مقدمتا عرض کنم که من میانه ی خوبی با موش های درشت هیکل و انسان ستیز ندارم ولی با موش های کوچولو سعی کرده ام همیشه رفیق باشم مشروط بر این که به کتاب های من کار نداشته باشند و صفحات آن را ریز ریز نکنند. آن وقت کلاه مان توی هم می رود و موشی موشی و نازی نازی و رحم محم حالی ام نمی شود.
از سوابق دوستی و دشمنی ام با موش ها، همین قدر بگویم که در خط مقدمه جبهه، غیر از صدامیان آدمخوار ما چند تا دشمن بدجور دیگر هم داشتیم که باید با آن ها هم بی رحمانه می جنگیدیم که یکی از آن ها موش های درشت صحرایی بودند که هیکل شان اندازه ی آرنولد بود و شده بود که لاله ی گوش و نوک انگشت دوستان ما را در خواب با دندان های تیز و درشت شان گاز گرفته و کنده بودند و قیافه ی این موش ها حقیقتا مخوف بود.
یکی از مشغولیت ها و تفریحات سالم من در خط، وقتی بعد از ناهار بر اساس یک قرار نانوشته هم ما و هم عراقی ها که اسامی شان بر اساس اسامی ما رفیقان همسنگر،،، عبدالفرهاد و عبدالسعید و عبدالمجید و عبدالاصغر بود به هم تیر نمی انداختیم و استراحتکی می کردیم، باری مشغولیت من در زنگ تفریح این بود که در جلوی سوراخ هایی که این هیولاها ها کنده بودند مقداری پنیری که از سهمیه ی صبحانه باقی مانده بود و نان خشک می گذاشتم بعد در گوشه ای کمین می کردم. سر و کله ی موش آدمخوار که از توی سوراخ بیرون می آمد با ژ۳ چنان او را می زدم که تکه هایش این سو و آن سو پرتاب می شد.
گاهی هم برای تفریح جانانه تر پین نارنجک را می کشیدم و نارنجک را توی حفره ی موش ها می انداختم که کل گذرگاه آن ها مثل تونل های تروریست های آدمخوار غزه منفجر می شد و چند جنازه ی موش این ور و آن ور می افتاد. تفریحاتی از این قبیل زیاد داشتیم که حالا نمی خواهم شرح مفصل بدهم.
باری دیدن تکه تکه شدن موش های نره خرِ نفهمِ آدمخور واقعا کیف داشت و انسان از دیدن بدن های تکه پاره شان لذت حیوانی (!) می بُرد!
ولی موش های کوچک که احتمالا از دست موش ها نره خر مثل ما شاکی بودند مرا دوست خود می دانستند و وقتی از خواب بیدار می شدم و هنوز توی کیسه خواب بودم گاهی یکی از آن ها را که دوست صمیمی من بود و یک گوش نداشت (بچه ها می گفتند احتمالا ترکش خمپاره ی عراقی ها گوش اش را برده و او را جانباز ۱۰ در صدی کرده :)) روی سینه ام و مقابل صورت ام می دیدم که منتظر بود صبحانه اش را به او بدهم و نان خشکی که قبل از خواب کنار سرم گذاشته بودم را بر می داشتم و آن را خرد می کردم و ریز ریز به او می دادم که همانجا خرچ خرچ می خورد.
برای ثبت در تاریخ و تا یادم نرفته همینجا بنویسم که یک روباه خوشگل هم رفیق من بود که شب ها که بیرون از سنگر بودیم می آمد سراغ من و به من نزدیک می شد و به او هم خوراکی می دادم که داستان این هم بماند برای بعد.
اما وقتی دیدم شاهزاده رضا پهلوی در یکی از گفتارهایشان از لفظ موشعلی برای خامنه ای استفاده کرده اند و دوستان دانشجویم در ایران عروسک موش به دار کشیده اند، گفتم پس من هم استفاده کنم که شد دلیل نوشتن این مطلب موشی.
اول از دیدگاه زبان شناسی عرض کنم که «موشی» در آلمانیِ کانتن برن سوییس و خودِ آلمان یعنی زن ی که مثل فاحشه های ارزان قیمت لباس می پوشد و کلا یعنی فاحشه. بعضی مرد ها هم زن شان را موشی صدا می زنند!
اما من که با این حرف های بی تربیتی سر و کار و آشنایی ندارم خیلی علمی به این موضوع موش نگاه می کنم و در علم مورینولوژی یا موش شناسی کمی کنجکاوی کرده ام بخصوص بعد از کسب مقام موشیّت توسط سد علی دونگ این کنج کاوی من بیشتر شده است.
حقیقت این است که موش های خط مقدم ما نه تنها ترسو نبودند و ما را که می دیدند نمی رفتند توو سوراخ موش بلکه به شدت وقیح بودند و اگر پای اش می افتاد به ما حمله هم می کردند و اگر دست شان می رسید ما ها را تکه تکه می کردند لذا این صفت ترسیدن و قایم شدن نسبت به آدم هایی که اهل جنگ و جدال نیستند و خشونت پرهیز هستند و سلاح در دست ندارند قابل استفاده نیست بلکه اگر سنبه پر زور باشد این مرتیکه و مرتیکه های مشابه او می روند توی سوراخ موش قایم می شوند و می شوند موش آب کشیده ی مظلوم و موشعلی!
لذا اگر من جوان بودم و ژ۳ و آرپی جی و کلت و تانک ام همراه ام بود حتما این را هم مثل موش های منطقه می ترکاندم تا بشریت از شر ش آسوده شود. هنوز هم امید دارم که این آخرای زندگی موقعیتی فراهم شود تا بتوانم از تجارب موش کشی ام در ایران استفاده کنم و یارو ها را همچین بترکانم که هر تکه شان مثل سنگ کره ی ماه که امریکایی ها به تمام ممالک هدیه می دادند و به ما هم هدیه دادند که در طبقه بالا ی برج شهیاد در یک گوی بلوری نگهداری می شد باری هر تکه از این موش کثیف را به استان های کشور تقدیم کنم تا برای ابد یادگاری نگه دارند.
انگار دارم زیادی حرف می زنم و روده درازی می کنم ولی عیبی ندارد. شما مطلب را در دو سه نوبت بخوانید! :)
افرادی که حول و حوش این یارو کار و زندگی می کنند برای نابود کردن اش نیاز به تفنگ ندارند بلکه از بقالی سر کوچه مرگ موش راکومین هم می توانند بخرند و کارساز باشد.
تله موش، بخصوص آن هایی که بدن موش را از وسط له می کند و تمام دل و روده اش بیرون می زند نیز به طرز دل انگیزی می تواند موش نره خر چلاق را که اگر موش من گوش نداشت این یارو دست اش چلاق است به درک واصل نماید.
اما شنیدم وزارت ارشاد در کنار کلماتی مانند شراب و ورق و عرق و این ها اخیرا انتشار کارتون های تام و جری، و تصاویر میکی ماوس و مینی ماوس را ممنوع کرده است. همین طور شعر موش و گربه ی عبید که ممنوع بود ممنوع تر شده و آیات عظام بحث هایی در نجاست گربه صورت داده اند و برای موش آزمایشگاهی مثل سگ شکاری که نمی تواند نجس دانسته شود، به حداد عادل گفته اند تو که با موش اعظم سر بساط می نشینید و شناخت دقیقی از او داری یک کلمه درست کن که عقل جن هم به موش و موشعلی و موشیّت و این ها نرسد،،، که نامبرده فعلا دارد بست ها را پشت سر هم دود می کند بلکه خلاقیت اش گل کند و کلمه ی قشنگی برای اش پیدا کند.
خدا بیامرز جان اشتاین بک امریکایی هم از ترکش های موشعلی ما در امان نمانده و دستور جمع آوری کتاب موش ها و آدم های او هم داده شده است.
خلاصه امیدوارم سر تان را زیاد درد نیاورده باشم که هر چه باشد موضوع موش، موضوع کوچکی نیست و آبرو و شرف رهبر نکبت اسلامی به آن مرتبط است :)
















