Sunday, Mar 29, 2026

صفحه نخست » از هوخشتره تا خالیباف، گیله‌مرد

Gileh_Mard.jpgآقا! ما خیال می‌کردیم با این تیر و ترقه‌بازی‌هایی که در ایران به‌راه افتاده، همین امروز فرداست که از شر حکومت گوربانان خلاص می‌شویم؛ به سبک و سیاق کورش بزرگ و خشایارشاه و هوخشتره یک حکومت مردمی برپا می‌کنیم تا مردمان سرزمین ما بدون هراس از مفتی و مفتش و پاسدار و عمله جور، دمی بیاسایند و از زندگی‌شان لذت ببرند.

توی همین فکر و خیالات واهی بودیم که یک‌وقت سرمان را بلند کردیم، دیدیم ای دل غافل! آقای خالیباف شده است همه‌کاره مملکت و همراه آقای اوراقچی نشسته‌اند زیر جلکی با جناب ولی‌فقیه کره زمین پالوده میل می‌فرمایند.

ما که شیر داغ دهان‌مان را سوزانده و حالا محض احتیاط به دوغ هم فوت می‌کنیم، گفتیم عجبا! حیرتا! پس این بیچاره مولانا حق داشته است هزار سال پیش به ما نهیب زده است که:

در زمین دیگران خانه مکن
کار خود کن کار بیگانه مکن

یاد خاطره‌ای افتادم که ذات پلید دینکاران را نمایان می‌کند، چه عمامه‌دار چه بی‌عمامه.

سال‌ها پیش در دوران نوجوانی، یک بار در سایه‌سار نارنجستان بقعه شیخ زاهد گیلانی درس می‌خواندم. گرگ‌ومیش شامگاه یک روز بهاری بود؛ فصل امتحانات داشت نزدیک می‌شد.

یک‌وقت دیدم طلبه جوانی هن‌هن‌کنان از کمرکش جاده بالا می‌آید؛ جاده‌ای کوهستانی و نفس‌گیر.

آمد زیر یکی از درختان نارنج نشست؛ عمامه‌اش را از سرش برداشت و شروع کرد به باد زدن خودش.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود، رو به من کرد و گفت: «سلامون علیکم برادر! شما اهل همین محله هستی؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «ما بالای سرمان خدا را داریم، اینجا شما را! می‌شود بروید خانه‌تان، سلامم را به والده محترمه برسانید، یک لقمه غذا و یک پارچ آب سرد برایم بیاورید؟ دارم از گرسنگی و تشنگی هلاک می‌شوم؛ خداوند یک در این دنیا، صد در آن دنیا نصیب‌تان بفرماید؛ جد اطهر من روز قیامت شفیع گناهان شما بشود!»

دوان‌دوان رفتم خانه؛ داستان را برای مادرم تعریف کردم. مادرم رفت یک ظرف پلو با مقداری خورشت و ماست گذاشت توی سینی، داد دستم، آوردم برای آقا!

هوا داشت یواش‌یواش تاریک می‌شد؛ آخوندک غذایش را خورد؛ دستش را رو به آسمان گرفت، دعای خیری حواله‌مان کرد و گفت:
«جوان! هوا دارد تاریک می‌شود، من باید بروم خانه‌ام، کرایه ماشین ندارم؛ اگر پولی در بساطت داری، یکی دو تومانی مرحمت کن تا بتوانم سوار ماشین بشوم، خودم را برسانم خانه‌ام.»

من دست توی جیبم کردم، یک اسکناس پنج‌تومانی را که برای رفتن به سینما پس‌انداز کرده بودم، دادم دستش.

فردایش داشتم می‌رفتم مدرسه؛ نزدیکی‌های مدرسه‌مان صحرای درندشتی بود که بچه‌های نخاله و اهل شر آنجا جمع می‌شدند و طاس‌بازی می‌کردند.

ناگهان چشمم افتاد به همان آخوندک دیروزی؛ دیدم نشسته است با بچه‌ها، چنان سرگرم طاس‌بازی است که سر از دستار نمی‌شناسد! عبا و عمامه‌اش را چه‌کار کرده بود، نمی‌دانم.

اگر بدانید با چه خون دلی آن پنج تومان را یک‌قران یک‌قران پس‌انداز کرده بودم؛ اگر بدانید چقدر دلم برای آن اسکناس پنج‌تومانی نازنینم سوخت.

می‌گویند یک خانم محترمی یک طلبه جوان را در خیابان دید و گفت: «ببخشید حاج‌آقا! شما ازدواج کرده‌اید؟»
آخونده گفت: «نه خواهر!»
خانمه گفت: «ازدواج نکنید جانم، تا ان‌شاءالله نسل‌تان ور بیفتد!»

گیله‌مرد (حسن رجب‌نژاد)



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy