میخواهم در اینجا دست به اعتراف تلخی بزنم که نوشتنش برایم دشوار است. در حالی که ایرانیان از سرتاسر کشور گرفته تا شهرهای کوچک و بزرگ دنیا از کشتار گستردهی اخیر در بهت و حیرت فرو رفتهاند من در این مدت نه شوکه شدم و نه از این همه درندهخویی دچار بهت و حیرت. آن فشاری که باید به نسبت بزرگی این فاجعه به من وارد میشد وارد نیامد. در روزهای نخستین پس از ۱۸ و ۱۹ دیماه این حالت مرا مدتی در وحشت فرو برد.
میترسیدم که از لحاظ احساسی کرخت و حتا سنگدل شده باشم. این که از دیدن تصاویر کیسههای سیاه جنازههای جوانان وطن افسردگی یا خشم شدید بهام دست نمیداد مرا هراسان میکرد. اینجا و آنجا وقتی شرح حالی از آنچه بر افرادی در غسالخانه یا بیمارستان رفته بود میخواندم اشکی ممکن بود از گونهام فرو بغلتد اما بخاطر گستردگی فاجعه واکنش به نسبت ملایم من در مقایسه با رفتار خودم در چنین مواردی غیرطبیعی بود. موقعیتهایی را یاد آوردم که بخاطر اشک ریختن یک کودک یا درد کشیدن یک حیوان زبان بسته برای ساعتی به هم میریختم و حتا بخاطر سرنوشت پسر یا دختری در یک رمان مدتی بشدت ناراحت میشدم.
پس مرا چه میشود که چنین واکنشی نسبت به این فاجعهی هولناک ملی دارم؟ این پرسشی بود که سخت آزارم میداد.
البته نسبت به کشتارهای پیشین ویدئوهای کمتری از کشتار اخیر نگاه کردم و تا حدی از دیدن چهرههای زخمیان و کشتهها دوری میکنم، دلیلش هم این است که بخاطر بیماری اخیر و ختم شدن در بخش اورژانس و رفتن تا آستانه سکته مغزی این بار نتوانستم تمام ویدیوهایی را که در دسترس بودند ببینم و با خودم میگفتم شاید دلیلش این باشد ولی برایم قانع کننده نبود چون ویدئو به اندازه کافی دیده بودم و شرح ماجراهای زیادی را خوانده بودم و کمتر دیدنِ صحنههای دلخراش، اگرچه تاثیر داشت، اما نمیتوانست دلیل اصلی باشد.
مدتی طول کشید تا این معما برایم روشن شد. انگار پرده هایی یکی یکی از جلوی چشمم کنار میرفتند.
به یاد قتل خانم فرخرو پارسای افتادم که چه ناجوانمردانه کشته شد. به یاد قتل جمشید شارمهد و بعد مجیدرضا رهنورد افتادم که بخاطر نشان شیر و خورشید که بر دست داشت دستش را سوزاندند و شکستند و بعد او را کشتند. یاد اعترافهای «مباشر قتل» در یکی از قتلهای زنجیرهای حکومتی افتادم که گفته بود چطور با ذکر نام «خانم زهرا» و با ضرباهنگ تکرار نام او ضربههای پی در پی کارد را بر سینهی قربانی فرود میآورده. بعد به یاد ماجرای کشتن کارون افتادم، کودکی که در کنار پدرش با ضربههای چاقو به قتل رسید، و پس از آن مثله کردن بیرحمانه فریدون فرخزاد و شاپور بختیار. از آنجا به یاد کودکان نُه سالهای افتادم که در دههی شصت اعدام شدند؛ به یاد اعدامهای خیابانی افتادم و بردن دختران به اسارتگاه و تجاوز به آنها پیش از قتل.
خاطرهی قتل موحش و سنگدلانهی کشتن امیران ارتش ایران در پشت بام مدرسه رفاه را به یاد آوردم و اظهار رضایت و خندهی اهریمنی خمینی پس از بازدید از جسدهای سربازان شجاع میهن. بعد به یاد همهکشی بیرحمانهی سال شصت و هفت توسط هیات مرگ افتادم که دستکم پنجهزار و اندی زندانی را خونسردانه با طناب از دار بالا کشیدند و جان و نفس هر کدام از آنها را ذره ذره و در کمتر از یک ساعت به آهستگی گرفتند. در روش عادی دار زدن محکوم را از بلندی آویزان میکنند و این باعث مرگ فوری و نسبتن بدون درد میشود. در جمهوری اسلامی زندانی را با طناب بالا میکشند و این باعث میشود که مرگ تدریجی و دردآلود به سراغ قربانی بیاید و بین چهل تا پنجاه دقیقه طول میکشد تا محکوم جان بسپارد.
یاد پوینده افتادم که او را در ساختمان حراست گورستان بزرگ تهران با همین روش با طناب به دار کشیده بودند و عالیخانی در اعترافاتش برادران را تحسین میکرد که با چه سرعتی مقدمه کار را فراهم آوردند و با چه مهارتی این مراسم فجیع را آرام آرام اجرا کردند. بعد دوباره به قتلعام زندانیان برگشتم و به یاد شبی افتادم که خاطرههای زندانیان جان به در برده آن رخداد شوم را میخواندم. یکی از محکومان دربند از پنجرهی یکی از سلولهای زندان توانسته بود نیمهی شب رفت و آمد کامیونهای یخچالدار و بار زدن جسدها را در جریان آن قتلعام ببیند. به یادم افتاد که هنگام خواندن این مشاهدهها چه عرق سردی بر پیشانیام نشسته بود و چه حال وحشتناکی بهام دست داده بود.
به یاد آزار و کشتار بهاییان افتادم که از همان سال پنجاه و هفت با قتل دولتی ده زن بهایی در شیراز آغاز شد و با خراب کردن خانه علیمحمد باب در همان شهر در سال بعد ادامه پیدا کرد و به آزار و ایذا گسترده بهاییان و سرانجام به قتل بیش از دویست شهروند بهایی در سالهای آغازین انقلاب مشروعهی خمینی انجامید. به یاد بهائیان شهمیرزاد سمنان افتادم که در اوایل انقلاب در آتش سوزانده شدند.
یکی از ده دختر و زن که در شیراز به قتل رسیدند مونا محمودنژاد هفده ساله بود که پس از کشتن پدرش دولت اسلامی او را نیز به قتل رساند. یکی دیگر از این زنان شجاع زرین مقیمی ابیانه ۲۹ ساله بود که آخرین روزهای زندگی کوتاهش را در زندان عادلآباد شیراز که یکی از بدترین اسارتگاههای ایران است به سر برد. زرین یک بار در مورد زندان عادلآباد گفته بود: «در میان دیوارهای بلند سنگین، روحهای عظیمتر از دیوارهایش را به بند کشیدهاند؛ آنجا که از تک تک سنگهایش، فریاد حیرت و اعجاب بلند است.»
به یاد کشتن نخست وزیر فقید امیر عباس هویدا افتادم که پیش از پایان دادگاه فرمایشی و نمایشی به ضرب گلوله از پای در آمد. به یاد قتلهای دولتی ندا و ریحانه و مهسا و آرمیتا و نیکا و پویا بختیاری و کیان پیرفلک افتادم و به یاد مادری که با دختر پنج سالهاش کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود و هر دوی آنها را تک تیراندازی از بام نقش بر زمین کرده بود؛ خاطرهی روزی که در نمازخانه مسجد زاهدان از کودک دوساله تا زن هشتاد و هشت ساله را با گلوله درو کردند مثل صاعقه در ذهنم درخشید و به این راحتی خاموشی نگرفت.
تمام این رخدادها بد بودند اما یکی از بدترینها از حیث تاثیر عاطفی بر من قتل «هستی نارویی» دخترک هفت ساله بلوچ بود که با مادر بزرگش به مسجد مکی رفته بود و در نمازخانه هدف قرار گرفت و همان زمان با خواندن خبر برایش شعر کوتاهی نوشتم. گفتی که تک به تک این قتلها را در لحظهی شنیدن خبر زیستم و تجربه کردم. یادم آمد که در هر کدام از آن موارد چطور دچار شوک و بهت شده بودم یا نشسته بودم و برای بیگناهی و بیپناهی آنها اشک ریخته بودم. و سرانجام به یاد کشتار موحش نیزار ماهشهر افتادم که ماموران ولی فقیه با سلاح سنگین افراد بسیاری را قتل عام کردند و در طول یک خیزش مردمی جان ۱۵۰۰ نفر را گرفتند. با دوشکا. با سلاحی ضدزرهی که از فاصلهی ۵۰۰ متری میتواند قربانیان را با رگبارش به دو نیم کند.
کمکم دلیل اینکه چرا در این کشتار اخیر دچار شوک و بهت نشدم برایم روشن شد. در طول سالیان دراز آنقدر در حریم ذهنیام با این صحنهها زندگی کردهام که ذهنم انگار وارد یک حالت تعلیق دایمی شده؛ بخصوص از کشتار سه سال پیش به این طرف گویی در یک حالت نیمه شوک بسر میبرم، حالتی که در یک سال گذشته بخاطر بیماری تشدید شده. یک حالت مستمر ذهنی از عمق کابوسی که مانند بختک به بختار ما ایرانیها افتاده. این کابوس تا زمانی که این هیولای اهریمنی بر سر ما چنبره زده ذهن و دل ما را در چنگ خود دارد و ما را از آن رهایی نیست. گمانم تنها در ساعت انهدام این هیولای ضدزندگی هست که احساس رهایی خواهم کرد. که احساس رهایی خواهیم کرد.
یوسف جاویدان

















