «عامل جمهوری اسلامی» حذف میشوند.
سوگند میگوید:
«اگر فرهنگ سیاسی تغییر نکند، خطر بازتولید اقتدارگرایی همیشه باقی میماند؛ چه با نام سلطنت، چه جمهوری، چه ایدئولوژیهای دیگر.»
آزادی، ثبات و آینده ایران
در پایان، بحث به پرسش اصلی میرسد:
اگر جمهوری اسلامی روزی سقوط کند، چه چیزی باید جای آن را بگیرد؟
سوگند میگوید:
«پیش از شکل حکومت، باید بر اصول پایه توافق کرد؛ آزادی بیان، انتخابات آزاد، استقلال قوه قضاییه، حقوق زنان، آزادی احزاب و گردش واقعی قدرت.»
داریوش بر ضرورت نوعی «قرارداد اجتماعی جدید» تأکید میکند؛ توافقی که در آن هیچ فرد یا نهادی فراتر از قانون نباشد.
کامران نیز میگوید بخشی از جامعه علاوه بر آزادی، نگران فروپاشی، جنگ داخلی و بیثباتی است و به همین دلیل مسئله ثبات برایش اهمیت دارد.
در بخش پایانی، هر سه بر یک نکته توافق نسبی پیدا میکنند:
نه آزادی بدون دولت پایدار دوام میآورد، و نه ثبات بدون آزادی.
و شاید پرسش اصلی سیاست در ایران امروز همین باشد:
آیا جامعه ایران میتواند برای نخستین بار دولتی بسازد که هم قدرتمند باشد و هم محدود؛
هم کشور را حفظ کند و هم آزادی را قربانی نکند؟

















