از ادعای «رهایی خلق» تا هراس از انتخاب آزاد مردم
تحلیلی سیاسی-روانکاوانه دربارهٔ تقابل سازمان مجاهدین خلق با آلترناتیو سکولار و ملی
نقد دشمنی سازمان مجاهدین خلق و شخص مسعود رجوی با شاهزاده رضا پهلوی بهمعنای دفاع بیچونوچرا از هیچ جریان سیاسی نیست؛ بلکه تلاشی است برای فهم یکی از مهمترین تناقضهای سیاسی اپوزیسیون ایران در چهار دههٔ گذشته. مسئلهٔ اصلی این است که چرا سازمانی که خود را «پیشتاز مبارزه با جمهوری اسلامی» معرفی میکند، بخش اصلی و مهمی از انرژی سیاسی و تبلیغاتی خود را نه صرف مقابله با حاکمیت جمهوری اسلامی، بلکه صرف تخریب یکی از شناختهشدهترین چهرههای اپوزیسیون کرده است؛ چهرهای که میلیونها ایرانی در داخل و خارج کشور، در شرایط کنونی، او را نماد یک آلترناتیو ملی، سکولار و غیرایدئولوژیک میدانند.
این تقابل را نمیتوان صرفاً با اختلافات تاریخی میان مجاهدین و سلطنتطلبان توضیح داد. ریشهٔ این دشمنی بسیار عمیقتر است. مسئله، در حقیقت، نزاع میان دو نگاه کاملاً متفاوت به قدرت، رهبری و مفهوم آزادی است.
در یکسو، ساختاری قرار دارد که پس از «انقلاب ایدئولوژیک» بر محور «رهبری عقیدتی» بنا شد؛ ساختاری که مشروعیت را نه از رأی آزاد مردم، بلکه از وفاداری ایدئولوژیک به رهبر میگیرد. و در سوی دیگر، گفتمانی قرار دارد که ــ فارغ از نقدهایی که میتوان به آن وارد کرد ــ بر اصولی چون حاکمیت ملی، سکولاریسم، حق تعیین سرنوشت مردم، انتخابات آزاد، تفکیک قوا و نفی رهبری مادامالعمر تأکید میکند.
همین تضاد، علت واقعی دشمنی رجوی با رضا پهلوی است.
از نخستین سالهای پس از انقلاب ۱۳۵۷، پروژهٔ سیاسی مسعود رجوی بر این ایده استوار بود که شورای ملی مقاومت و در کانونش سازمان مجاهدین خلق «تنها آلترناتیو مشروع» جمهوری اسلامی است. این ادعا صرفاً یک شعار تبلیغاتی نبود؛ بلکه ستون اصلی هویت سیاسی و روانی سازمان را تشکیل میداد. در جهان ذهنی رجوی، اپوزیسیون واقعی فقط زمانی مشروع بود که زیر چتر «رهبری عقیدتی» قرار گیرد. هر جریان مستقلی که خارج از این مدار شکل میگرفت، دیر یا زود به «دشمن» تبدیل میشد؛ خواه نیروهای ملیگرا باشند، خواه جمهوریخواهان، چپهای مستقل، سلطنتطلبان.
اما در سالهای اخیر، مطرح شدن دوبارهٔ شاهزاده رضا پهلوی بهعنوان یکی از چهرههای مورد توجه بخش بزرگی از جامعه، این ادعای تاریخی را به چالش کشید. میلیونها ایرانی، بهویژه نسل جوان، در اعتراضات خیابانی، شبکههای اجتماعی و تجمعات جهانی، نام او را بهعنوان نماد یک آلترناتیو ملی فریاد زدند. همین مسئله برای رجوی فقط ظهور یک رقیب سیاسی نبود؛ بلکه تهدیدی علیه بنیان روانی و ایدئولوژیک سازمان محسوب میشد. زیرا اگر مردم بتوانند آزادانه آلترناتیو خود را انتخاب کنند، دیگر مفهوم «تنها آلترناتیو» فرو میریزد.
و اینجاست که تناقض نهایی آشکار میشود: سازمانی که مدعی رهایی مردم ایران و برقراری آزادی و دموکراسی بود، عملاً در تقابل و رویارویی با بخش بزرگی از همان مردم قرار گرفت؛ مردمی که آلترناتیو مطلوب خود را در چهرهٔ شاهزاده رضا پهلوی جستوجو میکنند.
دشمنی رجوی با شاهزاده رضا پهلوی را نباید صرفاً محصول نفرت تاریخی از سلطنت دانست. مسئلهٔ اصلی، هراس از مدلی سیاسی است که اساساً ساختار «رهبری عقیدتی» را بیاعتبار میکند. گفتمانی که رضا پهلوی مطرح میکند بر چند اصل استوار است: حاکمیت مردم، سکولاریسم، حق انتخاب آزاد، انتخابات آزاد، حقوق بشر، تفکیک قوا و نفی تقدس سیاسی. در چنین مدلی، هیچ فردی مالک حقیقت مطلق نیست و مشروعیت سیاسی فقط از رأی آزاد شهروندان بهدست میآید.
اما تمام ساختار سازمان مجاهدین خلق، بهویژه پس از «انقلاب ایدئولوژیک»، دقیقاً بر نقطهٔ مقابل این اصول بنا شد: رهبری عقیدتی، اطاعت ایدئولوژیک، تقدیس رهبر، انحصار حقیقت و نفی استقلال فردی. در این ساختار، رهبر نه یک مسئول سیاسی قابل نقد، بلکه مرجع حقیقت تلقی میشود. مخالفت یا حتی تردید، بهعنوان ضعف ایدئولوژیک یا خیانت تعبیر میگردد. بنابراین، خطر واقعی برای رجوی نه «بازگشت سلطنت»، بلکه موفقیت گفتمانی است که در آن هیچ جایگاهی برای «رهبر مقدس» باقی نمیماند.
یکی از تلخترین تناقضهای تاریخ سازمان، همینجاست. سازمانی که در نخستین سالهای انقلاب با شعار «درود بر خمینی» در فضای کاریزماتیک و حذفگر ابتدای انقلاب تنفس میکرد، امروز نیز ــ با وجود اختلاف ظاهری با جمهوری اسلامی ــ در سطحی عمیقتر همان منطق انحصارطلب خمینی گونه را بازتولید میکند.
شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» در ظاهر شعاری علیه هر نوع استبداد است؛ اما در عمل، بخش مهمی از کارکرد سیاسی آن متوجه تخریب آلترناتیوی شده که میتواند اپوزیسیون را از مدار «رهبری عقیدتی» خارج کند.
بههمین دلیل، آنسوی شعار «مرگ بر ستمگر»، پژواک همان ذهنیتی شنیده میشود که روزگاری در شعار «درود بر خمینی» تجلی یافته بود؛ ذهنیتی که بهجای پذیرش تکثر و حق انتخاب جامعه، همواره در پی انحصار حقیقت و حذف رقیب است.
دشمنی سازمان با رضا پهلوی فقط یک واکنش احساسی یا تبلیغاتی نیست؛ بلکه بخشی از یک راهبرد سیاسی گستردهتر است که دستکم دو هدف اصلی را دنبال میکند.
نخست، ایجاد تردید در حمایت بینالمللی از شاهزاده رضا پهلوی.
سازمان مجاهدین خلق بهخوبی میداند که مشروعیت بینالمللی یکی از عوامل مهم در شکلگیری هر آلترناتیو سیاسی است. به همین دلیل، سالها کوشیده است با تبلیغات رسانهای، لابیگری و حملات سازمانیافته، این تصور را القا کند که وی فاقد پایگاه اجتماعی یا برنامهٔ دموکراتیک واقعی است. هدف اصلی، ایجاد تردید در میان دولتهای غربی و محافل تصمیمگیر ــ بهویژه جریانهای نزدیک به دونالد ترامپ ــ دربارهٔ حمایت از اوست. زیرا سازمان میداند هرچه حمایت جهانی از یک آلترناتیو ملی افزایش یابد، ادعای تاریخی «تنها آلترناتیو بودن» بیشتر فرو میپاشد.
هدف دوم، القای این تصور است که حتی اگر رضا پهلوی موفق شود با قیام مردم و حمایت خارجی جمهوری اسلامی را سرنگون کند، ایران وارد مرحلهای از جنگ داخلی، آشوب قومی و تجزیه خواهد شد. از همین منظر، نزدیکی سازمان به برخی گروههای کردی و بعضاً گرایشهای تجزیهطلب قابل فهم میشود. این نزدیکی صرفاً یک تاکتیک مقطعی نیست؛ بلکه بخشی از راهبردی است که میخواهد این پیام را منتقل کند که بدون حضور مجاهدین، آیندهٔ ایران به هرجومرج خواهد انجامید.
اما تناقض آشکار اینجاست که چنین روایتی، عملاً همان چیزی است که جمهوری اسلامی نیز سالها تبلیغ کرده است: اگر این نظام سقوط کند، ایران تجزیه میشود، کشور دچار جنگ داخلی خواهد شد و سرنوشت ایران شبیه سوریه یا لیبی میشود. به این ترتیب، دشمنی هیستریک رجوی با شاهزاده رضا پهلوی، آگاهانه در بستری شکل می گیرد که جمهوری اسلامی بیشترین سود را از آن میبرد.
در سالهای اخیر، سازمان مجاهدین خلق کوشیده است با برجسته کردن «برنامهٔ ده مادهای مریم رجوی» تصویری دموکراتیک، مدرن و حقوقبشری از خود ارائه دهد. در این برنامه، از آزادی بیان، انتخابات آزاد، برابری زن و مرد، لغو مجازات اعدام، استقلال قوهٔ قضاییه، حقوق اقوام و جدایی دین از دولت سخن گفته میشود؛ مفاهیمی که در ظاهر با ارزشهای دموکراتیک معاصر همخوانی دارند.
اما مسئلهٔ اصلی نه متن این شعارها، بلکه نسبت آنها با واقعیت درونی ساختار سازمان است.
مهمترین پرسشی که منتقدان مطرح میکنند این است: اگر رهبری سازمان واقعاً به چنین اصولی باور دارد، چرا حتی امکان اجرای محدود همان اصول در درون تشکیلات خود سازمان وجود ندارد؟
آیا اعضای سازمان حق دارند آزادانه از رهبری انتقاد کنند؟ آیا امکان شکلگیری گرایشهای متفاوت فکری درون سازمان وجود دارد؟ آیا اعضا حق انتخاب آزادانهٔ ماندن یا خروج از تشکیلات را دارند؟ آیا انتخابات واقعی و رقابتی برای تعیین رهبری برگزار شده است؟ آیا اعضا حق دارند بدون ترس از فشار ایدئولوژیک، دیدگاه متفاوتی داشته باشند؟ و یا حتی مریم رجوی حاضر است در گفتگو با رسانه های مستقل شرکت کند؟
واقعیت این است که ساختار درونی سازمان، دستکم بر اساس روایت بسیاری از جداشدگان و منتقدان، همچنان بر محور اطاعت ایدئولوژیک، تمرکز شدید قدرت و تقدیس رهبری استوار است؛ ساختاری که در آن حتی ابتداییترین اشکال پلورالیسم سیاسی نیز تحمل نمیشود.
در چنین شرایطی، برنامهٔ ده مادهای بیش از آنکه نشانهٔ تحول بنیادین ساختار باشد، به نوعی به «ویترین سیاسی» شباهت پیدا میکند؛ تلاشی برای ارائهٔ تصویری قابلقبول به افکار عمومی غرب و محافل بینالمللی، بدون آنکه بنیان واقعی قدرت در درون سازمان تغییر کرده باشد.
تناقض اصلی دقیقاً همینجاست: سازمانی که از آزادی بیان سخن میگوید، در درون خود تحمل بیان را آزاد ندارد؛ از حق رأی دفاع میکند، اما رهبریاش مادامالعمر و غیرانتخابی است؛ از دموکراسی حرف میزند، اما مناسبات تشکیلاتیاش همچنان بر محور «رهبری عقیدتی» بنا شده است.
از منظر تحلیلی، این دوگانگی تلاشی برای حل بحران مشروعیت است. پس از سقوط صدام حسین، کاهش پایگاه اجتماعی سازمان و افزایش انتقادها نسبت به مناسبات فرقهای، رهبری سازمان ناچار شد زبان خود را تغییر دهد. بنابراین، ادبیات «انقلاب ایدئولوژیک» و «رهبری عقیدتی» در عرصهٔ بینالمللی، بهتدریج جای خود را به واژههایی مانند «حقوق بشر»، «دموکراسی» و «آزادی زنان» داد. اما تغییر زبان، الزاماً بهمعنای تغییر ساختار نیست.
زیرا اگر سازمان واقعاً به اصول اعلامشدهٔ خود باور داشت، نخستین جایی که باید این اصول در آن اجرا میشد، خودِ سازمان بود؛ نه صرفاً ایرانِ آیندهای که هنوز وجود ندارد.
دشمنی مسعود رجوی با رضا پهلوی را نمیتوان صرفاً اختلافی تاریخی یا نظری دربارهٔ گذشتهٔ سلطنت دانست. این تقابل، در عمق خود، نزاع میان دو نوع نگاه به قدرت است: یک نگاه مبتنی بر رهبری عقیدتی، انحصار حقیقت و اطاعت ایدئولوژیک؛ و نگاهی مبتنی بر حاکمیت مردم، سکولاریسم، حق انتخاب و نفی تقدس سیاسی.
به همین دلیل، مسئلهٔ اصلی برای رجوی نه شخص رضا پهلوی، بلکه خطری است که یک آلترناتیو غیرایدئولوژیک برای کل ساختار فکری و تشکیلاتی او ایجاد میکند.
و شاید همین، بزرگترین تراژدی تاریخ سازمان باشد: جریانی که با شعار آزادی آغاز کرد، چنان در دفاع از انحصار رهبری فرو رفت که در برابر بخش بزرگ و میلیونی از ارادهٔ واقعی جامعهٔ ایران قرار گرفت؛ و بدینترتیب، در مسیری حرکت کرد که بقای جمهوری اسلامی از آن سود میبرد.
باشد که تجربهٔ پرهزینهٔ این تاریخ ــ تاریخی که سه نسل از فرزندان ایران بهای آن را با جان، جوانی و آرزوهای خود پرداختند ــ چراغ هشداری برای آینده باشد؛ تا نسلهای بعدی این سرزمین دریابند که مبارزه با استبداد، تنها زمانی به آزادی میانجامد که خود، به بازتولید شکل دیگری از استبداد تبدیل نشود.

تابوشکنی؛ پیششرط بازسازی ایران، حسام وثوقی















