دوستی قدیمی زنگ زده و میپرسد: «مصاحبه فرخ با بیبیسی را دیدی؟ چه حسی داری؟»
مکث میکنم.
میپرسد: «مکث کردی؟ بچه فکر میکنی؟»
به هیچ چیز. به روزهایی فکر میکنم که تمامی این سازمان اکثریت -- از هیئت سیاسی گرفته تا عضو ساده -- بهعنوان تنها فرد با هوش و سیاستمداری که میتوان جلو مهمان نهاد قبولش داشتیم، حلوا حلوا میکردیم. برخی برایش نامه «فدایت شوم» مینوشتند.
زمان چرخید. بسیاری از رهبران و اعضا رفتند، بدرجات مختلف در شکل جمهوریخواهی، حزب چپ به فعالیت خود ادامه دادند. برخی نیز به تمامی دور سیاست و تشکل خط کشیده و زندگی خود را سر و سامان دادند.
حال فرخ مانده با حوضی کوچک، با لشگری کمتر، با افرادی محدودتر بنام سازمان اکثریت؛ اما به هر حال، برای ما رهبر است!
خب، کسی از آنها بر مواضع او اعتراضی نمیگیرد، اما جالب است که از تمام رهبرانی که از سازمان رفتهاند نیز هرگز دیده و شنیده نشده که لب به انتقاد از مواضع او بگشایند. نوعی خویشاوندی پنهان هنوز وجود دارد که برمیگردد به مناسبات رهبران!
میگوید: «نظر خودت را بده!»
فکر میکنم چه بگویم که عمق دردی که از این موضعگیری کشیدم را بیان کنم.
یاد این گفته لئو بوسکالیا افتادم:
«چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خوردهایم که باورشان داشتهایم...»

















