آقای لنگرلو در یادداشتی که درباره اعتراضات اخیر نوشتهاند، از «سکوت بخش بزرگی از روشنفکران» و عدم حمایت آنان از اعتراضات خیابانی گلایه کردهاند. ایشان علت این عدم حمایت را «مخالفت با امپریالیسم»، «منفور دانستن لیبرالیسم» و «ایستادن در کنار جمهوری اسلامی» از سوی این روشنفکران دانستهاند.
بیتردید بخشی از روشنفکران چپِ موسوم به «محور مقاومتی» بهدلیل دیدگاههای ضدامپریالیستی خود از جمهوری اسلامی دفاع میکنند و با سرنگونی آن مخالفاند. اما این تنها بخش کوچکی از طیف روشنفکری ایران است. گروه بزرگتری از روشنفکران لیبرال، چپِ سوسیالدموکرات و نیز روشنفکران دینیِ دموکراسیخواه وجود دارند که نه از موضع ضدامپریالیستی و محور مقاومتی، بلکه از این زاویه که راه انقلاب و سرنگونی را نمیپذیرند، از حمایت مستقیم از اعتراضات خیابانی خودداری میکنند. این گروهها اقدام برای اسقاط یا سرنگونی نظام را، با توجه به شرایط منطقهای و توازن قوای داخلیِ کنونی، خطری جدی برای امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور ارزیابی میکنند.
نکته دوم آن است که دستکم بخش بزرگی از همین روشنفکران، اگرچه مردم را به خیابان آمدن تشویق نکردهاند، اما هم از حق اعتراض و تظاهرات دفاع کردهاند و هم کشتار و سرکوب معترضان را صراحتاً محکوم کردهاند. سکوتی که آقای لنگرلو از آن سخن میگویند، در بسیاری موارد سکوت مطلق یا همراهی با سرکوب نبوده است. حتی محورمقاومتیها بخاطر مشکلات معیشتی به جمهوری اسلامی انتقاد میکنند.
نکته سوم اینکه، برخلاف چشماندازی که آقای لنگرلو ترسیم میکند، تجربه تاریخی نشان میدهد که هیچ انقلاب یا سرنگونیای به استقرار لیبرالیسم و دموکراسی منجر نشده است. در بسیاری از موارد، نتیجه چنین تحولات رادیکالی، درگیری میان نیروهای رقیب سیاسی، انتقامگیری، حذف و سرکوب توسط نیروی غالب، فروپاشی دستگاه اداری و دولتی، و فعال شدن نیروهای گریز از مرکز یا حتی پروژههای تجزیهطلبانه بوده است.
نهتنها آقای لنگرلو، بلکه دیگر روشنفکران و فعالان سیاسی نیز مدتهاست استدلالی مشابه را مطرح میکنند و خطاب به مخالفان متحد شدن زیر رهبری شاهزاده رضا پهلوی میگویند:
«چرا همه نیروهای سیاسی زیر رهبری شاهزاده رضا پهلوی که بیشترین نیرو و محبوبیت را در داخل کشور دارد جمع نمیشوید؟ از چه نگران هستید؟ مگر نمیگویید نظام سکولار شاه از نظام دینی جمهوری اسلامی بهتر بود؟ مگر بارها نکفتهاید در زمان شاه آزادیهای اجتماعی وجود داشت و دستکم شایستگان و متخصصان در مصدر امور بودند؟ مگر خودتان اذعان نمیکنید که مشکل اصلی آن دوره، فقدان آزادیهای سیاسی بود و نه اداره امور کشور؟ پس اگر شاهزاده رضا پهلوی پس از سرنگونی جمهوری اسلامی به وعده دموکراسی و انتخابات آزاد عمل نکند، نهایتاً به دیکتاتوریای مشابه دوران شاه خواهیم رسید؛ دیکتاتوریای که به گفته خودتان از جمهوری اسلامی بهتر است؛ نظامی که نه آزادی سیاسی دارد، نه آزادی اجتماعی، و حتی از تأمین آب، برق و یک معیشت متعادل برای مردم ناتوان است. افزون بر این، با درافتادن با نظم جهانی، تحریمهای اقتصادی را بر کشور تحمیل کرده و در پروژههای ماجراجویانه، بخش بزرگی از دارایی کشور را به هدر داده است.»
مشکل اساسی این نوع استدلال، چه از سوی آقای لنگرلو و چه از سوی دیگرانی که مشابه ایشان میاندیشند، در این است که «بازگشت به قبل از ۵۷» را همچون فشردن کلید یک پریز برق تصور میکنند؛ گویی با یک کلیک ساده و سحرآمیز، میتوان از نظام دینی جمهوری اسلامی ـ با همه پیچیدگیها، شبکههای حمایتی و توان سرکوبش ـ مستقیماً به نظام پادشاهی سکولار پهلوی پرتاب شد. پرتابی خیالانگیز و ۴۷ ساله، شبیه بیدار شدن از یک کابوس و رسیدن ناگهانی به آرامش.
اگر بسیاری از روشنفکران و مردم چنین تصویر رؤیایی و سادهانگارانهای از بازگشت به گذشته را باور ندارند و قدم گذاشتن در این مسیر را بهمنزله به خطر انداختن مردم و کشور میدانند، آیا باید به «نفرت از لیبرالیسم» یا «دشمنی با پهلوی» متهم شوند؟
شاهزاده رضا پهلوی در ایران طرفداران قابل توجهی دارد و از شناختهشدهترین چهرههای اپوزیسیون جمهوری اسلامی است. از سال ۹۶ به اینسو، شعارهایی در حمایت از او و خاندان پهلوی در اعتراضات مختلف شنیده شده است. کارنامه رضاشاه و محمدرضاشاه نیز در زمینه توسعه اقتصادی، انسانی و بنیانگذاری «ایران مدرن» از نظر بخش مهمی از روشنفکران قابل دفاع است. بسیاری از همین منتقدان، مخالفت ویژهای با شخص شاهزاده رضا پهلوی یا با سلطنتطلبی بهعنوان یک جریان سیاسی نیرومند در داخل و خارج کشور ندارند.
مخالفت اصلی، نه با حقوق سیاسی سلطنتطلبان است و نه از سر رضایت از وضع موجود جمهوری اسلامی؛ بلکه مخالفت با «راه و روش» پیشنهادی شاهزاده برای گذار از جمهوری اسلامی است. این مخالفت، نه ناشی از نفرت از لیبرالیسم است، نه حاصل دشمنی با غرب یا اسرائیل، بلکه برآمده از نگرانی عمیق نسبت به پیامدهای یک مسیر پرخطر، نامطمئن و بالقوه ویرانگر برای جامعه و کشور است.
آقای کنگرلو این موضوع که بخش بزرگی از مردم به دلایل مختلف در خیابان به تظاهرات خیابانی نمیپیوندند، را نمیبیند و صحنه را چنین ترسیم میکند که گویا همه مردم موافق انقلاب یا سرنگونی نظام هستند. اینکه این بخش از مردم و به شمول بخش بزرگی از روشنفکران و نخبگان کشور به حرکت انقلابی و سرنگونیطلبانه در خیابان نمیپیوندند به دلیل مسلط نبودن گفتمان انقلابی در جامعه ایران و از جمله روشنفکران است، نه رضایت از جمهوری اسلامی یا ندیدن ظلم، ناکارآمدی، بیعدالتی در کشور و غصه کشته شدن مردم در خیابان را نداشتن.
از این گذشته اگر معلوم شد در انقلاب ۵۷ «همه با هم» خطا بود چرا نزدیک به نیم قرن بعد «همه با هم» بودن درست است؟

















