مقدمه
در بسیاری از جنگهای معاصر، پیروزی نظامی تنها عامل تعیینکننده نتیجه جنگ نیست. در واقع، جنگها اغلب به رقابتهای چندبعدی اقتصادی، سیاسی و ژئوپولیتیکی تبدیل میشوند که در آن توانایی تحمیل هزینههای بلندمدت به دشمن اهمیت تعیینکننده پیدا میکند.
در خاورمیانه، انرژی و بهویژه نفت یکی از مهمترین عناصر این رقابت ژئوپولیتیکی است. بخش قابل توجهی از تجارت جهانی نفت از طریق خلیج فارس و تنگه هرمز انجام میشود. بنابراین هرگونه بیثباتی در این منطقه میتواند پیامدهای گستردهای برای اقتصاد جهانی داشته باشد.
در چنین شرایطی، رژیم ولایی در ایران طی چهار دهه گذشته تلاش کرده است نفت و امنیت انرژی جهانی را به عنوان یک ابزار ژئوپولیتیکی در دکترین بازدارندگی خود ادغام کند. این رویکرد به ویژه در شرایطی که کشور با برتری نظامی قدرتهای بزرگ مواجه است، به عنوان یک ابزار مکمل برای جنگ نامتقارن عمل میکند.
چارچوب نظری
برای تحلیل این استراتژی میتوان از چند چارچوب نظری در روابط بینالملل و اقتصاد سیاسی استفاده کرد.
نخست، نظریه جنگ فرسایشی که توسط رابرت پاول (Robert Powell) توسعه یافته است. در این نظریه، هدف بازیگران در بسیاری از جنگها نه پیروزی سریع بلکه افزایش تدریجی هزینههای جنگ برای طرف مقابل است.
دوم، نظریه قدرت نامتقارن که توسط اندرو مک (Andrew Mack) مطرح شده است. این نظریه نشان میدهد که بازیگران ضعیفتر میتوانند با افزایش هزینههای جنگ برای قدرتهای بزرگ، توازن قدرت را تا حدی تغییر دهند.
سوم، مفهوم ژئواکونومی که توسط ادوارد لوتواک (Edward Luttwak) مطرح شده است. در این چارچوب، ابزارهای اقتصادی مانند انرژی، تجارت و زیرساختهای مالی به عنوان ابزارهای رقابت ژئوپولیتیکی مورد استفاده قرار میگیرند.
چهارم، نظریه بازدارندگی اقتصادی و انرژی که در مطالعات امنیت انرژی مورد بررسی قرار گرفته است. در این نظریه، تهدید اختلال در عرضه انرژی میتواند به عنوان ابزاری برای تغییر محاسبات استراتژیک رقبا عمل کند.
تهدید بازدارنده و گسترش هزینههای اقتصادی
استراتژی جنگ فرسایشی و ژئواکونومی انرژی
اظهارات ابراهیم جباری یکی از مقامات سپاه درباره احتمال حمله تلافیجویانه به «تمام مراکز اقتصادی خاورمیانه» در صورت ادامه حملات، نشانهای از تلاش برای گسترش میدان جنگ از حوزه نظامی به حوزه اقتصادی جهانی است.
در این چارچوب، یکی از مهمترین ابزارهای استراتژیک رژیم ولایی ، ایجاد بیثباتی در بازار جهانی نفت است. خلیج فارس حدود یک سوم تجارت جهانی نفت را در اختیار دارد و تنگه هرمز یکی از حیاتیترین گلوگاههای انرژی جهان محسوب میشود.
تهدید به بستن تنگه هرمز، حمله به زیرساختهای انرژی منطقه، یا ایجاد ناامنی در مسیرهای حملونقل نفت میتواند به سرعت باعث افزایش شدید قیمت نفت در بازارهای جهانی شود. چنین شوکی میتواند پیامدهای گستردهای برای اقتصاد جهانی داشته باشد، از جمله افزایش تورم، کاهش رشد اقتصادی و بیثباتی بازارهای مالی.
از منظر استراتژیک، این سناریو به نوعی جنگ اقتصادی غیرمستقیم علیه اقتصادهای غربی تبدیل میشود. افزایش قیمت انرژی میتواند فشارهای اقتصادی قابل توجهی بر دولتهای غربی وارد کند و در نتیجه هزینه سیاسی ادامه جنگ را افزایش دهد.
در واقع، این استراتژی نوعی بهرهبرداری از وابستگی اقتصاد جهانی به انرژی خلیج فارس است. در چنین شرایطی، حتی بدون پیروزی نظامی، ایجاد شوک در بازار انرژی میتواند به عنوان ابزاری برای تغییر معادلات ژئوپولیتیکی مورد استفاده قرار گیرد.
مدیریت روابط منطقهای و تشویق بیطرفی
در کنار تهدیدهای اقتصادی، رژیم ولایی تلاش میکند از طریق مدیریت روابط منطقهای از گسترش ائتلافهای ضدایرانی جلوگیری کند.
اظهارات ابوالفضل شکارچی مبنی بر اینکه کشورهایی که خاک یا امکانات خود را در اختیار آمریکا و اسرائیل قرار ندهند مورد حمله قرار نخواهند گرفت، نشاندهنده تلاش برای ایجاد انگیزه برای بیطرفی منطقهای است.
این رویکرد در ادبیات روابط بینالملل به عنوان استراتژی شکاف در ائتلافها شناخته میشود. هدف این استراتژی جلوگیری از شکلگیری یک جبهه متحد منطقهای علیه ایران است.
در همین راستا، اظهارات مسعود پزشکیان درباره توقف حملات به همسایگان و عذرخواهی از آنها نیز میتواند در چارچوب دیپلماسی کاهش تنش انتخابی تحلیل شود. چنین مواضعی میتواند به کاهش نگرانی کشورهای منطقه و جلوگیری از گسترش جنگ به یک درگیری منطقهای گسترده کمک کند.
انسجام داخلی و استراتژی بقا
در سطح داخلی، مجموعه این گزارهها نشاندهنده تمرکز رژیم بر استراتژی بقا است.
در این چارچوب، جنگ خارجی میتواند به عنوان ابزاری برای تقویت انسجام داخلی و کاهش شکافهای سیاسی مورد استفاده قرار گیرد. بسیاری از رژیمهای اقتدارگرا در شرایط بحران خارجی تلاش میکنند از تهدید خارجی برای ایجاد همبستگی ملی استفاده کنند.
در عین حال، تلاش برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی جهانی از طریق تأکید بر خویشتنداری و تمایل به کاهش تنش نیز بخشی از این استراتژی است.
در مجموع، این رویکرد را میتوان به عنوان یک ماتریس استراتژیک چندبعدی توصیف کرد که شامل بازدارندگی نظامی، فشار اقتصادی، مدیریت دیپلماسی منطقهای و حفظ انسجام داخلی است.
نتیجهگیری
تحلیل اظهارات مقامات سیاسی و نظامی رژیم ولایی نشان میدهد که استراتژی رژیم در سناریوی جنگ منطقهای را میتوان به عنوان یک راهبرد ترکیبی از جنگ فرسایشی، بازدارندگی اقتصادی و مدیریت ژئوپولیتیکی بحران درک کرد.
در این چارچوب، نفت و امنیت انرژی جهانی به یکی از مهمترین ابزارهای فشار تبدیل میشوند. تهدید ایجاد شوک در بازار نفت و افزایش شدید قیمت انرژی میتواند به عنوان ابزاری برای افزایش هزینههای جنگ برای اقتصادهای غربی مورد استفاده قرار گیرد.
این استراتژی بر دوگانهای استوار است که میتوان آن را «تنشزایی برای تنشزدایی» نامید: از یک سو تهدیدهای گسترده برای افزایش بازدارندگی و از سوی دیگر سیگنالهای کاهش تنش برای مدیریت روابط منطقهای است.
با این حال، چنین رویکردی با ریسکهای قابل توجهی نیز همراه است. تشدید بیثباتی در بازار انرژی ممکن است به واکنش شدیدتر قدرتهای جهانی و گسترش جنگ منجر شود. در نتیجه، موفقیت این استراتژی تا حد زیادی به توانایی رژیم در مدیریت دقیق سطح تنش و جلوگیری از تشدید غیرقابل کنترل بحران بستگی دارد. البته اجرایی شدن سیاس «تنشزایی برای تنشزدایی» هزینه هایی گزافی را به مردم ایران و بخصوص اقشار کم درآمد تحمیل می کند.

این بیچاره، تازه یتیم شده است. گناه دارد! علی فیاض
















