ثمانه قدرخان - ایران وایر
«احمدرضا فیضی» و «امیرحسین فیضی»، دو برادر ۱۵ و ۱۹ ساله، شامگاه نهم اسفند ۱۴۰۴ در فردیس کرج پس از آنکه همراه پدرشان برای انتشار خبر کشته شدن علی خامنهای در ماشین خود بوق زدند، هدف تیراندازی نیروی انتظامی قرار گرفته و کشته شدند. خودروی حامل آنها در خیابان سپاه فردیس به رگبار بسته شد؛ تیراندازیای که به گفته منابع نزدیک به خانواده حتی پس از توقف خودرو ادامه داشت و به کشته شدن هر دو نوجوان انجامید.
نیروهای انتظامی خودروی هایمای مشکیرنگی را که پنج سرنشین داشت، بهدلیل شادی برای انتشار خبر مرگ علی خامنهای در خیابان سپاه فردیس کرج به رگبار بستند. به گفته شاهدان محلی که با خانواده فیضی صحبت کردهاند، امیرحسین هنوز زنده بود و در حال جان دادن. یکی از مأموران نیروی انتظامی به همکارش گفته بود: «گناه دارد، تیر خلاص بزن.» اما همکارش پاسخ داده بود: «نه، بگذار زجر بکشد؛ اینها ضدانقلاباند، بگذار با زجر بمیرد.»
ایرانوایر با یک فرد نزدیک به خانواده درباره جزییات شب نهم اسفند گفتوگو کرده است.
«احمدرضا» ۲۲اسفند ۱۳۸۹ متولد شهریار و «امیرحسین» متولد ۱۶فروردین ۱۳۸۵ متولد کرج فرزندان «سودابه آفرینی» و «ولی فیضی» روز ۱۳اسفند ۱۴۰۴ ساعت یک و نیم ظهر در «بهشت علی» اشتهارد در قطعه یک به خاک سپرده شدند. در برگه پزشکی قانونی هر دو برادر علت فوت «اصابت گلوله گرم به تنه» ذکر شده است.
شب نهم اسفند، امیرحسین و احمدرضا با پدرشان و چند تن از دوستانشان استخر بودند که خبر کشته شدن علی خامنهای تایید و منتشر میشود. امیرحسین به پدرشان میگوید «بابا بریم فردیس شلوغ شده است». پدرش میگوید «ولش کنن بابا بعدا میرویم بیرون». امیرحسین خیلی اصرار میکند و در نهایت امیرحسین و احمدرضا و پدرشان و دو دوست پدرش سوار خودروی ولی فیضی میشوند و برای پیوستن به شهروندانی که خبر مرگ علی خامنهای را جشن گرفته بودند، به خیابان میروند.
یک منبع مطلع به ایرانوایر میگوید: «شب نهم اسفند، به مناسبت کشته شدن علی خامنهای فلکه پنجم فردیس به شدت شلوغ بود و ماشینها همه بوق میزدند. وقتی پدر امیرحسین و احمدرضا هم بوق میزنند، در ترافیک یک مامور نیروی انتظامی میآید و به آنها میگوید: «برای چه بوق میزنید؟ اسرائیل و آمریکا میخواهند بیایند، چه غلطی برایتان بکنند؟» ولی فیضی جواب میدهد: «همان غلطی که شما در این ۴۷ سال کردید و مردم را بیچاره کردید.»
ولی فیضی دندانپزشک است و شرایط مالی بسیار خوبی دارد با این حال در تمام تظاهرات شرکت میکرد و واقعا حامی مردم بود اصلا نیازی به رفتن به اعتراضات نداشت. امیرحسین پسر بزرگ او هم به شدت مردمی بود و در همه اعتراضات شرکت میکرد.
ولی فیضی، پدر بچهها، پس از پایان گفتوگو با پلیس دوباره شروع به بوق زدن میکند. در واکنش، مأمور نیروی انتظامی عصبانی میشود و با قنداق تفنگ شیشهٔ خودروی آنها را میشکند. ظاهراً تفنگ مأمور نیروی انتظامی در شیشهٔ پنجرهٔ خودرو گیر کرده بود. آقای فیضی تصور میکند مأمور قصد دارد به بچهها شلیک کند و برای اینکه به آنها آسیبی نرسد، با سرعت حرکت میکند تا فرزندانش را از مهلکه دور کند.
بابا احمد تیرخورده نفس نمیکشد
وقتی ولی فیضی حرکت میکند، تفنگ داخل خودرو میافتد اما او متوجه نمیشود. ناگهان امیرحسین میگوید: «بابا، تفنگشان داخل ماشین افتاده است.» در همین حین نیروهای انتظامی از پشت سر خودرو را به رگبار میبندند و احمدرضا تیر میخورد. امیرحسین میگوید: «بابا، احمد تیر خورده است.»
احمدرضا نسبت به سنش درشتهیکل بود. گلوله از پشت کتف او عبور کرده و به قلبش اصابت کرده بود و احمد درجا کشته شده بود. وقتی امیرحسین میگوید «بابا احمد تیر خورده»، پدرش پاسخ میدهد: «احمد که اصلاً حرفی نمیزند، دردی ندارد.» منظورش این بوده که اگر تیر خورده باشد باید حرف بزند، ناله کند و بگوید درد دارد. امیرحسین میگوید: «بابا، به خدا احمد نفس نمیکشد.»
این فرد مطلع اینطور شرح میدهد: «به نظر میرسد مأموران شماره پلاک خودرو را گزارش کرده بودند و چندین خودروی نیروی انتظامی از پشت سر به تعقیب آنها میپردازند. پدر بچهها تصمیم میگیرد توقف کند، اما وقتی میبیند از پشت سر خودرو را به رگبار بستهاند، میگوید: «دیدم بچههایم کشته میشوند، برای همین توقف نکردم.»
شاید کمتر از دو یا سه دقیقه بعد، امیرحسین هم برمیگردد و به عقب نگاه میکند تا ببیند پلیس همچنان آنها را تعقیب میکند یا نه که در همان لحظه به پهلوی او نیز شلیک میشود.
ظاهراً به احمد با کلت شلیک شده بود، اما امیرحسین با تیر جنگی مورد اصابت قرار گرفته بود، چون پهلویش شکافته شده بود. جای گلولهای که به احمد خورده بود با گلولهای که به امیرحسین اصابت کرده بود کاملاً فرق داشت.
ضدانقلاب است بذار زجر بکشد
تیراندازی به ماشین ولی و فرزندانش از میدان سپاه فردیس آغاز می شود؛ ولیفیضی به نزدیکان خود گفته بود از فلکه پنجم رفتیم سمت فلکه دوم و وارد بلوار امام رضا شدیم ،تا فاز سوم مارلیک سمت خیابان ارتش رفتیم آنجا حوالی یک آتش نشانی خلاف جهت حرکت ماشینها راندم تا خودم را برسانم زیر دوربین های آتش نشانی که این وقایع را ضبط کنند شاید بتوانیم به عنوان مدرک ثابت کنیم چه اتفاقی در حال رخ دادن بود. در همین مکان ماشین را متوقف کردم ولی همچنان ما را به رگبار بستند و لاستیکهای ماشین را زدند.
ولی فیضی در تمام این مدت تلاش داشته از تیررس مأموران خارج شود و از وضعیت بچهها در عقب خودرو بیخبر بوده است. وقتی خودرو را متوقف میکند، مأموران همچنان به سمت آن شلیک میکنند و لاستیکهای خودرو را هدف قرار میدهند تا جایی که لاستیکها میترکد. به این ترتیب حتی زمانی که خودروی ولی فیضی در توقف کامل بوده نیز به آنها شلیک شده است.
در نهایت ماموران نیروی انتظامی امیرحسین و احمدرضا را از خودروی پدرشان خارج میکنند و با آمبولانس تماس میگیرند، اما آمبولانس نمیرسد. بنابراین با همان خودروهای متعلق به نیروی انتظامی، امیرحسین و احمدرضا را به «درمانگاه شبانهروزی رسالت» در فلکه پنجم فردیس منتقل میکنند.
امیرحسین زمان رسیدن به درمانگاه هنوز زنده بوده است با اینکه خون زیادی از او رفته بود ولی به سختی نفس میکشید، اگر به موقع به مرکز درمانی رسیده بود شاید زنده میماند چون تا رسیدن به مرکز درمانی زنده بود.
وقتی ماشین متوقف شده بود مردم دور ماشین جمع شدهبودند، یک شاهد عینی در محل به خانواده گفته بود امیرحسین در حال جان دادن بود که یکی از نیروها به همکارش گفت: «تیر خلاص بزن، راحتش کن.» اما همکارش پاسخ داد: «اینها ضدانقلاب هستند، باید زجرکش شوند؛ بگذار جان بدهد.»
از ضربوشتم خانواده تا گروگان گرفتن پیکرها
وقتی خانواده باخبر شدند و به درمانگاه رسیدند، امیرحسین را روی تخت درمانگاه دیدند که جان باخته بود. لبهای او کاملاً کبود شده بود و سمت راست پهلویش بر اثر اصابت گلوله شکافته بود. احمدرضا هم که درجا کشته شده بود تا رسیدن به درمانگاه به قدری خون از دست داده بود که بدنش کاملاً زرد شده بود و زمانی که به درمانگاه رسید، دیگر خونریزی نداشت.
وقتی خانواده به درمانگاه رسیدند، نیروهای لباسشخصی و سپاه، همگی مسلح، همزمان به آنجا هجوم آوردند. آنها عمهها و شوهرعمه امیرحسین و احمدرضا را بهشدت مورد ضربوشتم قرار دادند. تلفنهای همراهشان را به دلیل تصویربرداری از پیکر بچهها و محل اصابت گلوله گرفتند و شکستند.
شوهرعمه امیرحسین و احمدرضا را نیز به قصد کشت کتک زدند و به عمه بچهها گفتند اگر میخواهی شوهرت را نکشیم، او را ببرید و از اینجا بروید. دایی بچهها را هم کتک زدند و اجازه نمیدادند کسی پیکر آنها را ببیند.
یک خودروی ساینای سفیدرنگ نیز جلوی درمانگاه مستقر کرده بودند تا همراهان و اعضای خانواده را بازداشت کنند. در نهایت پیکر بچهها را در کاور قرار دادند و با آمبولانس، در فضایی کاملاً امنیتی، به سردخانه بیبیسکینه در کرج منتقل کردند.
شاهدان عینی میگویند افرادی که خودروی ولی فیضی را به رگبار بستند از نیروهای انتظامی بودند، اما کسانی که عمهها، شوهرعمه و دایی بچهها را در درمانگاه مورد ضربوشتم قرار دادند، لباسشخصیها و نیروهای سپاه بودند.
آنها بهشدت تأکید داشتند که هیچ تصویری از پیکر بچهها منتشر نشود. به همین دلیل همه اعضای خانواده را بازرسی کردند تا مطمئن شوند هیچکس از پیکر آنها یا محل اصابت گلوله فیلمبرداری نکرده است.
دو سرنشین همراه ولی فیضی همان شب در بازداشت وزارت اطلاعات قرار گرفتند و تا دو روز ناپدید بودند. خانواده آقای فیضی هم او را فراری دادند تا به دست ماموران نیروهای وزارت اطلاعات نیفتد.
نیروهای امنیتی نیز پیکر بچهها را به خانواده تحویل نمیدادند. خانواده هر روز پیگیر دریافت پیکر این دو عزیز خود بودند تا بتوانند مراسم خاکسپاری را برگزار کنند، اما به مادر بچهها گفته میشد پدر بچهها را تحویل بده تا جنازهها را تحویل دهیم.
مادر بچهها به دادستانی مراجعه کرده بود و دادستان نیز به او گفته بود: «پدرشان را تحویل بده تا جنازه بچههایت را بگیری.» با این حال، سودابه با گریه و زاری به پای این فرد در دادستانی میافتد و التماس میکند پیکر فرزندانش را برای خاکسپاری تحویل بگیرد. سرانجام روز چهارشنبه ۱۳ اسفند، پیکر بچهها را به خانواده تحویل دادند.
به خانواده گفته شد که ولی فیضی «تروریست» بوده است و باید بچهها را بسیجی اعلام کنند، اما مادر آنها این درخواست را نپذیرفت.
وداع اجباری در «بهشت علی»؛ بدون اجازه دیدن پیکر فرزندان
روز خاکسپاری، تعداد زیادی مأمور لباسشخصی حضور داشتند و خانواده مراسم خاکسپاری را در سکوت برگزار کردند. همچنین به آنها اجازه داده نشد پیکر امیرحسین و احمدرضا را برای آخرین بار و پیش از خاکسپاری ببینند و تنها صورت آنها به خانواده نشان داده شد. نیروهای امنیتی پیکر آنها را شسته و کفنپیچشده به خانواده تحویل دادند.
گفته میشود پیکر احمدرضا زمانی که به خانواده تحویل داده شد، بسیار متورم و باد کرده بود.
در نهایت فرزندان ولی و سودابه در «بهشت علی» به خاک سپرده شدند؛ آرامستانی دور از محل زندگی آنها و جایی که بسیاری از جانباختگان اعتراضات دیماه فردیس و اعدامیان سیاسی در آن دفن شدهاند. به این خانواده نیز گفته شده بود که تنها اجازه دارند پیکر فرزندانشان را در همین گورستان به خاک بسپارند.
خانواده فیضی میگویند چون این جنایت در بحبوحه جنگ رخ داده و جمهوری اسلامی درگیر جنگ بوده است، نتوانسته فشار زیادی به این خانواده وارد کند.
رویاهای ناتمام دو برادر؛ از آرزوی دندانپزشکی تا تولدی بر سر مزار
امیرحسین میگفت میخواهد مانند پدرش دندانپزشک شود. او در مطب پدرش هم کار میکرد و قرار بود امسال در کنکور پزشکی شرکت کند. اگر هم قبول نمیشد، تصمیم داشت برای ادامه تحصیل در رشته دندانپزشکی به روسیه برود.
او روحیهای مبارز و معترض داشت و پس از اعتراضات دیماه که در همه آنها حضور داشت، مدام به خانواده میگفت: «چرا من جاویدنام نشدم؟» عاشق درس خواندن بود و بیشتر وقتش را پای کامپیوتر میگذراند. همیشه میگفت وقتی میبیند کسی از نظر اقتصادی در مضیقه است، ناراحت میشود و دوست دارد همه در رفاه نسبی زندگی کنند. به گفته نزدیکانش روحیهای عرفانی نیز داشت.
احمدرضا نیز ۱۵ ساله و دانشآموز دبیرستانی بود. ۲۲ اسفند روز تولد ۱۶ سالگی اوست و خانوادهاش قرار است تولدش را بر سر مزارش برگزار کنند. احمد روزه میگرفت و میگفت ثواب آن را به جاویدنامها هدیه میکند. به گفته نزدیکان، هر دو برادر بچههایی خاص، مهربان و بسیار انسان دوست بودند.

مرگ سایه خامنهای
















