
در آسمان قیرگون، طراوت بهار نیست
وطن که داده خون گل، جوانهاش به بار نیست
و سرب مرگ جا به جا، شکسته پشت شاخه را
به غیر دود شمّهای ز روز ماندگار نیست
صدای تیر بگسلد سکوت تلخ خسته را
و بعد از آن جنازه بین که غیر از آن قطار نیست
نه خنده ای به کنج لب، حلاوتی نه جز رطب
نصیب مان ز روز و شب به غیرِ انزجار نیست
خبر نمی رسد زکس، نه بر امیدمان هوس
پرنده مرده در قفس، به نغمه اعتبار نیست
به دارِ فرش پرنیان، مجو ز بوته ها نشان
ببین که غیر عاشقان، کسی به تیر دار نیست
نوید صبح فرودین، نمانده هیچ بر زمین
که کینه توز حکم دین، طلایهی بهار نیست
ویدا فرهودی
اسفند ۱۴۰۴

ایران؛ نه میدان جنگ، نه سرزمینِ تجزیه، فرامرز پارسا
















