
دوش دیدم که رژیم غم و خون کرده سقوط
لحظهی نوشدن سال بلا ثبت هبوط
در خیابان همه مردم به کنارم بودند
این چنین بود به خوابم نفس یک سوگند
شادی از رفتن این اهرمنان در چشمان
باور لحظهی پایان ستم در ایران
مردم از نوشدن خاطرهها میگفتند
زر نو یافته در سیم کهن میسفتند
رسم دیرین شد از آیینه کلامی زیبا
جامهی نو به تن از گوهر فردا دیبا
لحظهای مست چکاوکهای شوق و امید
نفسی یافته در پیکر این خانه دمید
جنگ و ویرانی آخر به سرآيد بیداد
سرنگون باد، وطن همچو سرایی آباد

















