روایت ملتی که میان جنگ و استبداد هنوز دست از آرزوی آزادی برنداشته است
رویاهایی به نام آزادی، در شعلههای آتش میسوزند و در دودهای سیاه ناپدید میشوند.
آری، رویای آزادی؛ رویایی که نزدیک به نیم قرن، پیر و جوان آن را در کولهپشتی خود حمل کردهاند.
اما ناگهان از یک سو زیر بمباران «ناجیان آزادی» از آسمان، و از سوی دیگر زیر دست حکومت جنایتکار آخوندی که با کشتار و نابودی کشور برای بقای خود ایستاده است، آن امید دیرینه با حملهای دوگانه روبهرو میشود؛ امیدی که رفتهرفته زیر آوار خانههای ویران دفن میگردد.
ملت ایران نزدیک به نیم قرن طعم آوارگی را چشیدهاند، اما امروز بیخانمانی این جنگ، با خانههایی که زیر بمبهای «آزادیدهندگان» ویران شدهاند، چهره تازهای از آوارگی را پیش چشم جهان گذاشته است.
آنها دستهای خود را بالا بردند و ناجی خواستند، نه ویرانی.
دستهایشان را بالا بردند برای آینده فرزندانشان، نه نابودی.
دستهایشان را بالا بردند برای حق انتخاب، برای کار، برای نانی در سفره.
اما امروز، در میانه این جنگ و کشتار که به دست جباران حکومت ادامه دارد، حتی رخت سیاه نیز توان تحمل این همه ظلم و ستم بر این ملت را ندارد.
این دیگر سیاست نیست؛ این عطش قدرت و جاهطلبی حکومتی است که از هیچ چیز نمیگذرد؛ نه از کشور، نه از مردم. گویی اگر قرار باشد این حکومت جنایتکار سقوط کند، باید ملت نیز همراه آن نابود شود؛ و این همان خواست جنونآمیز حاکمان است.
حکومت کثیف آخوندی با جنونی کور ایستاده است؛ میجنگد تا ویرانی ایران را کامل ببیند، حتی اگر جنگ سرانجام خودِ آنها را نابود کند.
و پس از جنگ، بازماندگان در میان دودهای سیاه به جستجوی تکههای آزادی برخواهند خاست.
چرا که ایرانی هرگز ناامید نمیشود و تا رسیدن به خواسته خود دست از تلاش برنمیدارد.
آنگاه تاریخ خواهد نوشت:
ملتی برای آزادی بهایی سنگینتر از آنچه تصور میکرد پرداخت و با استقامت و پایداری خود جهان را شگفتزده کرد.

پهلوی ستیزی، م.سحر
















