بنبست اقتدار و «مذاکرهی احتضار» - ایران در آستانه انتقال قدرت
سروش سرخوش - ویژه خبرنامه گویا
عراقچی، وزیر خارجهی حکومتی که مشروعیتش را در قمار خون باخته است، در اظهاراتی که تجلی عریان روانشناسی «بندگی» بود، تنها برای خوشایند «صاحبش»، خامنهای، دُم تکان داد و با وقاحتی حیرتآور مدعی شد که تحریمها «برکات» داشتهاند. این جمله، پاشیدن بنزین بر آتش خشم مردمی بود که استخوانهایشان زیر فشار «برکات» موهوم خرد شده است. مردم به خیابانها ریختند تا بساط حکومتی را جمع کنند که به جای «حافظ منافع ملی» بودن، به «توجیهگر فلاکت» تقلیل یافته است. برای پایان بخشیدن به سلطهی یک «فرقهی بسته» که در آن، وفاداری با میزان انکار واقعیت سنجیده میشود.
پیر «کودک سیاسی» رژیم، فردی که متناسب با ظرفیت ذهنی و دانش ناچیزش در یک ایران شایستهسالار، سقف پروازش در حد «سرایداری یک مسجد» بود، ناتوان از درک پروتکلهای اولیهی حکمرانی، در جلسه ارائه کلیات بودجه در مجلس هم بر منبر وعظ رفت تا در همان «سیرک ولایی» طعن بشنود که این جلسه جای حدیث و آیه نیست و نمایش زوال عقل ابزاری را نمیتوان ضرب سکهی دینداری نام نهاد. درست همانند دوقلوی سیاسیاش، جلیلی، که در مذاکرات غرب به جای دیپلماسی، روضهی تاریخ اسلام میخواند و ایران را خاکستر میکرد.
درحالیکه مرکز در جنون و حماقت دستوپا میزند، قلب مذهبی کشور بیدار شده است. دیروز مردم در پنجمین روز از شروع جنبش سرنگونیخواهانهی خود، شهر قم که برای حاکمیت، قلب تپندهی مشروعیت، «رَحم استراتژیک» و «خانهی امن» بود، را با فریاد «جاوید شاه» به «کانون ناامنی» تبدیل کردند.
در تحلیل قدرت، مکانها وزن یکسانی ندارند. فروریختن دیوارهای ترس در قم و طنینانداز شدن نام «پهلوی» در کانون تولید ایدئولوژی حاکم، پیامی روشن به هستهی سخت قدرت مخابره میکند: «شما دیگر حتی در خانهی خود نیز صاحبخانه نیستید.» یک فروپاشی کیفی و ضربهای با کارکردی فراتر از نابودی یک زرادخانهی نظامی. این «جراحی تمدنی» است. نیم قرن تلاش برای پیوند زدن «سیاست» به «قدسیت»، در تضارب با واقعیت سخت میدان، به شکست مطلق رسیده و نماد این شکست، نه در پایتخت، که در «قم» تجلی یافته است.
آتش زدن نمادهای مذهبی در عمق شهرهای کوچک پس از تهدید به اعدام معترضان، یک تغییر پارادایم در ناخودآگاه جمعی ایرانیان است. این سوزاندن، اجرای یک «آیین تطهیر» است. مردم دریافتهاند که آن «خدا»یی که نمایندهاش حکم اعدام گرسنگان را صادر میکند، یک «بت سیاسی» است. وقتی مردم ابایی از آتش زدن ندارند، یعنی «ترس متافیزیکی» (ترس از دوزخ) و «ترس فیزیکی» (ترس از زندان) همزمان فرو ریخته و «جادوی مشروعیت» دود شده است.
این لحظهی تولد «سوژهی انقلابی سکولار» است و این آتشسوزیها، نه وندالیسم، بلکه یک «اعلامیهی سیاسی» است با این مضمون که: «ابزارهای سرکوب شما دیگر کار نمیکند.»
این هراس داخلی، با فشار خارجی تکمیل شده است. هشدار صریح ترامپ مبنی بر دخالت «نجاتبخش» معترضان در صورت تداوم کشتار آنها، پاسخ تند لاریجانی و هشدار به مردم آمریکا که «مراقب سربازان خود باشید» و «مسألهی داخلی دانستن» جنبش و تقلیلش به «مواضع کسبه معترض»، نشان میدهد که رژیم شلیک میکند، خون میریزد و جان میستاند و اینترنت را در مناطق درگیری قطع میکند، تا «مهار میدان» از دست نرود.
در گذشته، شلیک گلوله برای «ترساندن و پراکندن» بود؛ یعنی رژیم میکشت تا بقیه به خانه بروند. اما امروز، شلیک فیزیکی دیگر منجر به «سکوت راهبردی» نمیشود. هر گلولهای که سینهی جوانی را میدرد، به جای ترس، «خشم متراکم» تولید میکند و جمعیتی بیشتر از قبل را به خیابان میکشاند. رژیم دیگر نمیتواند با کشیدن ماشه، «حکمرانی» کند. تفنگ آنها جنایت میکند، اما بدون «بازدارندگی».
این جنبش فاقد سر نیست، بلکه دارای یک «فرماندهی شبکهای و پنهان» است. همزمانی شعارها و وحدت رویه در اقصینقاط کشور، نشان از وجود هستههای منضبطی دارد که پیرو راهبرد «نبرد آخرین»، تودهی خشمگین را به سمت هدفهای راهبردی هدایت کرده و فرضیهی «آشوب کور» را ابطال میکند. ما با یک «نظم نامتقارن» روبرو هستیم.
نام «پهلوی» در این مقطع، یک نوستالژی نیست؛ بلکه یک «نرمافزار وحدتبخش» است که بین لایههای مختلف جامعه (از نیروهای مسلح مستأصل تا جوانان عصیانگر) پیوندی ارگانیک ایجاد کرده و آنها را در یک جبههی واحد علیه «دشمن مشترک» منسجم کرده است. جامعهی ایران که از «بینظمی مقدس» به ستوه آمده، به دنبال «آرکای پادشاهی» (Archetype of Kingship) میگردد؛ به معنای بازگشت «نظم، دیسیپلین و عقلانیت».
پهلوی یک «ضرورت استراتژیک» برای جلوگیری از آنتروپی و فروپاشی تمامعیار ایران است، به عنوان تنها دال مرکزی، در لحظهی خلاء قدرت و «نقطهی کانونی» نظم آینده.
پیشنهاد «گفتگو با نمایندهی معترضان» از سوی بدنه اجرایی حاکمیت (دولت پزشکیان)، نه نشانهی قدرت، بلکه یک «سند تسلیم پیشدستانه» و بزرگترین اعتراف نظام به «بنبست اقتدار» است. این شطرنج در نقطهی «مات» قرار دارد. حاکمیت با چه کسی میخواهد گفتگو کند؟ خیابان یکصدا، «رضا پهلوی» را به عنوان تنها طرف گفتگو معرفی کرده است.
موضوع اصلی این «مذاکرهی احتضار»، «اصلاح» نیست، بلکه «انتقال قدرت» است. گره کور این بحران در شعار محوری مردم نهفته است: «فدا کردن غزه و لبنان برای ایران». این شعار، حمله به ستون فقرات استراتژیک رهبری نظام و خط قرمز هستهی سخت قدرت است: ابطال شناسنامهی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی.
حاکمیت در میان دو تیغهی قیچی گرفتار شده است:
-
پذیرش گفتگو که به معنای به رسمیت شناختن پهلوی و پایان عمق استراتژیک منطقهای (هلال نحس شیعی) است.
-
تداوم سرکوب که به دلیل فرسودگی نیروها و ریزش مشروعیت در کانونهایی مثل قم و مشهد، در آتش خیابان ذوب خواهد شد و تنها به انفجار نهایی سرعت میبخشد.
ذهنهای کُند و فسیلشده، هرگز توانایی درک «لحظهی گریز» را ندارند و تا برخورد نهایی با دیوار واقعیت، بر طبل توخالی خود خواهند کوبید. آنها تا لحظهی آخر که طناب دار مجازات مردمی بر گردنشان بیفتد، در توهم «شهادت» خواهند ماند. اما این «شهادت» نیست؛ این «دفع زبالههای تاریخ» توسط صاحبان اصلی خانه (مردم) است.
جهان خارج، با مشاهدهی این ارادهی قاطع ملی و شعارهای صریح «ایران-محوری»، در حال بازنگری بنیادین در محاسبات خود است. عصر ایدئولوژی پایان یافته و «ساعت صفر اقتدار ملی» فرا رسیده است. «ایران پسا-جمهوری اسلامی» در راه است. موازنهی قدرت خاورمیانه به سمت یک «ایران ملیگرا» تغییر میکند که در آن، ثبات ملی بر صدور بحران ارجحیت دارد. نشانههای پایان نیم قرن انحراف و بازگشت به ریل اصلی تاریخ مشهود است. پیروزی دیگر یک "احتمال" نیست، یک "رخداد در حال وقوع" است. تاریخ ورق خورده و ما وارد فصل اول ایران نوین شدهایم.
سروش سرخوش
تحلیلگر استراتژیک و روانکاو فرهنگی
آرشیو تحلیلها در توییتر: https://x.com/sarkhosh1341

















