رقیه رضایی - ایران وایر
نسخه زیر حدوداً تا سطح درخواستی شما فشرده شده و عمدتاً با حذف بخشها و نه بازنویسی گسترده انجام شده تا متنِ باقیمانده تا حد ممکن نزدیک به متن اصلی بماند.
«تازه وقتی آزاد شدم نوبت بسیجیهای محل بود. میرفتند و میآمدند و پیغام میدادند که فلانت میکنیم. نه فقط من که کل خانوادهام تحت فشار زیادی بودند. ناچار شدم از ایران خارج شوم ولی اینجا هم جهنم است. نه پولی دارم، نه از ترس گیر افتادن و دیپورت میتوانم سر کار بروم. تعداد ما خیلی زیاد است. آزادمان کردند ولی آنقدر آزارمان دادند که ناچار شدیم همهچیز را یکشبه رها کنیم و فرار کنیم. حالا اینجا ماندهایم، نه پول برای رفتن داریم، نه راه برگشتن. هیچکس درباره ما حرف نمیزند. میخواهم صدایمان شنیده شود.»
این بخشی از صحبتهای «علی» است، جوان سیوچند سالهای که در روزهای ۱۸ و ۱۹دی در اسلامشهر در جنوب تهران به خیابان رفت، چند روز بعد بازداشت شد و بعد از یک هفته شکنجه، آزار و تهدید به تجاوز، آزاد شد.
👈مطالب بیشتر در سایت ایران وایر
او اکنون در ترکیه است، بلاتکلیف و در فشار مالی، در کشوری که هر آن ممکن است از آن اخراج شود، ولی میگوید که دردش فقط درد خودش نیست.
وقتی بالاخره بعد از روزها تماس برقرار شد حرفهایش را با این شروع کرد که چیزهایی دیده که قابل توصیف نیست. در طول مصاحبه بارها عذرخواهی کرد و گفت سعی میکند همه جزییات را، هر چند دردناک بگوید تا بدانیم چه بر او و بقیه افرادی که مثل او معترض بودند، گذشته است.
میگوید که اعتراض مردم در هر دو شب «مسالمتآمیز» شروع شده: «مردم فقط شعار میدادند. اما داخل جمعیت کسانی بودند که نقاب داشتند، ما مردم فقط ماسک داشتیم. معلوم بود از خودشان هستند. خط میدادند.»
علی میگوید: «بسیجیها و گارد ویژه وارد عمل شدند. متعدد گاز اشکآور پرت میکردند. همه این اتفاقات در یک چشمبههم زدن افتاد. یعنی حدود یک ربع، ۲۰ دقیقه از پایینترین سطح به بالاترین سطح درگیری تبدیل شد.»
علی آن شب کشته شدن بسیاری از معترضان را دیده است: «یک ماشین آبپاش که رویش دوشکا نصب بود آمد بین جمعیت. آنهایی که اسلحه پینتبال داشتند یهو تبدیل شدند به اسلحههای جنگی. شروع کردند به تیراندازی هوایی اول و چند بار خواستند که پراکنده بشویم ولی بعد شلیک کردند.»
او میگوید: «فقط من برمیگشتم پشتم را ببینم. میدیدم آدم است که دارد میافتد. خیلیها بودند که برمیگشتند کمک تا زنده نگه دارند.»
علی میگوید: «من هم رفتم تا جایی که میشد کمک کردم. آنهایی که مشخص بود در لحظه مردند رو جابهجا کردیم کنار خیابان. در حین کمک کردن بودیم که تکتیرانداز شروع به شلیک کرد. یکی جنازه دستش بود، زدند وسط پیشانیاش.»
چند روز بعد علی در مقابل منزلش بازداشت میشود. ماموران نه حکمی نشان میدهند نه به او اجازه میدهند به خانوادهاش خبر دهد: «بدون هیچ حکمی سوار یک ۴۰۵ام کردند و بردند. شروع کردند به فحش و ناسزا گفتن و ترساندن که الان میبریمت جایی و شیشه نوشابه را میکنیم فلان جایت. یک هفتهای که من بازداشت بودم شبانهروز کابوس بود.»
در جریان بازجویی، بازجوها از او میخواستند دوستان معترضش را لو بدهد و مدام از او میپرسیدند از چه کسی خط میگیرد: «میگفتند از یکی خط میگیری باید بگویی کیست. یکیشان گُر گرفت و شروع کرد به کتک زدن.»
او میگوید: «صداهایی که توی زندگیام نشنیده بودم را شنیدم. صدای شکنجه و داد و بیداد و قسم میآمد، چه دختر چه پسر. به من هیچ دلیل و توضیحی ندادند.»
یکی دو روز علی دست و پا بسته با چند نفر معترض بازداشتشده دیگر در یک سلول بوده: «من را خیلی شکنجه دادند. بیشتر شکنجه روحی. من را میبردند که اعتراف کنم. با باتوم به دستم، پاهایم و انگشتهایم میزدند. میخواستند هر چه میگویند را بگویم و امضا کنم.»
در نهایت پروندهای برایش درست نکردند و آزادم کردند.
بعد از آزادی، فشارها بیشتر میشود. این بار بسیجیهای محله نهتنها او، بلکه تمام اعضای خانوادهاش را آزار میدادند.
علی از شرایط سخت خود و دیگر جوانان معترضی که ناچار شدهاند ایران را به مقصد ترکیه و ارمنستان ترک کنند، میگوید: «هم نیاز به کمک مالی داریم و هم کمک فکری که یک نفر راه و چاهی نشانمان بدهد. مثل من خیلی زیاد است. هم در ارمنستان هم ترکیه و همگی گیر کردند. هیچکس در مورد ما صحبت نمیکند. میخواهیم صدایمان به یک جایی برسد.»

خط مقاومت در بوته نقد
















