طی بیش از چهار دهه، رابطه جمهوری اسلامی با آمریکا و غرب میان تقابل، مهار، فشار، مذاکره، بازدارندگی و مماشات در نوسان بوده است. اما تحولات سالهای اخیر نشان میدهد این الگو به نقطهای رسیده که دیگر کارکرد خود را از دست داده است. مسئله دیگر «تنش» یا «بحران مقطعی» نیست، بلکه شکلگیری یک «ساختار تعارض پایدار» است؛ ساختاری که در آن نه بازدارندگی کلاسیک مؤثر است، نه دیپلماسی سُنتی، نه مهار منطقهای و نه مدیریت بحران.
تقابل دو استراتژی و پایان دوره تحمل غرب
جمهوری اسلامی از آغاز شکلگیری، نشان داده که نه یک بازیگر قابل ادغام در نظم منطقهای است، نه دولتی قابل پیشبینی در چارچوبهای کلاسیک دیپلماسی. این نظام، آگاهانه از ورود به تقابل نظامی کلاسیک پرهیز کرده و زمین بازی را به حوزهای منتقل کرده که در آن قواعد سنتی قدرت کار نمیکنند: «جنگ نامتقارن».
در این الگو، رژیم بهجای نابودی دشمن، او را فرسوده میکند؛ بهجای رویارویی مستقیم، از شبکهها، نیابتیها، غافلگیری، بیثباتسازی، ابهام و عملیاتهای پراکنده استفاده میکند. هدف نه پیروزی نهایی، بلکه مدیریت فرسایشی بحران است؛ ضربه زدن بدون پذیرش هزینه تقابل مستقیم.
این استراتژی مدل پیچیدهتر جنگ پارتیزانی، جنگ ایذایی یا جنگ «بزن و دررو» است. در این استراتژی، رژیم «زمین و زمان جنگ» را آنگونه که میخواهد انتخاب کرده و میتواند با ابتکار عمل و غافلگیری، حتی با تجهیزات کمتر و ابتدایی، به دشمنش ضربه بزند. دشمن را نابود نمیکند، بلکه به او ضربه میزند. همین نیز برای رژیم کافی است. در کنار این روش، با رجزخوانی و قدرتنمایی کاذب و با ایجاد ابهام نسبت به توانمندیهایش، طرفهای مقابل را در وضعیت انتظار و ترس نگه میدارد؛ بهگونهای که ترجیح میدهند با او کنار بیایند یا بر رفتارهایش چشم ببندند و از درگیری مستقیم با او پرهیز کنند.
هدف و آرمان ایدئولوژیک رژیم نابودی «تمدن غرب» (فراتر از فقط آمریکا)، نابودی «دولت یهود و اسرائیل» و در مرحله بعد، نابودی همه نحلههای اسلام غیرشیعه است. از نظر آن، تا تشکیل اُمت و حکومت جهانی اسلام، «جهاد» در همه اشکال آن مشروع، مجاز و ضروری است. از آنجا که این جنگ، جنگی طولانی و درازمدت است و رژیم نیز توانمندیها و ظرفیتهای محدود خود را بهخوبی میشناسد، از درگیری مستقیم کلاسیک با دشمنانش طفره میرود و تلاش میکند با خرید زمان - هم در دنیای دیپلماسی و هم در دنیای نظامی - بازی را به زمین جنگ نامتقارن بکشاند تا بتواند در آنجا با ابتکار عمل، روند تحولات را در کنترل خود نگه دارد.
شکست «بازدارندگی کلاسیک»
مدل «بازدارندگی کلاسیک» مبتنی بر عقلانیت محاسباتی هزینه-فایده، پیشبینیپذیری و رفتار عقلانی دولتهاست. اما جمهوری اسلامی در این چارچوب عمل نمیکند. ساختار تصمیمگیری غیرنهادی، رفتارهای هیأتی، ایدئولوژیمحور، غیرمحاسباتی و شبکهای رژیم باعث شده که هیچ مدل کلاسیک بازدارندگی در برابر آن قابل اتکا نباشد. بهعبارت دیگر، همه ابزارهای کلاسیک برای مقابله یا مهار رژیم کارکرد خود را از دست دادهاند.
به نظر میرسد حالا دیگر پس از ۴۷ سال، آمریکا، اتحادیه اروپا و کشورهای عربی خلیج فارس به درک این واقعیت رسیدهاند. اکنون دیگر مسئله برای آنان «مهار رفتار جمهوری اسلامی» نیست، بلکه به این باور رسیدهاند که به دلیل ماهیت ساختاری این نظام، هرگونه همزیستی با آن عملاً ناممکن است.
اهمیت جنگ ۱۲ روزه اسرائیل-رژیم ایران
اسرائیل به دلیل آنکه بهطور دائم از سوی جمهوری اسلامی یک تهدید موجودیتی احساس میکرد و به دلیل نفوذ اطلاعاتی و شناخت ساختار نظام و توانمندیهای نظامی آن، بسیار زودتر به این نتیجه رسیده بود که امید به «تغییر رفتار» جمهوری اسلامی یک سراب است و هر نوع امنیت، ثبات و آرامش پایدار در منطقه تنها با تغییر رژیم در ایران امکانپذیر خواهد بود. جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و رژیم ایران نشان داد که جمهوری اسلامی در الگوی «جنگ کلاسیک»، ساختاراً بازنده است. توقف جنگ در آن مقطع نیز اساساً به دلیل محدودیت ظرفیتهای اسرائیل بود.
جنگ ۱۲ روزه بهخوبی ضعفهای نظامی، اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی را آشکار کرد و از آن زمان بود که ایالات متحده آمریکا و کشورهای اتحادیه اروپا - مستقل از مواضع حمایتیشان نسبت به اسرائیل - به خاطر منافع بلندمدت خود به این نتیجه رسیدند که حال که مشخص شده تغییر رژیم در ایران به لحاظ نظامی امکانپذیر است و جمهوری اسلامی به دلیل مخالفت مردم ایران در ضعیفترین موقعیت خود قرار دارد، بهترین فرصت برای پیگیری تغییر رژیم فراهم شده است.
از آن زمان، پرسش کلیدی این است: این کار باید چگونه انجام شود؟ چقدر میتوان روی مردم یا اپوزیسیون ایران حساب کرد؟ اگر مردم ایران نتوانند رژیم را ساقط کنند و ما (آمریکا و غرب) ناگزیر به عملیات نظامی باشیم، چه زمانی و چگونه باید اقدام کنیم که شانس موفقیت آن تقریباً ۱۰۰٪ باشد؟ به لحاظ قوانین بینالمللی چه بهانهای لازم است؟ چگونه باید این اقدام را برای مردم و رأیدهندگان خودمان توجیه کنیم؟ چطور میتوان امکان ضربه خوردن نیروها و پایگاههای خودمان و نیز آسیب دیدن اسرائیل و دیگر همپیمانانمان در منطقه را به نزدیک صفر رساند؟ پس از سقوط جمهوری اسلامی چه خواهد شد؟ آلترناتیو کدام شخص یا گروه است یا باید باشد؟ انتقال قدرت چگونه انجام میشود؟ چگونه میتوان از هرجومرج و ناامنی پس از آن و سرایت آن به دیگر کشورهای منطقه جلوگیری کرد؟ و دهها پرسش دیگر.
نمونه حزبالله و پایان الگوی جنگ نامتقارن
جدا از تجربه جنگ ۱۲ روزه، شکست حزبالله در برابر اسرائیل نیز بهخوبی اثبات کرد که اگر بتوان با تغییر زمین «جنگ نامتقارن»، دشمن را به جنگ کلاسیک کشاند، شکست او از همان ابتدا تضمینشده است. فراموش نشود که درباره حزبالله گفته میشد ۱۵۰ هزار موشک که از جمهوری اسلامی دریافت کرده در اختیار دارد و اگر اراده کند، میتواند اسرائیل را «شخم بزند».
زمانی که اسرائیل زمین بازی را تغییر داد و جنگ را به زمین جنگ کلاسیک کشاند: ارتباطات قطع شد، فرماندهی حزبالله فروپاشید، انسجام از بین رفت، تصمیمگیری فلج شد، ساختار نظامی زمینگیر شد و یک نیروی شبهنظامی با مأموریت «بازدارندگی منطقهای» به یک ساختار فروپاشیده تبدیل شد. این شکست، فقط شکست یک گروه نبود؛ شکست «استراتژی جنگ نامتقارن» بود که این گروه نیز آن را از جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران آموخته بود.
دلایل ژئوپولیتیک ضرورت تغییر رژیم در ایران برای آمریکای ترامپ
از نظر ژئوپولیتیک، جمهوری اسلامی دیگر صرفاً یک بازیگر منطقهای نیست، بلکه بخشی از یک بلوک در حال شکلگیری است: چین در مسیر تبدیلشدن به یک ابرقدرت جهانی است؛ روسیه در مسیر بازتعریف جایگاه خود در نظم بینالملل است و اگر از جنگ اوکراین پیروز بیرون بیاید، تلاش خواهد کرد در همپیمانی با چین موقعیت خود را تقویت کند؛ کره شمالی با تسلیحات اتمی در کنار چین و روسیه بازیگری بیثباتکننده است؛ و جمهوری اسلامی نیز برای بقای خود به دنبال تقویت روابطش با چین و روسیه است.
این بلوک (چین، روسیه، کره شمالی، جمهوری اسلامی) یک آرایش ژئوپولیتیک است که میتواند موازنه قدرت جهانی را در دهههای آینده تغییر دهد؛ بهویژه با نقش رهبریکننده چین. مسئله جلوگیری از شکلگیری یک بلوک راهبردی پایدار ضدغربی در بازه ۱۰ تا ۳۰ سال آینده است. از این زاویه، برای آمریکای ترامپ و اتحادیه اروپا بسیار مهم است که حالا که جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت خود قرار گرفته، هرچه سریعتر از «شرّ» آن رها شده و با کنار زدن آن، کشور ایران را به جبهه خود بکشانند.
شخصیت ترامپ و نقش آن در تصمیمگیریهایش
ترامپ فقط یک سیاستمدار نیست؛ یک تاجر-سیاستمدار است. تصمیمهای او ترکیبی است از: محاسبه قدرت، منطق هزینه-فایده، منطق معامله، نمایش اقتدار، تصویرسازی عمومی قهرمانگونه از خود، حفظ اِگو، جلوگیری از خدشهدار شدن اقتدارش و نیاز به «بُرد فوری»؛ بُردی که بتواند آن را همین امروز به رأیدهندگانش نشان دهد.
برای ترامپ، صرف منافع بلندمدت ۳۰ ساله کافی نیست؛ او نیاز به بُردهای سریع، ملموس و قابل ارائه به رأیدهنده دارد. در نمونهٔ ونزوئلا در پی تغییرات سیاسی در ونزوئلا و تحت مدیریت دولت موقت جدید، دولت آمریکا بهویژه در دورهٔ ترامپ اقدام به تسهیل تحریمها علیه بخش نفت ونزوئلا کرد تا شرکتهای آمریکایی بتوانند خرید، حمل، ذخیره، پالایش و فروش نفت ونزوئلایی را انجام دهند. براساس گزارشها، در این چارچوب برنامههایی برای فروش میلیونها بشکه نفت ونزوئلایی به ایالات متحده و قرار دادن عواید آن تحت کنترل واشینگتن مطرح شده و اصلاحات قانونی در ونزوئلا نیز در جهت جذب سرمایهگذاری خارجی در بخش نفت دنبال شده است.
چرا در شروع حمله نظامی تعلل وجود دارد؟
با همه آنچه گفته شد، به نظر میرسد تعلل ترامپ و همپیمانانش برای حمله نظامی به جمهوری اسلامی ناشی از نخواستن نیست، بلکه ناشی از محاسبه ریسک است که میتوان آن را چنین دستهبندی کرد:
الف) سیاسی
تعلل ترامپ به لحاظ سیاسی به این بازمیگردد که هنوز «شریک جایگزین» قابل اتکایی برای توافق سریع نمیشناسد. عدم قطعیت درباره ساختار پساجمهوری اسلامی، یکی از عوامل اصلی تردید ترامپ است. در مدل ونزوئلا، ترامپ با افرادی در درون سیستم به توافق رسیده بود، حال آنکه در مورد جمهوری اسلامی چنین گزینهای وجود ندارد و مردم نیز آن را نخواهند پذیرفت.
ب) نظامی
نگرانی اصلی ترامپ در تعلل برای صدور فرمان حمله نظامی، اساساً به اطمینان از حصول بالاترین سطح تضمین امنیتی در موارد زیر مربوط است:
- امنیت نیروهای عملیاتی و نیروهای آمریکا در پایگاههای منطقه
- امنیت اسرائیل
- امنیت کشورهای کوچک خلیج فارس
برای رفع این نگرانی باید به این پرسش پاسخ داده شود که چگونه میتوان در ساعات نخست حمله، توان موشکی جمهوری اسلامی را بهگونهای فلج کرد که امکان پاسخ جدی و تهدیدکننده از آن سلب شود. به محض رسیدن به این قطعیت عملیاتی، منطق تعلل جای خود را به منطق اقدام خواهد داد.
اینکه با این همه، آینده ایران چه خواهد شد و مردم ایران چگونه می توانند نقش تاثیرگذاری بر تعیین آینده و سرنوشت خود داشته باشند، موضوع مقاله دیگری است.
نتیجهگیری
مسئله آمریکا و غرب با جمهوری اسلامی در وهله نخست نه نفت است، نه انرژی، نه خلیج فارس، نه سرمایهگذاری و نه اقتصاد کوتاهمدت. همه اینها وجود دارند، اما زمانی اهمیت راهبردی مییابند که در چارچوب چشمانداز ژئوپولیتیک ۱۰ تا ۳۰ سال آینده دیده شوند.
آنچه آمریکای ترامپ را ناگزیر کرده تا در این مقطع زمانی از فرصت پیشآمده در رابطه با ایران بهره بگیرد، باید در چارچوب «موازنه قدرت و آینده ژئوپولیتیک منطقه و جهان» فهمیده شود. آیندهای که در آن چین با شکل دادن و رهبری یک بلوک ضدغربی به دنبال سهم بیشتری از اقتصاد جهان است، میخواهد نظم نوینی بر اساس منافع خود بنا کند و امنیت جهانی را نیز مطابق منطق خود بازتعریف نماید. کشور ایرانِ تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، دست چین را برای این بلندپروازی استراتژیک بسیار باز میکند.
آمریکا و متحدان غربیاش که این موضوع را از مدتها قبل دریافته بودند، اکنون با موقعیتی مواجه شدهاند که میتوانند با ساقط کردن جمهوری اسلامی، چین را در مسیر اهداف بلندمدتش تضعیف کرده و با کشاندن کشور ایران به جبهه خود، موازنه ضدغربی به رهبری چین را تضعیف کنند و همزمان منافع بلندمدت خود را تضمین نمایند.

آخرین شعر، علی میرفطروس
















