در این کلمه وطن! در این کلمه خاک! در این کلمه مردم! چه نیرویی پنهان گردیده است؟ که قلبت را به آتش میکشد، در تمامی سلولهای بدنت نفوذ میکند، چون عاشقی شیدا تو را در رویایی لذتبخش فرو میبرد.
کلماتی که قدرت میدهند، هویت میبخشند، عشق میآفرینند. تو را به گذشته، به حال و آینده پیوند میدهند.
کلماتی که هرکدام دیگری را تکمیل میکند، تفسیر مینماید و نهایتاً با نام ایرانی وظیفهای بس سنگین بر دوشت مینهند.
وطن معنا نمییابد اگر این خاک! با مردم درنیامیزد و وظیفه نهادهشده بر دوش تکتک باشندگان آن، با جوابگویی به این وظیفه ملی توأم نگردد.
وطن، این کلمه زیبای نشسته بر جان، شکل نمیگیرد و قلبت برای آن نمیطپد اگر مردم حضور تاریخی در آن نداشته باشند!
حضور مردمی در درازنای تاریخ که از میان رنجها، قهرمانیها، تلاش و ایجادگری، خنده و اشک عبور کردهاند تا سرزمینی به نام ایران را بسازند.
چه میکردیم اگر آرش جان بر تیر نمینهاد تا مرز ایرانزمین را با جان خود ترسیم کند؟ چه میکردیم؟ چه خواهیم کرد؟ اگر این نسل پرشهامت و تاریخساز امروز برای آزادی از چنگال اهریمنی به نام حکومت اسلامی قدم در میدان نمینهاد و به بهایی بس سنگین، به قیمت جان عزیز هزارانهزار جوان ایرانی، از شرف و آزادگی این سرزمین دفاع نمیکرد؟
اندوهی بس سنگین بر قلبهایمان نشسته است! بر قلب کسانی که پیوسته با نام و یاد ایران طپیده، مالامال عشق، غرور و آزادگی. غرورِ تعلق به سرزمینی متفاوت، چون کوههای سرکش آن! زیستهاند؛ مغرور و پرصلابت، حتی زمانی که حکومتی چنین نامردمی بر آن مسلط گردیده و راه نفس بر او بسته است. غروری ناشی از تعلق به نسل جوانی که با فریاد آزادی قدم در میدان نهاده تا از آزادگی و ریشههای تاریخی من و تو، که ما باشیم، دفاع کند.
سرزمینی که حتی اسطورههای آن نیز با قهرمانی و مبارزه با ظلم نام خود را برکشیدهاند. هیچ جان آزاد، هیچ لحظه شاد و فرحبخشی در تاریخ این سرزمین نمییابی که حاصل مبارزهای سنگین، همراه با جانباختن مردمی که برای آزادی و آزادگی خود مبارزه میکردند، نباشد. این سرزمین رگ و پیِ خویش را با ساروجی از استخوان و خون این مردم بنا نهاده است. راز پایداری آن نیز در همین نهفته است. از این روست که حکومت هیچ ولدالزنایی را که ریشه در این خاک نداشته باشد برنمیتابد! ولو به قیمت جان.
ابوالفضل محققی

















