Friday, Jan 23, 2026

صفحه نخست » وقتی روایت، جای حقیقت را می‌گیرد، اسماعیل لیاقت

liaghat.jpg*«هرکه مویی آگه است از خویشتن یا از حقیقت
او زِ خود بیرون نیامد چون به نزد او توان شد» -- عطار*
در روزگاری که حقیقت زیر نورافکن‌ها می‌سوزد و روایت‌ها بر شانهٔ دود بالا می‌روند، انسان اگر از خویشتن آگاه نباشد، در نخستین نسیم روایت‌های دیگران از جا کنده می‌شود. پروپاگاندا همیشه از همین نقطه آغاز می‌شود: از لحظه‌ای که انسان از خود بیرون می‌افتد، از لحظه‌ای که چشمش به بیرون دوخته می‌شود و گوشش به صدای دیگری. عطار می‌گوید حقیقت در درون است؛ و کسی که به درون بازنگشته، چگونه می‌تواند حقیقت را ببیند؟
اما جهان امروز، جهان روایت‌هاست؛ جهان صحنه‌آرایی‌ها، جهان نورهای مصنوعی و سایه‌های طراحی‌شده. در چنین جهانی، تحلیل سیاسی دیگر گزارش واقعیت نیست؛ ساختن واقعیت است. هر تحلیلگر، هر رسانه، هر سخنران، آجر کوچکی در دیوار بلندی می‌گذارد که نامش «ادراک عمومی» است. و گاهی این دیوار آن‌قدر بلند می‌شود که مردم دیگر آسمان را نمی‌بینند؛ فقط سایه‌ها را. سایه‌هایی که چنان دقیق طراحی شده‌اند که با حقیقت اشتباه گرفته می‌شوند.
در چنین فضایی، روایت علی علیزاده دربارهٔ اعتراضات ایران، نه یک تحلیل، بلکه یک صحنه‌آرایی حساب‌شده است؛ صحنه‌ای که در آن نور روی یک نقطه می‌افتد و تاریکی بر همه‌چیز دیگر. او می‌گوید رضا پهلوی مردم را به خیابان دعوت کرد، پس مسئول خون‌هاست. می‌گوید نقاب‌داران در میان جمعیت خشونت کردند. می‌گوید اعتراض از دل مردم به خشونت کشیده شد. این‌ها جمله نیستند؛ چیدمان‌اند. انتخاب‌اند. حذف‌اند. و هر حذف، گاهی بلندتر از هر کلمه‌ای حرف می‌زند.
زیرا حقیقت ساده است: مردم یازده روز پیش از هر دعوتی در خیابان بودند. حقیقت ساده است: هیچ سندی از آن «نقاب‌داران» ارائه نمی‌شود. حقیقت ساده است: روایت او خشونت را از دوش ساختار امنیتی برمی‌دارد و بر شانهٔ مخالفان می‌گذارد. اما در جهان روایت، حقیقت همیشه بازنده است؛ چون حقیقت نیاز به نور دارد، و روایت می‌تواند در تاریکی هم بدرخشد.
این تکنیک‌ها تازه نیستند. تاریخ بارها آن‌ها را دیده است. هر جا قدرت از پاسخ‌گویی می‌گریزد، روایت‌سازی آغاز می‌شود. هر جا خشونت از بالا می‌آید، داستانی ساخته می‌شود که آن را به پایین نسبت دهد. هر جا مردم قربانی‌اند، روایتی ساخته می‌شود که آن‌ها را مقصر جلوه دهد. این همان لحظه‌ای است که اخلاق از سیاست جدا می‌شود و سیاست از حقیقت.
اما مسئله فقط این نیست که چه گفته می‌شود؛ مسئله این است که چه گفته نمی‌شود.
در روایت علیزاده، غیبت‌ها از حضورها مهم‌ترند.
غیبت نیروهای امنیتی.
غیبت دستورهای شلیک.
غیبت ویدئوهای لباس‌شخصی‌ها.
غیبت شهادت خانواده‌ها.
غیبت گزارش‌های حقوق بشری.
غیبت اعترافات داخلی.
این غیبت‌ها تصادفی نیستند؛ بخشی از معماری روایت‌اند.
روایتی که می‌خواهد خشونت را از بالا بردارد و بر دوش پایین بگذارد، باید این غیبت‌ها را بسازد.
در نقطهٔ مقابل، محمود احمدی‌نژاد--کسی که سال‌ها در قلب ساختار قدرت نشسته بود--روایتی دیگر می‌گوید. او از نیروهایی می‌گوید که برای ایجاد بهانهٔ سرکوب، خودشان اموال مردم را تخریب می‌کردند. از خشونتی می‌گوید که از بالا طراحی می‌شد، نه از پایین. از عملیات فریبی که قرار بود چهرهٔ معترض را به «آشوبگر» تبدیل کند. این سخنان، نه از دهان اپوزیسیون، نه از رسانه‌های خارجی، بلکه از درون همان اتاق‌هایی بیرون می‌آید که تصمیم‌های امنیتی در آن گرفته می‌شد.
این تضاد، تضاد دو روایت نیست؛ تضاد دو جهان است.
جهانی که در آن خشونت از مردم آغاز می‌شود، و جهانی که در آن خشونت از قدرت.
جهانی که در آن معترض «تحریک‌شده» است، و جهانی که در آن معترض «سرکوب‌شده».
جهانی که در آن مردم «مقصر»ند، و جهانی که در آن مردم «قربانی».
و اینجا، تاریخ دوباره سرش را از لای صفحاتش بیرون می‌آورد. سال ۱۹۳۳، آتش‌سوزی رایشتاگ. شعله‌هایی که هنوز معلوم نیست چه کسی برافروخت، اما گوبلز آن را به کمونیست‌ها نسبت داد. او گفت این آتش، آغاز شورش است. گفت کشور در خطر است. گفت باید فوراً برخورد کرد. و مردم باور کردند. و آزادی‌ها یکی‌یکی خاموش شد. و مخالفان یکی‌یکی بازداشت شدند. و همهٔ این‌ها با یک روایت آغاز شد؛ روایتی که حقیقت نبود، اما کارکرد داشت.
پروپاگاندا همیشه همین است:
نه دروغی که باورش سخت باشد،
بلکه دروغی که کارش را خوب انجام دهد.
روایت علیزاده نیز از همین جنس است. او همان تکنیک‌ها را به‌کار می‌گیرد:
جابه‌جایی مسئولیت، ساختن دشمن داخلی، تحریف زمان، حذف شواهد.
او خشونت را از دوش ساختار امنیتی برمی‌دارد و بر دوش کسانی می‌گذارد که حتی سلاحی در دست نداشتند. او به‌جای پرسیدن «چه کسی دستور شلیک داد»، می‌پرسد «چه کسی مردم را دعوت کرد». این جابه‌جایی پرسش، همان جابه‌جایی حقیقت است.
اما حقیقت، هرچند دیر، راه خود را پیدا می‌کند.
گاهی از دهان یک رئیس‌جمهور سابق.
گاهی از ویدئویی لرزان که با موبایل گرفته شده.
گاهی از شهادت مادری که فرزندش را از دست داده.
و گاهی از سکوتی که بیش از هر فریادی معنا دارد.
در این میان، نقش رسانه‌ها و تحلیلگران بیش از همیشه مهم است. آن‌ها می‌توانند حقیقت را روشن کنند یا آن را در لابه‌لای روایت‌ها دفن کنند. می‌توانند مردم را به پرسشگری دعوت کنند یا آن‌ها را در تاریکی نگه دارند. می‌توانند صدای قربانیان باشند یا زبان قدرت. و این انتخاب، انتخابی اخلاقی است؛ انتخابی که هر تحلیلگر، هر روز، هر بار که جلوی دوربین می‌نشیند، انجام می‌دهد.
اما مسئولیت فقط بر دوش تحلیلگران نیست.
مخاطب نیز مسئول است.
مسئول این‌که روایت را ببلعد یا بجود.
مسئول این‌که بپرسد:
«این روایت چه چیزی را پنهان می‌کند»
«چه کسی از این روایت سود می‌برد»
«چه چیزی از این تصویر حذف شده»
زیرا پروپاگاندا تنها زمانی کار می‌کند که انسان از خویشتن دور شده باشد؛ همان لحظه‌ای که عطار از آن هشدار می‌دهد. کسی که به خود آگاه است، به روایت‌ها آویزان نمی‌شود. کسی که حقیقت را در درون می‌جوید، از بیرون فریب نمی‌خورد. پروپاگاندا نه بر قدرت روایت، بلکه بر ضعف آگاهی تکیه دارد.
در نهایت، مسئلهٔ ما علیزاده نیست. مسئلهٔ ما روایت است.
روایتی که می‌تواند خون را بی‌صدا کند، خشونت را پنهان کند، و قربانی را مقصر جلوه دهد.
روایتی که می‌تواند مردم را از حقیقت دور کند و قدرت را از پاسخ‌گویی.
و اینجاست که مسئولیت ما آغاز می‌شود:
اینکه هر روایت را با چشم مرکب ببینیم؛
نه فقط آنچه را می‌گوید، بلکه آنچه را پنهان می‌کند.
نه فقط نور صحنه را، بلکه سایه‌های پشت آن را.
نه فقط کلمات را، بلکه سکوت‌ها را.
زیرا در زمانه‌ای که روایت جای حقیقت را می‌گیرد،
تنها راه نجات، بازگرداندن حقیقت به صحنه است--
حتی اگر نورش چشم‌ها را بزند،
حتی اگر پرده‌ها را بسوزاند،
حتی اگر دیوارهای بلند ادراک عمومی ترک بردارد.
حقیقت همیشه دیر می‌رسد،
اما وقتی می‌رسد،
دیگر هیچ روایتی نمی‌تواند جلویش را بگیرد.
برای مشاهدهٔ کلیپ مورد اشاره از علی علیزاده، کافی است عنوان برنامه را در یوتیوب« ناو آبراهام لینکلن در دو قدمی خلیج فارس : طرح ترامپ برای حمله به ایران چیست؟»جست‌وجو کنید.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy