ای شمایانی که به جای هدف قرار دادن جمهوری نکبت اسلامی، همدیگر را که مخالف این نظام هستید و این نظام،،، هست و نیست تان را بر باد داده هدف قرار می دهید! چپ هستید به جان راست می افتید راست هستید به جان چپ می افتید؛ به خاطر پدرکشتگی هاتان، امروزِ خودتان و آینده فرزندان تان را به باد فنا می دهید. این چند کلمه را برای شما می نویسم. البته با حرف چیزی درست نخواهد شد ولی شاید لحظه ای به وضع خودتان و ما و ملت ایران فکر کنید.
حقیقت این است که اغلب شما در حال جنگ با حکومت نیستید. می گویید او دشمن شماست ولی در حقیقت او را دشمن نمی دانید که اگر می دانستید مثل این خاطرات واقعی که بخشی از آن را برایتان می نویسم محال ممکن است بیش از او، به خودهاتان گیر بدهید و با خودهاتان بجنگید و مبارزه کنید.
ما در زمان جنگ ایران و عراق، واقعا در میدان جنگ بودیم نه در حرف و داستان. واقعا با دشمن اصلی مان عراق می جنگیدیم که به خون مان تشنه بود و برای مالِ خود کردن خانه و کاشانه و مملکت مان دست به هر جنایتی می زد. ما واقعا در حال جنگ بودیم چون هم ما مسلح بودیم هم عراق مسلح بود. بر دیواره های درست شده با گونی های پر از خاکِ سنگرهایمان همه جور سلاحی آویزان بود. از ژ۳ و کلت گرفته تا آرپی جی و کلاش غنیمتی. نارنجک مثل نقل و نبات داخل جعبه های آهنی و چوبی مهمات داخل سنگر ولو بود. هم نوع امریکایی هم نوع روسی و عربی که از عراقی ها غنیمت گرفته بودیم. جعبه های فشنگ آن قدر زیاد بود که داخل سنگر فضا را می گرفت و آن ها را بیرون از سنگر می چیدیم. روی این جعبه ها ناهار شام می خوردیم و به صورت قاچاق و دور از چشم اسلامی ها شطرنج و ورق (و به قول بچه ها پاسور) بازی می کردیم.
ما همه چیزمان مشترک بود. از دم پایی های اتافوکوی بند در رفته گرفته تا آفتابه های ترکش خورده و سوراخ، تا سفره ی نان تا حتی پیپ ی که من داشتم. بچه ها به جای پر کردن سیگاری، علف و حشیش را توی پیپ من پر کردند که پر کردن اش راحت تر از سیگار بود و دور تا دور دودی هوا می کردند و لحظاتی را از وحشت منطقه و کشت و کشتار، خود را دور می کردند. دوست نازنین ام که امروز در نروژ است و با او در مورد همین روزها صحبت می کردم، وقتی پُکی به این پیپ که به آن رآکتور هسته ای می گفتیم می زد، چنان عالی و دقیق لوله ی تانک را روی عراقی ها نشانه می گرفت که فرستادن جمعی شان به دَرَک ردخور نداشت.
خلاصه ی کلام، ما در منطقه ی جنگی، کادر و وظیفه نداشتیم. بالاتر و پایین تر نداشتیم. بهتر و بدتر نداشتیم. همه با هم بودیم. همه برای هم بودیم....
می فهمید چه می گویم؟! همه با هم بودیم و همه برای هم بودیم و هر کس در هر کاری لایق و شایسته بود آن کار را انجام می داد.
ماها به طور شخصی گاه نه صد و هشتاد درجه بلکه به قول احمدی نژاد سیصد و شصت درجه و هفتصد و بیست درجه با هم فرق داشتیم. گاه این فرق ها چنان بود که در حد دشمنی بود. با وجود این که انواع و اقسام آلات قتاله را در اختیار داشتیم و می توانستیم با یک گلوله ی مثلا اتفاقی شلیک شده طرف را به قتل برسانیم اما چنین نمی کردیم و چنین نمی شد. چرا؟ چون همه ی ما یک دشمن مشترک داشتیم که باید با آن می جنگیدیم. «عراق». بقیه ی چیزها حتی دشمنی های میان خودمان،،، حتی فرق های باور نکردنی میان خودمان، فرع بود. فرع بود.
ما در این شرایط سر یک سفره (که اغلب روزنامه باطله بود) غذا می خوردیم. از یک جعبه مهمات مهمات بر می داشتیم و به سمت دشمن اصلی شلیک می کردیم. اگر یکی مان مجروح می شد جان خودمان را به خطر می انداختیم تا جان او را نجات دهیم. می دانستیم دشمن اصلی و واقعی ما به ما رحم نمی کند. پس با هم سعی در نابود کردن او داشتیم. ما در مقابل دشمن اصلی یعنی عراقی آدمخور، دیگر به دشمنی های بین خودمان و اختلافات مان فکر نمی کردیم!
ما حرف نمی زدیم. چانه نمی جنباندیم. داستان تعریف نمی کردیم. تئوری برای هم نمی بافتیم. ما خون می دیدیم. بدن های تکه تکه شده می دیدیم. دست و پاهای قطع شده و سر و کله های متلاشی شده می دیدیم. مثل همین عکس هایی که امروز شماها در فضای مجازی از بچه های کشته شده در حوادث ماه پیش می بینید.
ما وقتی به مرخصی می آمدیم صدای جیغ و ناله های جانخراش پدر مادر های دوستان مان را که در منطقه کشته شده بودند می شنیدیم. بهت و حیرت و چشم های گریان شان را می دیدیم که پیکر تکه تکه ی بچه شان را که ماها در منطقه جمع کرده بودیم و به اندازه ی یک گونی برنج شده بود دریافت کرده بودند و فریاد می زدند که این حمید من نیست! این علی من نیست! او هفتاد کیلو بود. این که به ما داده اند هشت کیلو هم نیست.
این چیزها را که می دیدیم مُصّر می شدیم. قوی می شدیم. تصمیم می گرفتیم، به جای به دَرَک فرستادن یک دشمن عراقی، ده تای شان را روانه ی جهنم کنیم. و می کردیم.
من اینجا اصلا به ذهن ام نمی آمد که حمید و علی را دوست نمی داشتم. او و افکارش را دوست نمی داشتم. او و اخلاق اش را قبول نمی داشتم. به ذهن ام نمی آمد که با او در منطقه دعوا مرافعه ی سخت می کردم و از او نفرت داشتم. به ذهن ام نمی آمد که اگر در منطقه نبودیم صد سال هم حاضر نبودم در یک جا با او بنشینم چه برسد به این که با او چند سال در یک جا زندگی کنم و سرِ یک سفره با او غذا بخورم!
امروز با دوست و همسنگرم که از دست حکومت نکبت به نروژ پناهنده شده و خودم که به آلمان گریخته ام صحبت می کردم در باره ی همین چیزها حرف می زدیم. گفتم نکند من دارم اشتباه می کنم. وقتی او گفت نه، و از اختلاف و دشمنی اش با دوست و همرزمی که در اوایل حمله ی عراق به ایران بر روی یک تانک خدمت می کردند و با همین یک تانک و به تنهایی به طرز شگفت آوری مانع پیشروی نیروهای عراقی در منطقه ای از جنوب ایران شدند و این «دوست»، چندی پیش درگذشت حرف زد، و وقتی گفت راست اش من تا امروز از این زاویه که تو به موضوع نگاه کردی به موضوع نگاه نکرده بودم، خیال ام راحت شد.
حالا شما عزیز که در واقعیت با حکومت نکبت اسلامی هرگز نجنگیده ای و امروز هم نمی جنگی و فقط حرف می زنی و حرف می زنی و پشت رایانه ات نشسته ای و تو سر و کله ی کس دیگری که باید همسنگر و همرزم تو باشد می کوبی و به جای دشمن اصلی ات گریبان او را گرفته ای و توو سر او می زنی اگر خواستی به کار ت ادامه بده و مثلا شاهزاده رضا پهلوی را مشابه خمینی بگیر و سال ۱۴۰۴ را مشابه ۱۳۵۷ بگیر و برای خودت داستان بساز که داری صدای پای فاشیسم پهلوی می شنوی!
تو اگر جنگجو بودی و اگر وسط میدان جنگ بودی و وسط جمعیتی بودی که همین دو روز ماه دی علیه دشمن ایران و ایرانی و بشریت به خیابان ها ریخت، هرگز صدایی جز فریاد بچه هایی که گلوله می خوردند و کشته می شدند و ضجه های مادر پدرهای داغدار که وسط جنازه های کهریزک دنبال بچه شان می گشتند و ملتی که ۴۷ سال همه چیزش را حکومت نکبت از او گرفته نمی شنیدی که مثلا بخواهی صدای پای فاشیسمی که احتمالا ده سال بیست سال سی سال بعد بر ایران حاکم خواهد شد بشنوی! تو در تصورات و توهمات خود داری می جنگی آن هم با کسی که دشمن ات نیست و همسنگر و همرزم توست. البته بعید می دانم چیزهایی را که الان گفتم بفهمی. نه! فکر نمی کنم تو هرگز این چیزها را بفهمی!....
با تشکر از همسنگر عزیزم مسعود جان عزیز که با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته مرا برای نوشتن این مطلب تشویق و ترغیب کرد....

جنگ مقدس علیه مردم؛ برای بقای رژیم
















