جمهوری اسلامی میداند بهترین متحدش در برابر قدرت آمریکا، افکار عمومی آمریکاست
کریم سجادپور - نشریه آتلانتیک، ویرایش و ترجمه خبرنامه گویا
یکی از نخستین درسهایی که انقلابیون جمهوری اسلامی پس از به قدرت رسیدن در سال ۱۳۵۷ آموختند این بود که بزرگترین متحد آنها در برابر قدرت آمریکا، خودِ دموکراسی آمریکا است. نخستین آزمون این راهبرد، اشغال سفارت آمریکا در تهران بود؛ جایی که ۵۲ آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز گروگان نگه داشته شدند. این اقدام اقتصاد و اعتبار بینالمللی ایران را بهشدت آسیب زد، اما در عین حال جیمی کارتر را تحقیر کرد و شانس او را برای انتخاب مجدد از بین برد.
در طول دههها، تهران بارها به این نتیجه رسید که برای مقابله با آمریکا لازم نیست در میدان جنگ پیروز شود؛ کافی است کاری کند که مردم آمریکا جنگ را در اتاق نشیمن خود احساس کنند. امروز نیز، در جنگی که برای بقای خود میداند، جمهوری اسلامی بار دیگر همان روش را به کار گرفته است.
در آوریل ۱۹۸۳، ایران از طریق نیروی نیابتی تازهتأسیس خود در لبنان، یعنی حزبالله، سفارت آمریکا در بیروت را هدف یک حمله انتحاری قرار داد که ۶۳ کشته، از جمله ۱۷ آمریکایی، بر جای گذاشت. این مرگبارترین حمله به یک مأموریت دیپلماتیک آمریکا در تاریخ بود. رونالد ریگان در دفتر خاطرات خود نوشت: «اولین خبر این است که شیعیان ایرانی پشت ماجرا هستند... لعنت به آنها.» با وجود موضعگیریهای علنی، به ریگان گزارش داده شد که بهدلیل بحران لبنان، محبوبیتش در حال کاهش است. او نوشت: «مردم نمیدانند چرا ما آنجا هستیم... در کشور ما یک گرایش عمیق انزواطلبانه وجود دارد.»
چند ماه بعد، در اکتبر همان سال، حزبالله دوباره حمله کرد؛ این بار با دو کامیون بمبگذاریشده که ۲۴۱ نظامی آمریکایی و ۵۸ سرباز فرانسوی را در خواب کشت. چهار روز پس از حمله، ریگان از مردم پرسید: «اگر اکنون لبنان را ترک کنیم، چه پیامی به کسانی میدهیم که بیثباتی و تروریسم را ترویج میکنند؟»
او چهار ماه بعد پاسخ این سؤال را داد، زمانی که تحت فشار کنگره دستور خروج کامل نیروهای آمریکایی از لبنان را صادر کرد.
تهران همین راهبرد را در عراق نیز به کار برد. پس از حمله آمریکا در سال ۲۰۰۳، ایران نگران بود که عراقِ باثبات و دموکراتیک به پایگاهی برای فشار بر جمهوری اسلامی تبدیل شود. بنابراین بهجای رویارویی مستقیم، همان کاری را کرد که در لبنان آموخته بود: ایجاد بیثباتی تا جنگ غیرقابلبرد شود.
بر اساس اسناد بازجویی منتشرشده، قیس خزعلی، رهبر یک شبهنظامی شیعه مورد حمایت جمهوری اسلامی، به بازجویان آمریکایی گفته بود که تهران تقریباً از هر گروهی که بتواند بیثباتی ایجاد کند حمایت میکند. سلاحهای تأمینشده از سوی جمهوری اسلامی، از جمله بمبهای کنار جادهای، در مرگ حدود هزار نظامی آمریکایی نقش داشته اند.
آمریکا میلیاردها دلار برای تثبیت عراق هزینه میکرد، در حالی که ایران با میلیونها دلار، موفق به بیثباتسازی آن میشد. مسیر پیروزی تهران نه در میدان عراق، بلکه در صندوق رأی آمریکا بود.
جورج بوش این موضوع را درک کرده بود و در سال ۲۰۰۷ گفت: «همان رژیمی که به دنبال سلاح هستهای است، به افراطیون در عراق بمبهای پیشرفته میدهد تا سربازان آمریکایی را بکشند.» اما تا آن زمان، نزدیک به شصت درصد آمریکاییها معتقد بودند جنگ اشتباه بوده است. بوش، تا حد زیادی بهدلیل اقدامات ایران، حمایت داخلی را از دست داده بود.
امروز نیز، در حالی که موجودیت جمهوری اسلامی در خطر است، تهران تلاش میکند جنگ را برای افکار عمومی آمریکا آنقدر پرهزینه و نامحبوب کند که رئیسجمهور نتواند آن را ادامه دهد. سلاحهای این بار دیگر فقط کامیون بمبگذاریشده نیستند؛ موشک، پهپاد و مهمتر از همه، جغرافیاست.
ناتوان از رقابت نظامی مستقیم با آمریکا و اسرائیل، تهران به مهمترین کارت راهبردی خود بازگشته است: تنگه هرمز. تهدیدهای جمهوری اسلامی باعث شده تعداد کشتیهایی که از مهمترین گذرگاه انرژی جهان عبور میکنند از میانگین روزانه ۱۳۸ کشتی به چند مورد محدود برسد. دستکم ۲۰ کشتی تجاری هدف حمله قرار گرفتهاند و هزینه بیمه هر کشتی تا پنج میلیون دلار افزایش یافته است. پهپادهای ارزان جمهوری اسلامی، با هزینهای در حد دهها هزار دلار، محمولههایی به ارزش صدها میلیون دلار را مختل میکنند. قیمت نفت بیش از ۴۰ درصد افزایش یافته و آمریکاییها برای هر گالن بنزین حدود یک دلار بیشتر میپردازند.
دونالد ترامپ تهدید کرده است که اگر ایران تنگه را باز نکند، آن را نابود خواهد کرد، اما چنین اقدامی میتواند به هدف خود او آسیب بزند. هدف ترامپ تبدیل ایران به کشوری بود که با آمریکا و غرب همکاری کند، نه یک دولت فروپاشیده و غیرقابلکنترل.
این جنگ برخلاف جنگهای قبلی خاورمیانه، آمریکا را متحد نکرده است. نظرسنجیها نشان میدهد اکثریت دموکراتها و بسیاری از مستقلها با حملات به ایران مخالفاند. حتی در میان جمهوریخواهان نیز شکاف دیده میشود. پایگاه سیاسی ترامپ همچنان از او حمایت میکند، اما همان گروه بیش از همه تحت فشار افزایش قیمت سوخت و مواد غذایی قرار دارد. مقامهای جمهوری اسلامی نیز تلاش کردهاند همین شکاف را عمیقتر کنند و با طرح روایتهایی ضداسرائیلی، پایگاه ترامپ را هدف بگیرند.
تلویزیون دولتی ایران نیز سخنان منتقدان جنگ در آمریکا را بهطور گسترده پخش میکند. هدف تهران فقط مخالفت با جنگ نیست؛ هدف، ایجاد اختلاف میان خود آمریکاییهاست.
سرنوشت جنگ تنها با تعداد موشکها یا قیمت نفت تعیین نمیشود، بلکه به اراده طرفها بستگی دارد. رئیسجمهور یک دموکراسی باید به انتخابات، نظرسنجیها و افکار عمومی پاسخ دهد؛ اما یک حکومت اقتدارگرا که برای بقا میجنگد، با چنین محدودیتهایی روبهرو نیست.
ریگان تا زمانی مصمم بود که کنگره عقبنشینی نکرد. بوش تا زمانی مصمم بود که مردم جنگ را اشتباه ندانستند. این نابرابری در «اراده» بزرگترین مزیت ساختاری ایران است:
تهران با در قدرت ماندن پیروز میشود، اما رئیسجمهور آمریکا اگر نبرد را نبرد، شکست خورده است.
اگر راهبرد ایران به افکار عمومی آمریکا وابسته است، ریاستجمهوری ترامپ به تنگه هرمز وابسته است. او نمیتواند عقبنشینی کند وقتی جمهوری اسلامی آن را کنترل میکند، اما بازپسگیری آن ممکن است به تلفات سنگین آمریکایی منجر شود. اگر تنگه باز شود، احتمال تشدید جنگ بیشتر میشود؛ اگر باز نشود، فشار اقتصادی بر داخل آمریکا افزایش مییابد.
این جنگ، در نهایت، نبرد میان شتابزدگی یک دموکراسی و دوام بیرحمانه یک حکومت ایدئولوژیک است.
پرسش این است که آیا برای نخستین بار از سال ۱۹۷۹، تهران با رئیسجمهوری در آمریکا روبهرو شده که بیش از خودِ جمهوری اسلامی، برای نابودی آن مصمم است یا نه.

"آرش اعلایی از اینترنشنال خیلی محترمانه اخراج شده"

ترور یک عامل اطلاعاتی سپاه در بیروت















