*خبرنامه گویا این یادداشت را بهعنوان نقدی صریح بر بیانیهی «۱۴ امضایی» منتشر میکنند؛ متنی که بنبست گفتمان نصیحت و اصلاحطلبی در برابر واقعیت سرکوب در ایران را به چالش میکشد
جمشید فرجی - ویژه خبرنامه گویا
( نگاهی به بیانیه ی ۱۴ امضایی اخیر)
در این شبِ سیاهم گم گشت راهِ مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکبِ هدایت
چهارده تن از دانشوران وطن خواه ومشفق ایرانی، اخیراً در سامانه ی خبری - تحلیلی زیتون به بهانه ی "خشونتهای دلخراش و خونینی که در روزهای اخیر در میهن عزیزمان ایران اتفاق افتاد"، از سر دلسوزی و خیرخواهی، بیانیه ای "خطاب به حاکمان کنونی ایران" منتشر کردند (https://www.zeitoons.com/116627). نویسندگان، اُمّهات هشدارها و نصایح خود را در هشت بند جداگانه آوردند تا نشان دهند "دفاع از انسان، پاسداری از هویت ایرانی، ارزشهای ملی- مذهبی و کیان وطن" در قالب فقط یک گرایش سیاسی نمی گنجد. از همین منظر، آنان در این بیانیه هم صدا کوشیدند حکومت جمهوری اسلامی ایران را به "حکم عقل، قانون و شرع" از "خونریزی و آسیب به انسانها" و "مجازات بی گناهان" برحذر دارند یا حاکمان آن را به پیامد های رفتارهایش آگاه کنند. امّا کوتاه زمانی پس از انتشارآن بیانیه، نویسنده ی اِبن الوقت و دانایی درهمین سامانه طی مکتوبی جداگانه با عنوان " بیانیه ۱۴ امضایی؛ احتیاط نامتقارن و مسئولیتپذیری ناتمام "، اختلالات منطقی این بیانیه را برملا ساخت و به نیکی نشان داد که نویسندگان آن علی رغم اشتهارشان به ورزیدگی ها واحتیاط های فکری وعقلی، درگفتار بیانیه شان به چه اعوجاجات منطقی دچار شدند(https://www.zeitoons.com/116633). در نوشته ی حاضر امّا نگارنده وجه دیگری از این بیانیه را به میان می آورد که احتمالاً به آن سستی های منطقی نیز طعنه (یا دست کم دامن) می زند، وجهی که به سختی می توان از آن چشم پوشید، به ویژه آن که می بیند این بیانیه مکتوب کسانی است که جملگی شهره ی کتابت و تحقیقند و یا آراسته به دانش های فلسفی، سیاسی و اجتماعی.
اول. مشرب های دانش (دراین جا یعنی knowledge ) و شعوریا فهم (دراین جا یعنی Understanding) ضرورتاً یکی نیستند، یعنی این دو از منابعی متفاوت و طی پویایی های شناختی و روان شناختی منحصر به فردی مشروب می شوند که شرح آن ها در این مجال مختصر نمی گنجد. امّا پیداست که دانش و شعورهمچون دو مسیر موازی اند، یعنی نه دانش لزوماً مؤجد شعور است و نه شعوربه دانشی ویژه ختم می شود هر چند این دو ممکن است به بلوغ یکدیگر کمک کنند. نویسنده ی آگاه " بیانیه ۱۴ امضایی؛ احتیاط نامتقارن و مسئولیتپذیری ناتمام " به وجه شناختی و معرفتی مفاد آن بیانیه پرداخت و از نارسایی های منطقی آن سخن راند. امّا چهره ی دیگر آن بیانیه، وجه شعوری آن است.
دوم. دانشمندان ضرورتاً با شعور نیستند یعنی نمی توان فقط به استناد دانش مردمان، به شعور یا فهم آنان از پدیده ها، روابط، مسایل و راه حل ها، اتّکا یا اعتماد کرد هر چند محتمل است که آنان به مرزهای شعورپدیده ها، روابط، مسایل و راه حل ها نزدیک تراز سایرین باشند. نیز تعیین کننده های میزان احتمال نزدیکی مرزهای شعور به دانش، همانا تکثّرو قوّت یا ضریب نفوذ منابع شعوراست که جدا از منابع دانش عمل می کنند. مثلاً کسی شاید شاهنامه را بخوبی خوانده باشد، ولی به دلیل دانش ایستای خود از مفاد شاهنامه، به پویایی های جدال تورانیان و ایرانیان اِشعارنداشته باشد و یا آن ماجرای محوری شاهنامه را فقط به نزاع میان تور و ایرج تقلیل دهد. روشن است که فهم ماهیت جدال تورانیان و ایرانیان مستلزم دخالت فرایندهای عمیق ترروانی فهمنده (مثلاً سبک شخصیتی، خودآگاهی، اِسنادهای علّی بیرونی، انصاف، میزان همدلی و نظام ارزش های او) است که جدا از فرایندهای صرفاً شناختی، کمک می کنند تا وقایع، مسایل یا روابط بین متغیرها به نحو ویژه ای فهمیده شوند.
سوم. فرایندهای صرفاً شناختی نوعاً ناظر به تعداد یا دامنه ای از"دلایل" هستند. در این جا، مثلاً اگراعوجاجات منطقی بیانیه ی آن چهارده تن درست باشند، به آسیب هایی ناظرند که فقط دلایل نویسندگان ازآن آسیب ها رنج می برند. آن ها را (اگر نه کاملاً، امّا) تقریباً فارغ ازشعورنویسندگان ازمسایل ایران می توان به بررسی گذاشت بی آن که به سطح وعمق فهم آنان اشاره ای شود. بر عکس، شعور یا فهم وقایع، مسایل و پویایی های روابط بین متغیّرها، مکوّنات و مقوّمات ویژه ای دارند که در زمره ی "علل" محسوب، والبته اغلب به شدّت روان شناختی اند.
چهارم. حال بگذارید یک سوال ساده بپرسیم تا ببینیم نویسندگان آن بیانیه تا چه حد مُشعر به آفات حکمرانی ایران ومصیبت های فراگیرایرانیانند. چرا اغلب دانشوران ناصح و منذِراین بیانیه در خارج از ایران زندگی می کنند؟ پاسخ روشن است! گذشته از نابرابری ها واختناق مزمن اجتماعی، و اُفت کیفیت زندگی، بیش تر اینان احتمالاً از ستم یا ستم هایی که برایشان رفت و ازفرط ناکامی های متعدّد برای تغییرشرایط پیرامون خود پس از نصایح و انذار مکرّر حاکمان، خواسته یا ناخواسته به هجرت از وطن مألوف خود تن دادند. بسیاری از اینان یقیناً در اندیشیدن خود محدود شدند، به خاطرنصایح، نقد ها و انذارهای مشفقانه ی خود به حبس رفتند، معیشت خود را از دست دادند، و یا خود و خانواده ی خود را در معرض خطرات مسلّم دیدند. هجرت از زمانی رخ داد که آنان به دیوار نفوذناپذیر استبداد برخوردند؛ پس به درستی عزم جلای وطن کردند تا امور خود را سامان دهند، چندان که لابد گفتند: دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت/ وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم/ سعدیا حبّ وطن گر چه حدیثیست صحیح/ نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم.
پنجم. آن بیانیه را می شد ضمن اتّخاذ دست کم سه منظرجداگانه نوشت: (1) رو به مجامع بین المللی، (2) رو به مردم ایران، و (3) رو به حکومت جمهوری اسلامی ایران. به خوبی پیداست هر کدام از این رویکردها، بیانیه ی این دانشمندان را به سمت و سویی ویژه سوق می داد، امّا آنان رویکرد سوّم را پذیرفتند، چون یقیناً فرض بنیادی شان این بود که این حاکم را می توان با نصیحت و انذار به سمت صلاح خلایق سوق داد. پس آن گونه که در گفتارشان تصریح شد حاکم جائری را دوباره مستقیماً مخاطب نصایح و انذارهای خود کردند که پیش از این به خوبی "دانسته" بودند (واکنون نیز "می دانند") که درمقابل سخن حق، ناشنوا و برای مناظرزیبای آزادی و کرامت مردمان، نابیناست. این همان حاکمی است که اغلب اینان پیش تر، عاصیانه از دستش گریختند و در جای دیگری درآغوش دمکراسی آرام گرفتند تا رفاه، عدالت وامنیت نسبی، یعنی سه رکن بنیادی کمال آدمی را برای خود تضمین کنند. بسیار پسندیده است که سنّت حسنه ی نصیحة الملوک (حتی حاکمِ به غایت طاغی) همیشه در میان دانشمندان جاری باشد، امّا چنین چیزی نباید جای را برسایرسلوک نافذ اجتماعی تنگ کند، یا مردمان جان به تنگ آمده ازستم حاکم را ناامید کند، ویا آنان را بفریبد، و یا حتّی حسب بیم های شخصی دانشمندان، ایشان را بی دلیل بترساند.
ششم. اکنون درمنطقه ی خطیری از این گفتار ایستاده ایم. اگر آن پرسش و پاسخ نخست ما هنوز معتبرند، باید چند سؤال ساده ی دیگر نیزپرسید. این همان جاست که دانش و شعور نویسندگان بیانیه شاید به نقطه ی حداکثر واگرایی می رسند. چرا نویسندگان آن بیانیه برای خون خواهی مشفقانه و خیرخواهانه ی مردم مظلوم ایران، امروزدوباره به نصایح و انذارحاکمی رو کردند که پیش ترنومیدانه ازاوفاصله گرفته بودند وتا به امروزهم هنوزهمان فاصله را حفظ کردند؟ مگر این همان حاکمی نیست که آنان از دستش به دیاری دیگر گریخته بودند و هنوزهم ازآن می گریزند؟ آیا حسب تجارب خود و تجارب جمعی دیگران به بیهودگی نصایح و انذارخود واقف نبودند؟ صلابت دلایل شان که آشکارا فرو ریخته است، حال اگر این بیانیه متّکی به پهنه وعمق فهم نویسندگان آن و منتسب به علل روان شناختی مثلاً حبّ وبغض ها یا پسندها و ناپسندهای آنان نیست، پس چیست؟ افزون براین، حال که اعتبار قراین وادلّه ی امروز نویسندگان برای مفاد بیانیه شان به درستی مورد تردید است، چرا باید به جای ایده ی براندازی حکومت (حتی با توسّل مشروط به نیروی خارجی)، همچنان به نظریه ی اینان برای اصلاح از درون اعتماد کرد که آشکارا آغشته به تمایلات روانی، شهودها، ترجیحات شخصی و سبک های شخصیتی آنان است؟
هفتم. آقایان! "به کجا می روید؟" بسیاری از شما خوب می دانید که نگارنده این پرسش را از کجا و به عزم چه چیزی وام گرفته است. ستم آن نیست فقط، که به ناروا بر جسم و جان خلقی بی نوا تیغی بکشید که شما نکشیده باشید. ستم این هم است که مکر و تزویرستمگررا متّکی به ترجیحات خود سهواً یا عمداً نبینید، رقم مغلطه بر دفتر دانش بزنید و اسرار حق را به شعبده هایی آلوده کنید که خلایق را در مسیر آزادی خواهی شان منحرف، مردّد، بیمناک وناامید می کنند. به راستی، کیست که نداند وقتی حاکم پیشین، چهل و چند سال قبل علی رغم این که گفت: "...من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم..." و از سر ندامت، دست آشتی، اصلاح و تغییر به سوی مردمان خود دراز کرد، از چپ گراترین تا راست گراترین، از ملّی گراها و مذهبی های شما جملگی به کمتر از براندازی دستگاه امارت او قانع نبودید؟ چرا امّا اکنون براندازی نظامی و حاکمانی این چنین سفّاک که مقیّد به هیچ حدّ ومرزاخلاقی و انسانی نیستند و متفرعنانه با عیالِ تغییرخواهِ خداوند سخن می گویند، چون زهرهلاهل است در کام شما؟ چرا چنین رژیم بدخیمی که به شهادت همه ی گواهان در خون ریزی وستم و دستبرد به جان و مال خلایق، روی نظام پیشین را سفید کرد و تاکنون به اختیار خود به هیچ اصلاحی تن نداد، امروزفقط به اصلاحات ازدرون نیازدارد امّا نظام پیشین باید از بن برانداخته می شد؟
هشتم. اکنون نگارنده ناگزیر است رو به جانب ملت بی پناه خود بایستد و همدلانه به ایشان بگوید: هان! ای ستمدیده گان ایران زمین! همه می دانند حکومت فقیهان وقیح و سفیه، و ولایت فعلی فقیه جائر، چه دین و دنیایی را برای شما رقم زد. به راستی از این همه شقاوتِ معطوفِ به حکومت، باید ترسید. آری! باید بترسید وهیچ کس شما را ملامت نمی کند که چرا از چنین هیولای خون خوار و مکّارهزارچهره، اکنون بیمناکید. امّا از کسانی دیگرهم بترسید که ادیبانه، امَا چون بازرگانی خفیف برای سودی بسیار خُرد با حاکم جبّار چانه می زنند، یا چنان دباشی قلمرو اختیارات خلق می کنند که گویا راه حج مقبول فقط همان است که ایشان از فرسنگ ها دورترازآن قتلگاه های شما، نشان می دهند. پس کدیورانه دیگرانی که دادِ خود و ملت خود را به نیروی تواناتری بردند به سرزنش و سخره می گیرند، ایشان را منادیان "سلطه ی خارجی" می دانند، و طاعنانه آنان را " سادهدلان خام اندیش" می خوانند.
بیش تر این دانشوران، سالیانی پیش، خود ناامید از اصلاح حکومت، جامه ی هجرت از آن سرزمین استبدادزده پوشیدند و در دامن دمکراسی های تناور این جا و آنجا مقیم شدند، ولی اکنون بی آنکه با شما وکُشته های اخیراً پُشته ی شما همدلی کنند، با رجا واثق حاکم جائر سفّاک ایران را از این فاصله نصیحت وانذارمی کنند به امیدی که شاید لختی به سروش اخلاقی شان گوش بسپارد تا شاید به تکلیف خود بازگردد و حقّی را به شما وانهد. ای مردم مظلوم! اینان را ببخشید زیرا در میانشان نه فقط یک تن صفی است که اینان جملگی اصفیاء دانا و شفیق شما هستند امّا شوربختانه (هر چند خوب می دانند) فقط خوب نمی فهمند که کاج کمالی اگر باید جان بگیرد، همان نهالی است که شما در جدال چهره به چهره با ولی جائر، به انتخاب خود و با خون خود درآن سرزمین آبیاری کردید.
برخی از اینان در فیلسوفی شاید حامل میراثی ازمیردامادند یا در حق صفتی، داد خویشی با محمد پاک (ص) را دارند، هر که هستند امّا ناگزیرند بپذیرند که نشانی اگرازیوسف گمگشته ی آزادی و کرامت بایسته است، شایسته است آن را از قاطبه ی مردمان مظلوم ایران بپرسند که برای رهایی از سدِّ ستبرِستمِ استبداد و مکرِ هزاررنگش، به ناچار و به درستی چشمشان را به اقتداردمکراسی های نیرومند دوختند، همان دمکراسی هایی که اغلب این چهارده تن، امروز بر سفره ی آن ها نشسته اند و به برکات آن ها اعم از رفاه، عدالت و امنیت نسبی شان می بالند. این نویسندگان اگر به آن دمکراسی های مقتدرو خیراتش نمی بالند، یا اگرهنوزاصلاح آن امارت را در ایران خوشتر دارند، و یا حتی اگر خیری خُرد در نصیحت حاکمان آن جا می بینند، انصاف شاید این باشد همگی به همان دیار استبداد زده برگردند و رو در رو با همان فقیه سفّاک و داروغه هایش محاجّه کنند تا حق خود و مردمان مظلوم آن دیار را به دست خود، با همین نصایح و انذارها، و درهمان جا از آن ها بگیرند. انصاف، هم از مُکوِّنات شعوراست و هم از مُقوِّماتش. اگر چنین نکردند، شاید این درست همان جاست که پاره هایی از شعوردانشورانِ وطن خواه ومشفق این بیانیه گم شده است.
وآخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمین.

سیلی فراخوان ۱۸ دی بر صورت خامنهای، سروش سرخوش

زمان، زمانِ سوگواری است، محمود دلخواسته















