فاکتور خون روی میز مهدویت؛ مانیفست انحلال متافیزیک قدرت
سروش سرخوش - ویژه خبرنامه گویا
استقبال میلیونی اقشار مختلف مردم از فراخوان ۱۸ دی رضا پهلوی، سیلی محکمی بود بر صورت خامنهای که او را به تصمیم وحشتناک «قتل عام کور و بیهدف ایرانیان» رساند. او نیاز داشت به خاموش کردن چراغ دیدهبانان مردمی، تا یک «اتاق عمل تاریک» در ابعاد یک کشور بنا کند و در سکوت مطلق خبری، به «پاکسازی فیزیکی» معترضان بپردازد. قطع اینترنت، نه یک اقدام تأمینی ساده برای حفظ نظم، که بخشی جداییناپذیر از زیرساخت آمادی سلاخی بود.
رژیم با خاموشی دیجیتال و با از کار انداختن تلفنها در پی جا انداختن «روایت دروغین همیشگی»اش از تروریستهایی بود که به ناگاه از ناکجاآباد پیدایشان میشود و با برخورداری از لجستیک کشتار انبوه (ابعاد فاجعهای که بر اساس نرخ تکمیل ظرفیت آرامستانها و گزارشهای درز کرده از مراکز درمانی، حکایت از دهها هزار مقتول و صدها هزار مجروح در مدتی کوتاه دارد) با پوشیدن لباس نیروهای امنیتی، پلیسنماهایی میشوند که سیستم نظارتیای که برای تشخیص تار موی یک زن در داخل خودرو، مجهز به پیشرفتهترین نرمافزارهای تشخیص چهره است، حتی یک فریم واضح از چهرهی این درندگان مسلح در حین شلیک به مردم در میادین اصلی شهر ضبط و منتشر نمیتواند بکند. یگانهای غرق در بودجههای نجومی هم، اشراف اطلاعاتیشان از کار میافتد تا زمانی که آنها پُشته از کُشته بسازند از مخالفان نظام که شعار مرگ بر دیکتاتور میدهند. وقتی خیابان خالی از معترضان شد، تروریستها بدون جا گذاشتن اسیر و کشته تبخیر میشوند و نوبت به رژیم میرسد تا در نقش خونخواه مخالفان کشتهشدهاش اعلام عزای عمومی کند و مراسم خیابانی راه بیندازد تا طرفدارانش شعار دهند خونی که در رگشان است هدیه به رهبرشان است!
این سناریو برای ابلهترینها نوشته و اجرا شده و آنها هرگز نمیپرسند که چرا دشمن نظام، برای نظام، کار «پیمانکاری سرکوب» انجام میدهد و چرا این «تروریستهای آمریکایی اسراییلی» به جای زدن سران نظام، مراکز حساس نظامی، یا نهادهای قدرت که باعث تسریع در فروپاشی رژیم میشود، به طور ویژه بر روی مردم بیدفاعی تمرکز کردهاند و آنها را به رگبار بستهاند که خود نظام هم آنها را دشمن میپندارد؟ چرا هدف گلولهی این تروریستهای خیالی، دقیقاً همان کسانی هستند که شعار «مرگ بر اصل ولایت فقیه» سر میدهند؟ چرا خروجی نهایی گلولهی آنها (ایجاد سکوت قبرستانی و بازگشت اجباری مردم به خانهها) دقیقاً همان چیزی است که نظام برای بقای خود به آن نیاز حیاتی دارد؟ «پول تیر»های مطالبهشده از مردم که تا چند میلیارد تومان هم گزارش شده، چرا باید به جمهوری اسلامی پرداخت شود؟ آنها نمیپرسند که ذینفع نهایی تاریکی کیست. در یک درگیری سهجانبه (حکومت، مردم، تروریست فرضی)، قطع تصویر و صدا به نفع کدام طرف است؟ تروریستی که میخواهد با ایجاد وحشت تصویری، نظام را بیثبات کند، یا حکومتی که میخواهد رد پای یگانهای سرکوب خود را از حافظهی تاریخ پاک کند؟ اگر هدف از قطع مطلق اینترنت و تلفن، جلوگیری از هماهنگی تروریستها بوده است، چرا دقیقاً در همین بازهی زمانی «خاموشی بزرگ»، آمار مقتولان به صورت تصاعدی افزایش یافت؟ آیا عقلانی است که دولت برای حفاظت از جان مردم، تنها ابزار گزارشدهی و امدادخواهی آنها را قطع کند تا تروریستها در سکوت کامل خبری، با خیال راحتتر سلاخی کنند؟
ابلهان خیابانی اجارهای و مؤمنان مسجد ندیده حتی در این حد هم تاریخ دینشان را نمیدانستند که وقتی یزید حسین را کشت و اولین مجلس سوگواری او را خودش برایش برگزار کرد، از زینب به عنوان صاحب عزا نخواست که قربانصدقهاش برود و زینب حرفهای خودش را زد. با سجاد بیمارشان هم کسی کاری نداشت و تیر خلاص نصیبش نشد و گلویش را هم ندریدند. اما رژیم نور آگاهی را کشت تا جلادانش در تاریکی، ماشه را با اطمینان خاطر بیشتری بچکانند؛ سپس با اقتدا به یزید که با گریه بر حسین، میخواست «نهاد خلافت» را از «عمل قتل» جدا کند، نمایش عزاداری را به روی صحنه برد تا حساب «نهاد ولایت» را از «ماشین سرکوب» جدا کند، با مصادرهی هویت مقتولان و دفن آنها در میان نوحههای فرمایشی. کسی هم از این مدعی «مدیریت جهان و زمینهسازی ظهور» نپرسید در مورد شکست مطلقش در انجام وظیفهی اولیهی حکومتداری و مسئولیتش در قبال جان و مال مردم قلمروی حکومتش مطابق فقه اسلامی. عزاداری صاحب دشنه، عملیات پاکسازی نشانهشناختی برای سلب مسئولیت بود و رژیم میخواست با اشک مصنوعی، دستهای خونینش را غسل تعمید دهد. فرمانده قاتلان حتی اگر تماشاگر منفعل سلاخی امت هم بود، باز خون مقتولان، مستقیم بر قبای او مینشست. شکست نقشهی فرمانده برای مهندسی زمان و دفن حقیقت قتل موجب شده که نتواند بعد حدود ۴۰۰ ساعت هم، قطعی اینترنت را پایان بخشد. این پیام نه در داخل و نه در جامعهی جهانی خریداری نیافت: «اتفاقی افتاد، تروریستها زدند، ما عزاداری کردیم و اکنون همه چیز به روال عادی بازگشته است».
یک گسست پارادایمیک در وجدان مذهبی ایران اتفاق افتاد. در طول تاریخ، قدرت مذهبی همواره پشت دیوار قدسیت پناه گرفته است، اما خون انبوه، خاصیت «اسید قدسیتزدا» دارد. وقتی دهها هزار انسان بیگناه کشته میشوند، دیگر هیچ روضهای نمیتواند شکاف میان مردم و نایب امام دوازدهم را ترمیم کند. فاکتور خونهای ریختهشده سند مرگ یک الهیات است که روی میز مهدویت قرار گرفته است. رژیم با هر شلیک، یک میخ بر تابوت مشروعیت هزارسالهی طبقهی روحانیت کوبید و گرچه در ظاهر خیابان را از مردم معترض پس گرفت، اما این پیروزی به قیمت عریان کردن «ورشکستگی اخلاقی روحانیت» تمام شد. سکوت مرگبار حوزویان، بهویژه مراجع در داخل و خارج ایران، در برابر آماری که حکایت از دهها هزار مقتول و صدها هزار مجروح مشتمل بر هزاران مجروح چشمی که توسط ساچمههای نایب نابینا شدهاند، یک «خودکشی الهیاتی» بود. این درسآموختگان حوضچههای جهل و جنون که برای دیده شدن یک تار مو فتوای قیام میدهند، در برابر جوی خون به راه افتاده در جایجای ایران، زبان در کام کشیدند. پیامد این سکوت، یک «آتروفی بازگشتناپذیر» برای دین در ایران است، چرا که عصب اخلاق که پیونددهندهی دین با وجدان عمومی بود، برای همیشه منقطع گشت. دین بدون اخلاق، تنها یک «پیکر بیجان» است که بوی عفونت جنایت میدهد. در ایران پسا-جمهوری اسلامی، دین حتی در حوزهی خصوصی نیز شانسی نخواهد داشت؛ چرا که خون مظلوم خاصیت اسیدی دارد و ریشهی هرگونه قدسیت دروغین را میسوزاند. آیندهی دین در ایران، نه سکولاریسم آرام، بلکه یک «دینستیزی تهاجمی و آتئیستی» خواهد بود که هرگونه نشانهی مذهبی را به عنوان «نشانهی جنایت» شناسایی میکند. با جامعهای مواجهیم که از «تقدس» عبور کرده و به «نفرتِ هستیشناختی» رسیده است؛ جامعهای که به خونخواهیِ چشمهایِ کورشده، ریشهیِ الهیات را هدف قرار میدهد.
فاجعهی کشتار دیماه ثابت کرد که دین نهادینه در ایران، به پایگاه تولید ترور و کارخانهی مسخ انسان تقلیل یافته است. وقتی مسجد و هیئت به پادگانی برای تربیت کودک-جلادان تبدیل میشود، یعنی «نهاد مذهبی» در ایران دیگر یک نهاد مدنی نیست، بلکه یک «خط تولید سلاح بیولوژیک-فکری» است. برای قطع زنجیرهی جنایت، باید خط تولید را نابود کرد. بستن مساجد و هیئتها در ایران پسا-جمهوری اسلامی، نه یک اقدام قهرآمیز تلافیجویانه، بلکه یک ضرورت «بهداشت عمومی و امنیتی» است تا نسلهای بعدی از این آلودگی ضد اخلاق مصون بمانند. مساجد باید جمع شوند تا راه نفوذ این جنون مذهبی برای همیشه مسدود گردد. اخلاق سکولار، نه یک انتخاب، بلکه تنها راه بقای گونهی انسان و زیست انسانی در جغرافیای ایران است. این فرجام جنگ انسانیت علیه الوهیت خونریز است که شروعکننده و مسئولش شخص رهبر جمهوری اسلامی است. وقتی دین، پشتوانهی هر عمل ضد اخلاقی است، اخلاقیترین عمل ممکن در ایران فردا، «دینزدایی مطلق» از ساحت عمومی است. اخلاق ملی برآمده از حقوق بشر و خرد جمعی پسا-اسلامی، بسیار نیرومندتر از شریعت دشنهمحور است.
اکنون رژیم با سرعت جنونآمیز به سمت دستیابی به سلاح هستهای میدود، با این توهم که کلاهک اتمی، زره مصونیت اوست. نایب قاتل میپندارد که پس از زهر چشم گرفتن از ملت در داخل، با بمب میتواند دشمن خارجی را هم مهار کند. اما این یک خطای محاسباتی مرگبار است. حملهی بعدی آمریکا و اسرائیل، نه یک ضربهی محدود، مانند جنگ ۱۲ روزه، بلکه یک «جراحی راهبردی» خواهد بود. تهاجم احتمالی خارجی، پیامد جنایات داخلی نایب است. خامنهای با تبدیل ایران به کشتارگاه، خود راه را برای تبرهای خارجی باز کرده است؛ اوست که تمامیت ارضی ایران را فدای تخت خونآلودش کرده است. از نگاه من، فرضیهی کودتای سپاه علیه خامنهای برای نجات خودش، فرضی غیرقابل وقوع است. سپاه و خامنهای دوقلوهای بههمچسبیدهای هستند که از یک شریان خون تغذیه میکنند. سپاه پاسداران، برخلاف ارتشهای کلاسیک، یک کارتل جنایی-ایدئولوژیک است که سرنوشت خود را به بقای فیزیکی نایب گره زده است. آنها در جنگ پیش رو، با هم آسیب خواهند دید و با هم دفن خواهند شد. سپاه میداند که پس از بهجا گذاشتن دهها هزار مقتول، هیچ راه بازگشتی به جامعهی ملیگرا ندارد.
رژیم تصور میکند که نسخهی رضا پهلوی را همچون مسعود رجوی و میرحسین و کروبی (صرف نظر از تفاوتهایشان)، پیچیده و با هزینهی سنگینی که بر سرش آوار کرده، برای همیشه از شر او راحت شده است. زهی خیال باطل. شاهزادهای که نامش به عنوان «نماد اعتراض» توسط میلیونها ایرانی در داخل و خارج ایران فریاد زده شده، در نقش «وصی خونهای ریختهشده»، اعتباری یافته که بر مبنای آن میتواند این خونها را به حکم جلب بینالمللی سران نظام تبدیل کند. ایران فردا، از میان شعلههای انفجاری برخواهد خاست که در آن، عدالت قاطع انقلابی جایگزین مصلحتسنجیهای سیاسی خواهد شد و من امیدوارم رضا پهلوی بتواند در لحظهی سقوط، «گذار قانونمند به عدالت پسا-فاجعه» را مدیریت کند.
در روز رستگاری، عدالت ایجاب میکند که در دادگاه ملت، درندگانی که بر تن کودکان لباس رزم پوشاندند تا آنها را به ماشین قتل تبدیل کنند، نباید با پوشش عرفی ظاهر شوند؛ زیرا لباس انسان، اعتباری کاذب به این جانوران میبخشد. آنها باید با قلادههای ننگ و در قفسهای آهنین به محضر تاریخ آورده شوند تا جهان ببیند که قدسیت دروغین چگونه در برابر حقیقت عریان ذوب میشود. معترضان، برای وطن شدن وطن، خواهان کفن شدن آخوندها بودند. خامنهای از این شعار فراتر رفت؛ او مهدویت را به مسلخ برد و کل پیکرهی دین را کفن کرد و به حجلهی عزرائیل فرستاد. این پایان بازی با نام خدا است. زمان قیامت سیاسی نظام و سوگ ابدی متافیزیک کاذب نایب خونریز.
سروش سرخوش
تحلیلگر استراتژیک و روانکاو فرهنگی
آرشیو تحلیلها در توییتر:
https://x.com/sarkhosh1341

آقایان! به کجا می روید؟ جمشید فرجی















