Monday, Jan 26, 2026

صفحه نخست » گذار از دل ایران، اسماعیل لیاقت

liaghat.jpgایران یادآوری تاریخ چند‌هزارساله‌ی باهم‌بودن است؛ ملکِ مشاعی که تعلقش به همه، پیوندش را ناگسستنی می‌کند

ایران را نمی‌توان تنها بر نقشه دید؛ ایران را باید در حافظه خواند.
در لایه‌های هزارساله‌ی هم‌نشینی، در گره‌های فرشی که از کوه و کویر و دریا گذشته،
در زبان‌هایی که کنار هم زیسته‌اند،
در زخم‌هایی که مانده‌اند و امیدهایی که دوباره جوانه زده‌اند.
ایران یک کشور نیست؛ یک زیست‌جهان است.
ملک مشاعی که هر وجبش سهم همه‌ی کسانی است که نامش را بر زبان می‌آورند.
و هر سخنی درباره‌ی گذار، رهبری یا آینده،
اگر از دل این شناخت بیرون نیاید،
نه آینده می‌سازد و نه گذشته را می‌فهمد.
این متن تلاشی است برای دیدن ایران با چشم مرکب؛
چشمی که هم تاریخ را می‌بیند، هم اکنون را، هم زخم را، هم امکان را.


برای سخن گفتن از گذار سیاسی در ایران، نخست باید خودِ ایران را فهمید. ایران نه یک کشور تازه‌ساخته‌شده است و نه محصول یک قرارداد سیاسی؛ ایران یک تمدن هزارساله است که اقوام آن نه «اقلیت»، بلکه گره‌های یک فرش بزرگ‌اند. این فرش، با همه‌ی رنگ‌ها و نقش‌هایش، یکپارچه است و هر گره بدون دیگری معنا ندارد. ایران ملک مشاع است؛ یعنی هر وجب از این سرزمین، از نفت خوزستان تا جنگل‌های گیلان، متعلق به همه‌ی ایرانیان است. هیچ نقطه‌ای ملک خصوصی یک قوم یا یک منطقه نیست و هر ایرانی باید بتواند در هر نقطه از کشور زندگی کند، کار کند و مسئولیت بپذیرد. این واقعیت تاریخی، پایه‌ی هر بحثی درباره‌ی گذار، رهبری یا آینده‌ی سیاسی ایران است.

در ایران، زبان فارسی ستون پیونددهنده‌ی تمدنی است؛ زبانی که اقوام مختلف در ساخت آن نقش داشته‌اند و زبان مشترک برای مشارکت در اداره‌ی کشور است. در کنار آن، زبان مادری حق فرهنگی است و باید آموزش داده شود، اما آموزش رسمی باید به فارسی باشد تا مشارکت ملی حفظ شود و مناطق به جزیره‌های جدا تبدیل نشوند. این مدل نه مرکزگراست و نه قوم‌گرا؛ بلکه با واقعیت ایران سازگار است.

برای فهم حساسیت‌های امروز، باید به تجربه‌ی دهه‌ی ۲۰ شمسی نگاه کرد؛ زمانی که ایران در جنگ جهانی دوم اشغال شد و شوروی در آذربایجان و کردستان پروژه‌ی «جمهوری‌های محلی» را پیش برد. هدف نهایی استالین اقمارساز بود، اما این پروژه‌ها در کوتاه‌مدت خدمات واقعی به مردم ارائه دادند: مدارس به زبان مادری، نشریات محلی، اصلاحات ارضی محدود و احساس کرامت و دیده‌شدن. این تجربه‌ی زیسته، هنوز در حافظه‌ی جمعی مردم آن مناطق باقی است. همین دوگانگی--خطر ژئوپولیتیک از یک‌سو و تجربه‌ی مثبت از سوی دیگر--تحلیل امروز را پیچیده می‌کند. هر طرح گذار که این دوگانه را نبیند، یا به مرکزگرایی افراطی می‌افتد یا به قوم‌گرایی سیاسی، و هر دو خطرناک‌اند.

در چنین زمینه‌ای، مسئله‌ی تقسیمات کشوری و فدرالیسم اهمیت پیدا می‌کند. فدرالیسم جغرافیایی--بر اساس کارآمدی، جمعیت و منطقه‌بندی--می‌تواند با ایران سازگار باشد، اما فدرالیسم قومی خطرناک است. تجربه‌ی شوروی، یوگسلاوی و اتیوپی نشان می‌دهد که سیاسی‌سازی قومیت به شوونیسم، ناسیونالیسم افراطی و حتی جنگ داخلی می‌انجامد. در ایران، که اقوام هم‌ریشه و درهم‌تنیده‌اند، چنین مدلی نه‌تنها ناکارآمد، بلکه تهدیدکننده‌ی یکپارچگی تاریخی کشور است. مدل مناسب برای ایران، عدم تمرکز جغرافیایی است: دولت‌های محلی پاسخ‌گو، بودجه‌ی مستقل، اختیارات منطقه‌ای، و در عین حال حفظ پیوند ملی.

اما سیاست در ایران فقط ساختار نیست؛ روان‌سیاسی جامعه نیز نقش تعیین‌کننده دارد. جامعه‌ی ایران حافظه‌ی تاریخی فعالی دارد: احساس خیانت، رهاشدگی، دیده‌نشدن، فریب‌خوردن و امیدهای بر بادرفته. این حافظه، جامعه را حساس، بی‌اعتماد و واکنش‌پذیر کرده است. تبلیغات طولانی‌مدت، رسانه‌های رسمی و شبکه‌های اجتماعی نیز واکنش‌های شرطی ایجاد کرده‌اند: هر قدرت مرکزی سرکوب تلقی می‌شود، هر مطالبه‌ی قومی تجزیه، هر چهره‌ی کاریزماتیک نجات، و هر بحران نیازمند یک رهبر واحد. این واکنش‌ها تحلیل نیستند؛ رفلکس‌اند.

در لحظه‌های بحران، جامعه‌ی ایران به‌سرعت به سمت یک «چهره‌ی نجات‌بخش» متمایل می‌شود. این میل، ریشه در خستگی تاریخی، ترس از هرج‌ومرج، ضعف ساختارهای مدرن سیاسی و قدرت رسانه در ساختن نمادها دارد. این سازوکار را می‌توان «بیعت اضطراری» نامید: لحظه‌ای که جامعه به‌جای ساختار، به فرد تکیه می‌کند؛ به‌جای نهاد، به کاریزما؛ به‌جای برنامه، به نام. این همان چیزی است که در ۵۷ رخ داد و امروز نیز در لحظه‌های بحران دوباره فعال می‌شود.

در چنین زمینه‌ای، مسئله‌ی رهبری اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. رهبری در ایران نمی‌تواند فردمحور باشد؛ رهبری فردمحور--حتی با بهترین نیت‌ها--در معرض تمرکز قدرت، بیعت اضطراری و بازتولید الگوهای اقتدارگرایانه قرار می‌گیرد. رهبری باید ساختاری باشد: انتخابی، مدت‌دار، قابل خلع و پاسخ‌گو. مشروعیت باید از تجربه‌ی زیسته‌ی جمعی بیاید، نه از نمادسازی رسانه‌ای.

در این چارچوب، دفترچه‌ی دوران اضطرار را باید از دل شناخت ایران سنجید. این سند، با لغو بی‌قید قانون اساسی آغاز می‌شود؛ اقدامی که اگرچه می‌تواند برای رفع محدودیت‌های اسلامی ضروری به نظر برسد، اما در عمل خلأ نظارتی خطرناکی ایجاد می‌کند. در لحظه‌ای که قانون اساسی لغو می‌شود، هیچ سازوکاری برای پاسخ‌گویی وجود ندارد و قدرت در خلأ شکل می‌گیرد--دقیقاً همان وضعیتی که در ۵۷ رخ داد. نقش «رهبر خیزش ملی» در این سند، انتخابی، مدت‌دار یا قابل خلع نیست و سازوکاری برای نظارت بر آن تعریف نشده است. نهادهای موقت بدون سازوکار پاسخ‌گویی، کنترل رسانه و امنیت در دوره‌ی بی‌قانونی، و وعده‌ی انتخابات بدون تضمین قواعد، همگی سازوکارهایی هستند که به‌طور ساختاری به تمرکز قدرت می‌انجامند. این مدل، نه با واقعیت ایران سازگار است، نه با تجربه‌ی تاریخی آن، نه با روان‌سیاسی جامعه، و نه با هدف گذار دموکراتیک.

گذار واقعی از دل ساختار، پاسخ‌گویی، مشارکت و عدم تمرکز می‌گذرد. ایران را نمی‌توان با نسخه‌های اضطراری، کاریزما یا نمادسازی اداره کرد. آینده‌ی ایران از دل شناخت ایران می‌گذرد: شناخت تاریخ، حافظه‌ی جمعی، قومیت، زبان، روان‌سیاسی جامعه و پیچیدگی‌های تمدنی آن. اگر ایران را بشناسیم، از تکرار ۵۷ عبور می‌کنیم؛ اگر نشناسیم، هر گذار، تکرار تاریخ خواهد بود. این شناخت، نه فقط شرط گذار، بلکه شرط امکان آینده‌ی ایران است.



ایران سرزمینی است که هر بار از دل بحران برخاسته،
نه با یک چهره،
بلکه با جمعی که فهمیده‌اند آینده را نمی‌توان به اضطرار سپرد.
گذار، اگر قرار است ماندگار باشد،
باید از دل همین فهم بیرون بیاید:
فهمی که ایران را نه در لحظه،
که در امتداد می‌بیند.
نه در یک نام،
که در یک ساختار.
نه در یک فریاد،
که در هزاران صدای درهم‌تنیده.
آینده‌ی ایران را نه اضطرار می‌سازد و نه کاریزما؛
آینده را شناخت می‌سازد--
شناختی که اگر به آن وفادار بمانیم،
هیچ تکراری،
هیچ بیعتی،
و هیچ اضطراری
نمی‌تواند ما را دوباره به آغاز بازگرداند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy