ایران میان امید و اندوه بی پایان، نوروزی که به جای شکوفه، بمب و ویرانی شکفت!
بهار باز هم از راه می رسد، اما گویی این بار، ردای خویش را به رنگ خون و خاک آغشته است. نه نسیم اش بوی شکوفه می دهد و نه آسمانش رنگ آرامش دارد. نوروزی که باید مژده زندگی باشد، امسال چون مرثیه ای بر لبان زمان جاری است ، مرثیه ای برای یک سال رنج، یک سال اندوه، و سال هایی که پیش از آن نیز، طعم شادی را از این مردم دریغ کرده بودند.
یک سال گذشت؛ سالی که هر روزش، به سنگینی یک قرن بود. مردمانی که نه یک بار، که بارها در طول سال های پیاپی، چشم به راه نوروز نشستند، با این امید که شاید این بار، ورق برگردد؛ شاید این بار، بهار چیزی بیش از تغییر تقویم باشد. اما هر سال، امیدی که در دل ها جوانه می زد، پیش از شکفتن، زیر سایه حوادث تلخ پژمرده شد.
دی ماه خونین، تنها یک فصل نبود؛ زخمی بود که بر پیکر این سرزمین نشست و هنوز نیز می سوزد. خیابان ها، که باید شاهد قدم های زندگی باشند، به میدان خاموشی بدل شدند؛ جایی که صداها در گلو شکست و فریادها در میان دیوارها گم شد. و این تنها آغاز بود.
در ادامه سال، آتش و اضطراب، چون سایه ای سنگین بر سر مردم افتاد. گویی سرنوشت، این سرزمین را به آزمونی بی پایان فراخوانده بود؛ آزمونی که در آن، هر روز، خبری تازه از فقدان می رسید. و در این میان، آنان که آن سوی مرزها، با لبخندی دیپلماتیک و دستانی آغشته به باروت، نسخه نجات می پیچند، چنان در کار خویش استادند که ویرانی را به نام رهایی عرضه می کنند؛ گویی بمب، زبان تازه ای از مهر است و آتش، شیوه ای نو در آبادانی.
و چه شگفتا از آنان که در سودای تاج و تخت های از دست رفته، بر بلندای خیال ایستاده اند و مردمان را به فردایی فرا می خوانند که حتی سایه اش نیز بر زمین نمی افتد. فراخوان هایی که در گوش، طنین امید دارد، اما در عمل، راهی جز گذر از کوچه های خون نمی شناسد. گویی تاریخ را نه با یاد، که با فراموشی می نویسند،همان تاریخی که سال هاست به دست حکومت های تمامیت خواه و دیکتاتور، از خون همین جوانان ارتزاق می کند و هنوز نیز، سیراب نشده است.
در این میان، فرزندان پاک این سرزمین، ساده دلانه یا ناگزیر، قدم در راهی می گذارند که پایانش از پیش نوشته شده است، قتلگاهی که نه نامش را می توان بر زبان آورد و نه دردش را به تمامی وصف کرد. و چه تلخ است آنجا که امید، دست در دست فریب، به استقبال سرنوشت می رود.
و اکنون، در آستانه نوروز، سفره هایی گسترده می شود که در هر یک، جای خالی، از هر آنچه هست، پررنگ تر است. صندلی هایی که کسی بر آن نمی نشیند، نام هایی که دیگر پاسخ داده نمی شوند، و خاطراتی که چون خنجری آرام، دل ها را می خراشد.
ماهی های سرخ، دیگر نشانی از جنب و جوش ندارند، گویی آنان نیز به سوگ نشسته اند، در تنگی که به جای آب، اندوه در آن موج می زند.
مادرانی که بهار را با اشک آغاز می کنند، نه با لبخند.
پدرانی که دیگر نیستند تا سایه شان بر سر خانه بماند.
خواهرانی که دیگر صدای برادر نمی شنوند، و برادرانی که بی حضور خواهر، بهار را بی رنگ می بینند.
و کودکانی که هنوز معنای فقدان را نمی دانند، اما سنگینی اش را در دل حس می کنند ،کودکانی که به جای بازی با آرزوها، با حسرت بزرگ می شوند.
از دی ماه خونین تا آن دخترکان معصوم مدرسه میناب، و تا هزاران جان خاموش شده در این روزگار نابرابر، هر یک داستانی ناتمام اند، داستان هایی که می توانستند ادامه یابند، اما در میانه سطرها، با خشونت بسته شدند.
این تنها یک سال نبود، ادامه سال هایی بود که مردم این سرزمین، کمتر روزی را بی دغدغه سپری کردند. سال هایی که در آن، شادی به مهمانی کوتاه بدل شد و اندوه، ساکن همیشگی خانه ها گشت. نوروزهایی که هر بار، با امیدی تازه آغاز شدند، اما پیش از آن که به تابستان برسند، در طوفان حوادث، رنگ باختند.
و اکنون، در این نقطه از زمان، ایستاده ایم، با دل هایی خسته اما هنوز تپنده. پرسشی در جان ها جاری است، همچون آبی در کویر...
ایا این بار، بهار به معنای حقیقی خویش بازخواهد گشت؟
ایا این خاک، که سال ها بار رنج را بر دوش کشیده، فرصتی برای نفس کشیدن خواهد یافت؟
بیایید، در این نوروز اندوه بار، دست به دعا برداریم، دعایی نه از سر عادت، که از عمق جان.
دعا کنیم برای ایران، که زخم خورده اما استوار، همچنان ایستاده است.
دعا کنیم که سایه جنگ و هراس، از این سرزمین رخت بربندد.
دعا کنیم که صلح، نه شعاری دور، که حقیقتی نزدیک شود.
دعا کنیم که دل ها، از کینه و دوگانگی تهی شوند و جای خود را به همدلی دهند.
باشد که روزی، نوروز نه یاداور زخم ها، که جشن التیام باشد.
باشد که بهاری بیاید که در آن، هیچ نامی از سفره ها کم نباشد، هیچ خانه ای در سکوت فرو نرود، و هیچ مادری، با اشک، سال نو را آغاز نکند.
تا ان روز، این مردم، با تمام رنج هایشان، همچنان ایستاده اند،نه از سر بی دردی، که از سر امیدی که هنوز، هرچند کم سو، در دلشان روشن است .
پارسا زندی ( مشاور حقوقی )

سوگند، ترانه جوانبخت
















