با ورود اعتراضات مردمی به ششمين روز متوالی، آنچه بیش از سرکوب خیابانی، بازداشتها و خشونت عریان حکومت جلب توجه میکند، سکوت معنادار و حسابشده بخشی از جریانات مدنی و سیاسی است؛ سکوتی که نه اتفاقی است و نه ناشی از بیخبری، بلکه ریشه در یک منطق سیاسی آشنا دارد که امروز بیش از هر زمان دیگری خود را عریان کرده است.
جنبشی که اکنون در شهرهای مختلف ایران در جریان است، نه ادامه پروژههای اصلاحطلبانه است و نه قابل تقلیل به دعواهای درونساختاری قدرت. این جنبش، همانگونه که در دیماه ۱۳۹۶ با شعار صریح «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» اعلام موجودیت کرد، اعتراض به کلیت نظام جمهوری اسلامی است؛ اعتراضی به شرایط فاجعهباری که این رژیم بر زندگی روزمره مردم تحمیل کرده است: از فروپاشی معیشت و ناامنی اقتصادی تا سرکوب سیستماتیک، تحقیر اجتماعی و انسداد کامل افق آینده.
اصلاحطلبی؛ پروژهای برای مهار بحران، نه حل آن!
برای درک سکوت امروز طیف متنوع «مخالفان» صوری جمهوری اسلامی، بازگشت به نقطهای تعیینکننده در تاریخ گذشته ضروری است: خرداد ۱۳۷۶. خامنهای سالها بعد، در توصیفی کمسابقه و صریح، درباره جنبشی که به «دوم خرداد» معروف شد و به روی کار آمدن سید محمد خاتمی انجامید، گفت:
«ما اگر هم جریانی به نام اصلاحطلبی نداشتیم، باید آن را درست میکردیم.»
این جمله، نه یک اظهار نظر اتفاقی و یا لغزش زبانی، بلکه اعترافی راهبردی بود. اصلاحطلبی از منظر رأس هرم قدرت، هرگز یک تهدید واقعی نبود؛ بلکه ابزاری بود برای مدیریت بحران مشروعیت، تخلیه نارضایتی اجتماعی، و حفظ کلیت نظام در بزنگاههای حساس. اصلاحطلبی قرار نبود ساختار را تغییر دهد، بلکه مأموریت داشت آن را قابلتحملتر جلوه دهد.
کارنامه بیش از دو دهه اصلاحطلبی نیز دقیقاً همین نقش را تأیید میکند:
بازگرداندن مردم به صندوق رأی، مهار اعتراضات رادیکال، تعلیق مطالبات بنیادین، و در نهایت، خریدن زمان برای نظام با هزینهکرد سرمایه اجتماعی جامعه.
اما جنبش کنونی، این معادله را برهم زده است. این جنبش، نه خواهان «اصلاح رفتار» که خواهان عبور از ساختار است. درست در همین نقطه است که پردهها کنار میرود و آنچه میتوان آن را «جمهوری اسلامی در سایه» نامید، خود را آشکار میکند.
سکوت معنادار بخشهایی از تشکلهای مدنی و سیاسی ـ از کانون صنفی معلمان تا کانون نویسندگان، از تشکلهای ریز و درشت وابسته به جریان اصلاحطلبی تا برخی گروههای موسوم به اپوزیسیون ـ یک پیام روشن دارد:
وقتی مسئله، رفتن جمهوری اسلامی باشد، مرزهای ظاهری فرو میریزند و صفبندی واقعی نمایان میشود.
در این لحظه، اختلافات تاکتیکی، دعواهای گفتمانی و ژستهای انتقادی کنار گذاشته میشود و یک ترس مشترک خود را نشان میدهد: ترس از تغییر بنیادین. ترس از آیندهای بدون جمهوری اسلامی
این سکوت را نمیتوان صرفاً با «ترس از سرکوب» توضیح داد. اگر مسئله فقط سرکوب بود، همین جریانات در مقاطع کمهزینهتر نیز سکوت میکردند. همین چند روز پیش بود که بیانیه هایی با امضا های هزار نفره برای اعتراض نرم به پاره ای سیاست های رژیم منتشر میکردند. اما اکنون مسئله خیلی جدی تر است . مسئله ماندن و یا رفتن است، هراس از آیندهای است که در آن جمهوری اسلامی ـ حتی در نسخه تعدیلشده و بزکشدهاش ـ جایی ندارد.
بهویژه اینکه، بازگشت نام پهلوی به فضای سیاسی ایران، این هراس را تشدید کرده است. نه صرفاً بهعنوان یک نوستالژی تاریخی، بلکه بهمثابه نماد یک گسست روشن از جمهوری اسلامی. همین امکانِ گسست است که باعث میشود طیفی از اصلاحطلبان، نیروهای موسوم به ملی-مذهبی، و حتی بخشی از اپوزیسیوننمای داخل و خارج کشور، در عمل در کنار حفظ وضع موجود قرار گیرند؛ ولو با سکوت.
اما فراتر از تحلیل امروز، پرسش اصلی به فردای سیاست بازمیگردد. پرسشی که گریز از آن ممکن نیست:
جریاناتی که امروز در برابر اعتراض مردم به شرایط فاجعهباری که رژیم بر زندگی روزمره آنان تحمیل کرده سکوت کردهاند، فردا چگونه به این مردم خواهند گفت که «ما درد مشترک داریم»؟
درد مشترک، شعار نیست که بتوان آن را در بیانیههای پسینی بازتولید کرد. درد مشترک، در لحظه بحران معنا پیدا میکند؛ در همان لحظهای که مردم هزینه میدهند، سرکوب میشوند، بازداشت میشوند و آیندهشان به گروگان گرفته میشود.
در چنین شرایطی، سکوت حتی بیطرفی نیز نیست، ایستادن در کنار سرکوبگران است.
جریانات و شخصیتهایی که امروز در برابر اعتراض به فقر، تحقیر، سرکوب و فروپاشی زندگی روزمره مردم، زبان در کام کشیده اند، فردا با چه اعتباری به آنها خواهد گفت «ما هم با شما هستیم»؟ چگونه میخواهند توضیح دهند که چرا در لحظهای که مردم نیاز به صدا و همراستایی داشتند، ترجیح دادند که خود را مخفی کنند و مردم را در خیابان تنها بگذارد؟
جامعه ایران، بهویژه پس از دیماه ۹۶ و آبان ۹۸، بهشدت نسبت به همدردیهای کمهزینه و همبستگیهای پسینی بیاعتماد شده است. نسلی که بهای اعتراض را با جان، آزادی و معیشت خود پرداخته، بهخوبی میداند چه کسی در لحظه خطر کنارش ایستاده و چه کسی منتظر مانده تا گردوغبار فرو بنشیند.
در چنین فضایی، ادعای «درد مشترک» از سوی جریانات خاموش، بیش از آنکه همدلانه باشد، ابزاری و مصرفگرایانه به نظر میرسد؛ تلاشی برای بازخرید مشروعیتی که در خیابان از دست رفته است.
یکی از خطاهای مزمن جریانهای سیاسی در ایران، دستکمگرفتن حافظه جمعی جامعه است. اما سیاست، حافظه دارد. سکوت امروز، در حافظه فردا ثبت خواهد شد و مبنای قضاوت قرار میگیرد.
جنبش کنونی، تنها تقابل با جمهوری اسلامی نیست؛ محک سنجش صداقت، شجاعت و مسئولیتپذیری همه مدعیان سیاستورزی نیز هست. آنان که امروز کنار مردم نایستادهاند، فردا با بحران مشروعیت مواجه خواهند شد؛ بحرانی که نه با بیانیه، نه با بازتعریف گفتمان، و نه با ادعای همدردی، قابل ترمیم نخواهد بود.

















