این گفتوگو در میانه جنگ در تهران انجام شده اما به خاطر قطعی اینترنت به تازگی به «ایران وایر» رسیده است.
***
صدای انفجار دور بود، اما آنقدر نزدیک که شیشههای کافه را بلرزاند.
ضبطصوت را روشن کردم. رزیتا روبهرویم نشسته بود، آرامتر از چیزی که انتظار داشتم.
گفتم: «هنوزم بهش میگی بیزنس؟»
لبخند کوتاهی زد.
گفت: «آره. اسم دیگهای براش ندارم.»
رزیتا سیوچند ساله است. موهای رنگشده، ناخنهای مرتب، و حلقههایی که هرکدامشان داستان یک مرد را دارند. بیرون، تهران درگیر جنگ است. اما داخل این کافه، انگار زمان با تأخیر حرکت میکند.
میپرسم: «از کی شروع شد برات؟»
میگوید:
«از وقتی شوهرم مرد... یهدفعه همهچی عوض شد. اولش فقط میخواستم دوام بیارم. بعدش... شد یه جور زندگی.»
مکث میکند. انگار جمله بعدی را انتخاب میکند:
«یه عادت.»
صدای آژیر کوتاه از خیابان رد میشود. هیچکداممان واکنشی نشان نمیدهیم.
میپرسم: «وقتی جنگ شروع شد، چی عوض شد؟»
این بار سریع جواب نمیدهد.
به لیوانش نگاه میکند.
«همهچی بیشتر شد.»
«بیشتر؟»
«مردا. تماسها. درخواستها.»
سرش را بالا میآورد:
«قبلاً میاومدن خوش بگذرونن. الان میان فرار کنن.»
میپرسم: «از چی؟»
میخندد، اما خندهاش کوتاه است:
«از همون چیزی که تو هم داری ازش فرار میکنی.»
سکوت بینمان میافتد. صدای دوردست چیزی شبیه انفجار میآید، اما اینبار هم کسی تکان نمیخورد.
رزیتا ادامه میدهد:
«بعضی شبا، وسط کار، صدای موشک میاد. طرف یه لحظه مکث میکنه... بعد میگه ولش کن. میخواد یه ساعت یادش بره.»
میپرسم: «خودت چی؟ تو هم فرار میکنی؟»
مطالب بیشتر در سایت ایران وایر
شانه بالا میاندازد:
«من؟ من کارمو میکنم.»
اما بعد، آرامتر اضافه میکند:
«شاید آره.»
رزیتا آرایشگر هم هست. یک سالن کوچک دارد، اما خودش میگوید آن فقط «یه بخش داستانه». بخش اصلی، همین رفتوآمدهاست. همین خانههایی که این روزها بیشتر شبیه پناهگاه شدهاند.
«جایی داشتی بری وقتی جنگ شروع شد؟»
«نه.»
خیلی ساده میگوید.
«نه شمال، نه خارج، نه هیچجا. تهران موندم.»
میپرسم: «نترسیدی؟»
نگاهم میکند، مستقیم:
«همه میترسن. فقط بعضیا کار دارن، نمیتونن بترسن.»
یکی از مشتریهایش را مثال میزند.
مردی با همسر و دو بچه.
«عکس زنشو نشونم داد. گفت فکر نکنی زندگیم بده. بعد گفت فقط یه شب میخوام هیچی یادم نیاد.»
میپرسم: «بهش چی گفتی؟»
«هیچی. گوش دادم.»
لبخند کمرنگی میزند:
«کار من همینه دیگه.»
رزیتا از مردها زیاد شنیده. از نارضایتی، از کمبود توجه، از یکنواختی.
اما حالا، یک چیز جدید هم اضافه شده: ترس.
«میان اینجا که حس کنن هنوز زندهان.»
میپرسم: «تو خودت حس میکنی زندهای؟»
این بار طولانیتر فکر میکند.
«وقتی دخترم بغلمه، آره.»
از دخترش حرف میزند.
از اینکه نمیخواهد او وارد این دنیا شود.
از اینکه دوست دارد «درست» ازدواج کند.
از اینکه گاهی او را با خودش بیرون میبرد «که بفهمه دنیا چه شکلیه».
تناقض در حرفهایش واضح است، اما خودش انگار با آن کنار آمده.
میپرسم: «تو میگی آدما آزادن. پس چرا برای دخترت اینو نمیخوای؟»
نگاهم را رد میکند.
به خیابان خیره میشود.
«چون دیدم چی میشه.»
سکوت.
بیرون، صدای ماشینهای امدادی رد میشود.
برمیگردم به سؤال اول: «پس هنوزم برات فقط بیزنسه؟»
این بار جوابش فرق دارد.
«نه فقط.»
مکث میکند.
«یه جور راه فراره. برای اونا... برای من... برای همه.»
میپرسم: «از چی؟»
میگوید:
«از همهچی.»
ضبطصوت را خاموش میکنم.
رزیتا لیوانش را خالی میکند و آماده رفتن میشود. احتمالاً به خانهای دیگر، به مردی دیگر، به شبی دیگر که در آن، جنگ برای چند ساعت فراموش شود.
او اهل سیاست نیست.
اما جنگ، بدون اینکه از او اجازه بگیرد، وارد زندگیاش شده.
و حالا، در شهری که صداهای انفجار با صداهای عادی زندگی قاطی شده،
رزیتا فقط سعی میکند ادامه بدهد
با همان کلمهای که برای خودش ساخته!

ترور فرمانده حشدالشعبی تائید شد
















