طی این سالها، آنقدر از «لحظه حساس کنونی» گفته شده که این واژه دیگر حساسیتی برنمی انگیزاند، با اینهمه اما، باز هم نمیتوان بخاطر بی اثر شدن واژه ها، از خطراتی که کشور را تهدید میکند سخن نگفت.
ایران ما اکنون در وضعیتی قرار دارد که دیگر نمیتوان آن را صرفاً یک «بحران سیاسی» نامید. آنچه با آن مواجه هستیم، تلاقی همزمان چند ابر بحران بنیادین است، که همزمان پیوند خورده است با ورود جهان به مرحلهای از بیثباتی، که در آن منطق قدرت عریان، جای قواعد پیشین را گرفته است. در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که چه کسی بهتر حکومت میکند، بلکه این است که کدام مسیر میتواند، شانس بقا، ثبات و یکپارچگی کشور را حفظ کند.
اعتراضات گسترده، طولانی و تکرارشونده در ایران، نشانه پایان یک چرخه است. جمهوری اسلامی--حتی اگر بتواند بهطور موقت خیابان را کنترل کند--با بحران جانشینی، فرسودگی اقتصادی، و جامعهای مواجه است که دیگر اعتباری برای حکومت فعلی قایل نیست و هیمنهٔ آن در اذهان مردم بکلی فروریخته است. همزمان، منطقه خاورمیانه در التهاب دائمی است، رقابتهای ژئوپلیتیک تشدید شده، و قدرتهای جهانی بیش از هر زمان دیگری ملاحظات اخلاقی را قربانی ملاحظات امنیتی میکنند. در چنین جهانی، کشورهایی که از درون ضعیف و از بیرون مسئلهدار باشند، بیشترین آسیب را میبینند.
در این بستر، یکی از سناریوهای محتمل، «پوستاندازی» جمهوری اسلامی میتواند باشد؛ تغییری ظاهری که با کنار زدن چهرههای تندرو و آوردن ترکیبی از اصلاحطلبان حکومتی، جمهوریخواهان و نیروهای چپ همسو با رژیم، میکوشد نظامی با ظاهری نرمتر، معقولتر و قابلقبولتر به جهان بفروشد. اما مسئله اینجاست که چنین تغییری، نهتنها بحران را حل نمیکند، بلکه آن را به شکل خطرناکتری بازتولید میکند.
وجه مشترک تقریباً همه این نیروها--با وجود اختلافات نظری عمیقشان--تداوم سیاست خارجی هویتی و دشمنی ساختاری با اسرائیل است. حتی اگر این دشمنی با زبانی دیپلماتیکتر بیان شود، برای بازیگرانی مانند اسرائیل تفاوت ماهوی ایجاد نمیکند. از منظر امنیتی، چنین تحولی «تغییر رژیم» محسوب نمیشود، بلکه «بازآرایی دشمن» است. نتیجه آن است که ایران همچنان در جایگاه یک تهدید بالقوه باقی میماند و بنابراین، هدف مشروع مهار، فرسایش و بیثباتسازی تلقی میشود.
مشکل البته تنها به سیاست خارجی محدود نمیماند. ائتلافهای ناهمگونِ چنین تغییراتی، معمولاً فاقد مرکز اقتدار روشن و نماد اجماعپذیر هستند. این ضعف مرکز، در کشوری مانند ایران که با شکافهای قومی، مذهبی و مرکز-پیرامون مواجه است، بهسرعت به یک تهدید امنیتی تبدیل میشود. فعالسازی این گسلها لزوماً با هدف تجزیه فوری انجام نمیشود؛ اغلب هدف، بالا بردن هزینه اداره کشور، فرسایش دولت مرکزی و مشغول نگه داشتن آن در بحرانهای دائمی است. حتی اگر تجزیه رسمی رخ ندهد، نتیجه میتواند ایرانی باشد ناتوان، ناآرام و دائماً در معرض مداخله. بعبارت دیگر آنچه که جمهوری اسلامی مردم را از رفتن خود میترساند، با ماندنش --با هر شکل و شمایل و با هر اسم و عنوان_ اتفاق خواهد افتاد.
در چنین وضعیتی، اصلاحات کنترلشده نیز قادر نخواهد بود به ثبات منجر شود. تجربه تاریخی ایران نشان داده که اصلاحات بدون تغییر واقعی توازن قدرت، اغلب به خرید زمان ختم میشود؛ زمانی که پس از آن، سرکوب در شکلی دیگر بازمیگردد. این چرخه، جامعه را بیاعتمادتر، اعتراضات را رادیکالتر و پنجرههای مداخله خارجی را بازتر میکند. به این معنا، سناریوی «پوستاندازی بدون تغییر ماهیت»، نهتنها ضامن ثبات نیست، بلکه میتواند خطرناکتر از تداوم وضعیت موجود باشد.
در این چارچوب است که خرد جمعی و حمایت بخش قابل توجهی از جامعه از رضا پهلوی معنا پیدا میکند. این حمایت، برخلاف روایتهای سادهساز، نه لزوماً از سر نوستالژی سلطنت است و نه الزاماً علاقه به شخص او. تمایز رضا پهلوی در این تحلیل، تمایزی راهبردی است. او نماینده گسست روشن از سیاست خارجی ایدئولوژیک است؛ سیاستی که طی چهار دهه ایران را به یک «مسئله امنیتی» بدل کرده است. مواضع هوشیارانه و صریح او درباره نفی دشمنی ایدئولوژیک با اسرائیل، اولویت منافع ملی و پذیرش نظم دولتمحور در منطقه، سیگنالی است که بسیاری از آلترناتیوها قادر به ارسال آن نیستند.
از سوی دیگر، او حامل سرمایه نمادینی است که در دورههای گذار اهمیت حیاتی دارد: نماد تداوم دولت ملی پیش از جمهوری اسلامی، بدون سابقه مشارکت در سرکوبها و ناکامیهای ۴۶ سال گذشته. این سرمایه نمادین میتواند--نه بهعنوان حاکم مطلق، بلکه بهعنوان محور گذار--مرکز را در دوره انتقال حفظ کند. در فقدان چنین محوری، خطر چندپارگی، دولتهای موازی و امنیتیشدن دائمی سیاست بهشدت افزایش مییابد.
عامل مهم دیگر، نگاه جهان خارج است. دولتها و نهادهای امنیتی بیش از هر چیز با «قابلیت پیشبینی» کار میکنند. رضا پهلوی برای آنان قابل مدلسازی است؛ در حالیکه بسیاری از ائتلافهای داخلیِ مبهم و چندپاره فاقد این ویژگی ها میباشند. این قابلیت، در شرایطی که ایران نیازمند کاهش فشار خارجی و جلب حمایت برای یک گذار کمهزینه است، اهمیت تعیینکننده دارد.
اگر یک گام جلوتر برویم، میتوان گفت در صورت محوریت رضا پهلوی، معادله حتی فراتر از خنثیسازی تهدید میرود. در چنین سناریویی، ثبات ایران میتواند با منافع امنیتی بازیگرانی مانند اسرائیل همپوشانی پیدا کند. ایرانِ غیرایدئولوژیک و قابل پیشبینی، نهتنها تهدید نیست، بلکه برعکس سناریوی قبلی، فروپاشی یا تجزیهاش برای نظم منطقهای خطرناک تلقی میشود. در این حالت، انگیزه بیثباتسازی کاهش مییابد و حتی تلاش بازیگران ثالث برای فعالسازی گسلهای قومی میتواند با مقاومت دیپلماتیک و اطلاعاتی مواجه شود. این نه از سر دوستی، بلکه از سر محاسبه منافع است.
این تحلیل، برخلاف آنچه منتقدان میگویند، منجیگرایانه نیست. ادعا این نیست که رضا پهلوی بهتنهایی ایران را نجات میدهد یا بدون نهادسازی و مشارکت اجتماعی، معجزه میکند. ادعا این است که در میان گزینههای موجود، او کمهزینهترین محور گذار برای کاهش ریسکهای حیاتی برای موجودیت ایران است؛ ریسکهایی مانند فروپاشی مرکز، فعالشدن گسلهای قومی، و تداوم فرسایش خارجی.
در نهایت، مسئله امروز ایران، انتخاب میان «پادشاهی و جمهوری» نیست. مسئله این است که کدام مسیر، احتمال فروپاشی ملی را کاهش میدهد و ایران را از یک «مسئله امنیتی» به یک بازیگر باثبات تبدیل میکند. از این منظر، حمایت از رضا پهلوی، در این مقطع تاریخی، بیش از آنکه حمایت از شخص یا یک شکل خاص از حکومت باشد، تلاشی آگاهانه برای حفظ ثبات و موجودیت ایران در شرایطی فوقالعاده حساس در داخل و جهان است. این حمایت، نه پایان بحث، بلکه آغاز یک مسئولیت تاریخی است: عبور از ایدئولوژیها، برای نجات ایران!
در پایان باید با صراحت گفت: جنبش اعتراضی گستردهای که از حدود یک هفته پیش در ایران جریان دارد، بر سر یک دوراهی تاریخی ایستاده است. این جنبش میتواند با حمایت گسترده، عملی فعال و مسئولانه همه جریانها و شخصیتهای مدنی و سیاسی به سرانجامی مطلوب برسد، از جمهوری اسلامی عبور کند و مسیر روشنی برای آینده ایران بگشاید؛ یا میتواند--چنانکه بارها در گذشته تجربه شده--با ادامه منطق فرسوده اپوزیسیون، با عمدهکردن اختلافات عقیدتی، هویتی و سیاسی، و با ناتوانی در شکلدادن به یک محور مشترک، به نتیجهای نرسد و کشور را وارد چرخهای تازه از ناآرامی، فرسایش و بیثباتی کند. در سناریوی دوم، تاریخ با بیطرفی قضاوت نخواهد کرد: همه آنان که امروز، آگاهانه و با علم به شرایط فوقالعاده حساس ایران و جهان، از حمایت مؤثر از رضا پهلوی بهعنوان محور پیروزی جنبش سر باز میزنند، ناگزیر در افکار عمومی بهعنوان مسئولان شکست احتمالی و مسبب پیامدهای فاجعهبار آینده قلمداد خواهند شد.

تسخیر خیابان و منطق خشونتپرهیزی، حمید فرخنده

تروریسم علیه دیکتاتوری؟! احمد فعال















