
کاش جای مسجد و دیر و کلیسا وکنشت
درمقـام عاشـقی دُرّ گــــــــدایـــی داشتیم
خطاب به آنهایی که در این هنگامه اشک و بغض و درد، بر تصلب آیینی و جزمیت دیدگاهی کهنه و فرسوده خود پا میفشارند، و کارشکنی میکنند تا به خیال خود صدای وطندوستی را کمرنگ سازند. اما عاشقان میهن راه خود را یافتهاند و آنرا به سرانجام روشنی خواهند رساند. درنهایت این وجدان تاریخ است که نشان میدهد، چه کسانی در سمت درست تاریخ ایستادند، و چه کسانی میهن را در این شرایط خطیر به اوهام ایدئولوژیک خود فروختند.
دردنامه «کاش میشد» تنها زمزمهای پر از حسرتهای بیانتها نیست؛ بلکه آستانه دردیست فروخورده، بغضی نشکسته، فریادی بیصدا که از اعماق جانهایی زخمی و سالها خاموش مانده، آرام آرام سربرمیآورد. این فریاد، آغشته به اشکهاییست که نه بر گونه، که در سکوت شبهای بیپناهی، از گوشههای دل جاری شدهاند؛ اشکهایی برای حقیقتهایی که روزی روشن بودند، بیپیرایه، اما در غبار زمان گم شدند و اکنون، همچون خاکستری خاموش و سرد، در دل روزگار پراکندهاند.
این فریاد، خطاب است به کسانی که صداقت را سکهای بیارزش پنداشتند و آن را در بازار فریب خرج کردند. آنان که نقاب بر چهره زدند، تا هربار به رنگی نو درآیند؛ رنگهایی که نه برای زندگی، که برای پنهانکردن چهرهی حقیقیشان بود. کسانی که پستی را با زرنگی اشتباه گرفتند، فریب را شجاعت خواندند، و از دروغ، نردبانی ساختند برای صعود بر ویرانههای اعتماد.
«کاش میشد» لحظهای، تنها لحظهای، در برابر آینهای بیزنگار ایستاد و خود را بینقاب نگریست؛ آینهای که حقیقت را نه وارونه و فریبکارانه، که راست و بیواسطه نشان دهد. کاش میشد در این آینه، شرمِ خیانت، سنگینیِ دورویی، و زشتیِ بیاخلاقی، بیپرده به چشم آید و تلنگری شود برای بازگشت، برای تطهیر، برای توبهای دیرهنگام ولی هنوز با امکان وقوع. و کاش کلمات زخمی را میشنیدیم؛ نه فقط با گوش، بلکه با دل. کلماتی که از عمق اندوه برمیخیزند، فریاد قلبهایی هستند که بهجای آغوش، تیغ در قلب خود دریافت کردند. دلهایی که صادقانه نگریستند، صادقانه دوست داشتند، اما پاداششان خیانت بود. این کلمات، سندی هستند از رنج نادیدهها، صدای خاموش حقیقتباورانی که هنوز باور دارند راستی زنده است، حتی اگر در تبعید باشد.
کاش جهانی میساختیم شبیه آنچه میتوانست باشد، نه آنچه امروز هست. جهانی که در آن، راستی پنهان نمیماند، انسانیت خریده نمیشد، و شرافت به حراج نمیرفت. جهانی برای یکرنگی، برای سادگیِ شریف، برای آغوشی گرم، امن، و سرشار از مهر و دوستی. اما آنچه امروز داریم، تصویر معوجیست از آن رؤیای ناب؛ جهانی پر از صورتکها، سایهها، و زخمهایی که دیگر حتی دیده نمیشوند.
و با اینهمه، در دل همین تیرگی، امیدی هست؛ نه چون شعاری تکراری، بلکه چون نوری محو در دوردست، که ما را از فروپاشی کامل بازمیدارد. هنوز ایستادهایم؛ نه به پشتوانهی قدرت، که به پشتوانهی باور. با دلهایی خسته اما امیدوار، و با چشمانی که هنوز به سپیده ایمان دارند.
ما این زمزمهی «کاش میشد» را تنها برای سوگواری نمیگوییم؛ این زمزمه، آغازِ سرودیست نو. آغازی برای نجات، برای گردآمدن، برای ایستادن کنار یکدیگر. اگر دستانمان را در هم گره بزنیم، اگر از دلهای زخمی پلی بسازیم برای عبور از این ویرانی، آنگاه «کاش میشد» بدل خواهد شد به «آری، شد».
«کاش میشد» نالهی نومیدانه نیست، سوگوارهی تسلیم نیست، بلکه عهدیست در سکوت؛ پیامی از دلهایی که هنوز به انسانیت، به روشنی، و به پیروزیِ راستی ایمان دارند. پیامی برای آنان که دروغ را بهجای حق نشاندند: «بدانید، ریشهی فساد، هرچقدر عمیق هم که باشد، در برابر باران صداقت خواهد پوسید».
فردا، از آن کسانیست که بینقاب زندگی میکنند؛ آنانی که با دستان تهی اما دلهایی پر از نور، سنگبنای جهانی دیگر را خواهند گذاشت. جهانی که در آن، «کاش میشد» واژهای از گذشته خواهد بود، نه حسرتی برای آینده؛ جهانی که در آن، رؤیاها نه در تاریکی، که در روشنایی نفس میکشند.
و ما، در این راه، تنها نیستیم. ما جمع خواهیم شد، خواهیم خواند، خواهیم ساخت؛ نه فقط برای خود، که برای هر دلی که در خاموشی، هنوز میتپد. و در آن روز، وقتی کسی بپرسد:
«آیا شد؟»
با لبخند خواهیم گفت: کاش کاش.
«کاش میشد»
کاش میشــد در نهان شــــــور خـــــدایی داشتیم از حصـــارنفس خـــــود مـیل رهــایـی داشتیـم
خرقهمان آلـوده با رنــــــگ و به تزویرو ریــا کاش چون دریادلان صـدق وصـفایـی داشتیم
انـگ بـدنامـی زدن برسیــــــــــنههای ایـن و آن کاش زیــــن بــیمایگی قصـد جدایـی داشتیم
کاش جــای گفتن اســــــــــرار پیــــدا و نهــــان با مـــروت همـــدلی مهــرو صـــــفایـی داشتیم
جای پچ پچ درپی نامـــــــوس وعِرض مردمان با صــــلابت غــــــرش وبانگ رســایی داشتیم
کاش گـــــاه نقـــــــد و تکفــــــیرنـگاه دیــگران جای تـردیـــدی ســـــــوالی و چـــــرایی داشتیم
درخفا مانـدن چــورهــزن درکمین عاشـــــــقان بهــر درد خســــــتهگان مشـگل گشــایی داشتیم
کاش جای کاســــــه لیسان، نوکـران و چاکـران جـوهـــــر مـردانــــــه حــــــق آشــنایـی داشتیم
کاش جای مــــــــدح دونـان بهردیـــناری ســیاه درطریــق حـــق پرسـتان جای پایــــــی داشتیم
لاف آزادی زدن چون رُوبهان مــرده خــــــوار کاش چون شیران به گاه خون صـــدایی داشتیم
کاش جــای لانــه تاریک وســـــــــرد مــردگان چـون ســرافرازان به ســر پّـــر همـایی داشتیم
کاش جای حــرص وبغض و کیـــــــنه اهریمنی مــهرخوبـان را بـه دل، جـــام شـــفایـی داشتیم
جای پاشــیدن به زخــــــــــم بینوایان از نمک کـاش بـرانـــــدوه بیـــــماران دوایــــــی داشتیم
کاش دروقت تـوانـایــــــــی بـه گــــــاه عافیـت ســــایه بانـی بــرســــــر درمانــــدگانی داشتیم
یا یتیمان را درآغــــــــــوش و اسـیران را رها دست هـــمراهـــی بــرای بینــــــوایـــی داشتیم
کاش جای مســــــــجد و دیر و کلیـــسا وکنشت درمقــــــام عاشــــــقی دُرّ گــــــــدایـــی داشتیم
یا به آنگاهی که مــیگویند ازشـــــرب مــــدام ساغـــری نوشین، شـراب لعل فامـــــی داشتیم
کافــــری بودیم و پیمان بــــــــسته آب حـــرام بر ســــر پیمان خود، عــــــزم و وفایی داشتیم
کاش چون منصور در دیـدار روی عاشـــــقان درحریــم ســربــداران جای پایـــــــــی داشتیم
کاش درطــــی طــریــق مکـــتب آزادگــــــــی جوشــش دلــدادگی، سِــــــرّ بقــــــایــی داشتیم
کاش چون سرو سُهی قامت فــراز واســــــتوار در کنــــــــــار لالهها فرخنـــده جایــی داشتیم
کاش جــای ماندن «مهــــجور» درمحنت سرا در وصــــــال عشق جانان جایگاهــی داشتیم
کاش میشـد، کاش میشـــــد، کــــاش کــــاش برفـــراز کـــــــــوی آزادی لقـــــــایی داشتیم
آتاوا - دکتر محمود مسائلی (مهجور)

در جدال با خاموشی، علی میرفطروس
















