از زندهیاد احمد کسروی تبریزی روایت است که گفته بود: «ایرانی یک حکومت به آخوند بدهکار است.»
این «بدهکاری» تاریخی -- اگر اصلاً وجاهتی داشته بود -- به هر قیمت و با هر میزانی از جان و روان که محاسبه شود، در واپسین روزهای دیماه ۱۴۰۴، تمام و کمال پرداخت شده است. آخرین اخطاریه برای بازپسدادن «حکومت» به صاحبان اصلیاش، یعنی مردم ایران، نیز صادر شده و دیگر فرصتی برای آزمون و خطای حاکمان باقی نمانده است.
گفتمانهای انقلابی و رادیکال در ایران
در تحلیل ریشههای وضعیت کنونی، باید به یاد آورد که دو گفتمان «انقلابی و رادیکال» جامعهی ایران را درگیر مسائلی جهانی و منطقهای کردند که اساساً بومی این سرزمین نبودند: ۱. گفتمان چپ رادیکال مارکسیستی (با مفاهیمی چون پرولتاریا، امپریالیسم جهانی و...) که متأثر از انقلاب شوروی در همسایهی شمالی بود. ۲. گفتمان رادیکال مذهبی یا اسلامگرایی سیاسی که آن هم در تاریخ تمدن ایرانی بیسابقه بود.
میدانیم که این دو گفتمان رادیکال در سال ۱۳۵۷ دست به دست هم دادند («وحدت کلمه!») و با بهرهگیری از فضای بازیهای جهانی، نظام پادشاهی ایران را ساقط و حکومت انقلابی را برپا کردند. در آن زمان، معدود کسانی عمق و پیامد مفهوم «انقلاب اسلامی» را درک میکردند. سالها بعد در اروپا، وقتی از ابوالحسن بنیصدر -- که خود از نتایج انقلابش به پاریس گریخته بود -- دربارهی معنای این حرکت پرسیدم، پاسخ داد: «منظور این بود که میخواستیم در اسلام، انقلاب کنیم!»
پدیده «روشنفکری» و وسوسهی قدرت
تاریخ معاصر ما نشان میدهد که پس از سقوط پادشاهی، میان طرفداران این دو گفتمان بر سر «تقسیم قدرت»، جدالی خونین درگرفت که به کشتار و آوارگی بخش بزرگی از آنان منجر شد. اما ریشهی این ناکامی در کجاست؟
در غیاب تبیین علمیِ پدیدههای سیاسی، ذهن عامه اغلب آنها را به «شیاطین و اجنه» نسبت میدهد. اما حقیقت در ساختار «روشنفکری ایرانی» نهفته است. در سدهی بیستم، روشنفکران ما یا در قدرت شریک بودند و یا خادم آن؛ نادر بودند کسانی که به خدمت سیاسی درنیامدند. برای بسیاری از این افراد، قدرتطلبی و نامجویی بر دموکراسیخواهی پیشی داشت.
ما در خیزشهای ایرانی، سه گونه «روشنفکر» یا «هادی سیاسی» دیدهایم:
-
دسته اول: آنان که در رهبری جنبش جان باختند و سرانجام سیاسیشان در هالهای از افسانه باقی ماند.
-
دسته دوم: آنان که در میانه راه تسلیم شدند یا با قدرت به سازش رسیدند.
-
دسته سوم: آنان که پس از پیروزی، همان ستمی را بر مردم روا داشتند که پیشینیان میکردند.
تاریخ معاصر ایران از این قانونمندی رها نشده است. اندیشهی سیاسی ما همچنان در بند «قهرمانپرستی» و «شهیدپروری» است و از تبیین علمی بازمانده است. برای این قماش از مدعیان، «اعتماد مردم» ارزشی ندارد؛ آنچه آنها را مجذوب میکند، نه سپردن سرنوشت مردم به خودشان، بلکه کسب قدرت است.
وظیفه روشنفکر به عنوان هادی سیاسی
در برابر این جریان، روشنفکرانی اصیل و با تقوای سیاسی نیز بودهاند و هستند؛ کسانی چون دهخدا، شفیعی کدکنی، هرمیداس باوند، ثاقبفر و آشوری که به دور از قدرتطلبی، به دنبال آگاهیبخشی بودند. زمانی که حیات و تمدن یک جامعه در خطر است، حضور این «روشنفکران نمادین» به عنوان راهنما (و نه شریک قدرت) برای نجات جامعه حیاتی است.
خبر ملاقات اخیر چند تن از فرهیختگان و بزرگان چپِ ایران با شاهزاده رضا پهلوی در پاریس، مژدهای از همدلی و همگرایی است. اگرچه جزئیات گفتگوها منتشر نشده، اما صرفِ نشستن و گفتگو، گامی بزرگ برای پایان دادن به انشقاقهای فرسایشی است.
در این میان، گروهی دغلکار که همواره سنگ آرمان خلق را به سینه میزنند، فریاد «استبداد» و «موروثی» سر دادهاند. این کاسههای داغتر از آش که فهمی از اقیانوس خروشان خون و خیزش جوانان دلیر ایران ندارند، با انفعال خود تنها به تداوم وضع موجود کمک میکنند. آنها اسرار هویدا شدهی اتحاد ملی را بر نمیتابند.
جرمِ کسانی که امروز برای ایران گفتگو میکنند، فاش کردنِ رازِ پیروزی است: همدلی برای نجات میهن.
پاینده بماند ایران

















