مقدمه
اخیرا رژیم حاکم بر ایران با به خیابان آوردن هواداران و خانواده های قشر حاکم تلاش می کند تا وانمود کند که این هنوز دارای حمایت در میان شهروندان است. چراکه در نظامهای اقتدارگرا که دارای استقرار نسبی هستند، بقای رژیم بیش از هر چیز به دو ستون اساسی وابسته است: انسجام مقامات و الیگارشهای حاکم و میزان سرسپردگی در میان هوادارانش. هنگامی که نشانههای بحران ساختاری یا سیاسی ظاهر میشود--از جمله اعتراضات گسترده، بحران اقتصادی یا شکاف در میان مقامات و الیگارشهای حاکم--پرسش کلیدی آن است که آیا طرفداران رژیم به دفاع فعال و مقاومت در برابر تغییر و دفاع فعال از رژیم در مقابل اپوزیسیون و مخالفان دست میزنند یا خیر.
در گفتمان رسمی رژیم حاکم بر ایران، حمایت از نظام غالباً با مفاهیمی چون «مقاومت»، «دفاع از انقلاب» یا «حفظ نظام» توصیف میشود. با این حال، در ادبیات علوم سیاسی، مقاومت به طور معمول به کنشهای جمعی علیه قدرت مسلط اطلاق میشود، نه دفاع از آن. این تفاوت مفهومی اهمیت تحلیلی بالایی دارد، زیرا خلط اطاعت یا سرسپردگی با مقاومت میتواند به ارزیابی غیر موجه از پایداری یا شکنندگی یک رژیم منجر شود. این یادداشت با هدف روشن ساختن این تمایز مفهومی، رفتار طرفداران رژیم ایران را در چارچوب نظریههای معتبر علوم سیاسی بررسی کرده و آن را با تجربه انقلاب ۱۳۵۷ و تحولات معاصر ایران مقایسه میکند.
بنیاد نظری: نظریه خروج، صدا و وفاداری
آلبرت هیرشمن در نظریه کلاسیک خود سه گزینهٔ رفتاری در مواجهه با بحران یک سازمان یا نظام سیاسی را مطرح میکند: خروج، صدا و وفاداری. مفاهیم «خروج» (Exit)، «صدا» (Voice) و «وفاداری» (Loyalty) نخستینبار توسط آلبرت هیرشمن (Albert O. Hirschman) در کتاب معروف او(Exit, Voice, and Loyalty)مطرح شد. این چارچوب یکی از بنیادیترین مدلها در علوم سیاسی، اقتصاد و جامعهشناسی برای تحلیل رفتار افراد در مواجهه با بحران یا نارضایتی در یک سازمان، شرکت یا نظام سیاسی است. در چارچوب نظری خروج، صدا و وفاداری که توسط آلبرت هیرشمن مطرح شد، افراد در مواجهه با نارضایتی از یک سازمان یا نظام سیاسی سه گزینه اصلی دارند: خروج به معنای ترک سیستم و فاصله گرفتن از آن بدون تلاش برای اصلاح، مانند مهاجرت یا ترک یک شرکت؛ صدا به معنای اعتراض و تلاش فعال برای تغییر وضعیت از درون، مانند مشارکت در اعتراضات، رأی دادن یا فعالیت مدنی؛ و وفاداری به معنای باقی ماندن در سیستم و حمایت از آن یا دستکم عدم مخالفت علنی، حتی در شرایط نارضایتی. وفاداری میتواند از باور و هویت گفتمانی ناشی شود یا بهصورت ابزاری و به دلیل ترس، تهدید، تطمیع، منافع اقتصادی یا نبود گزینه جایگزین شکل گیرد. این سه رفتار نشان میدهند که افراد بسته به میزان هزینه، خطر و امید به تغییر، میان ترک، اعتراض یا ماندن یکی را انتخاب میکنند و همین انتخابها مسیر تحول یا ثبات یک نظام را تعیین میکند.
تفکیک این سه گزینه از یکدیگر و بکارگیری آن در تحلیل های سیاسی در کنار هم یک چارچوب تحلیلی مناسب ایجاد میکنند که توضیح میدهد چرا برخی افراد اعتراض میکنند، برخی مهاجرت میکنند و برخی دیگر حتی در شرایط بحرانی از نظام ، حاکمیت یا یک سازمان دفاع میکنند. وفاداری به معنای حمایت از وضعیت موجود و اجتناب از خروج یا اعتراض است. در این چارچوب، وفاداری نه کنشی اعتراضی بلکه نوعی تعلیق تصمیم یا محاسبهٔ استراتژیک است که افراد را به ماندن در ساختار موجود ترغیب میکند. در شرایط سیطره رژیم اقتدارگرا و استقرار نسبی آن، سرسپردگی و اطاعت اغلب نه ناشی از اعتقاد عمیق ایدئولوژیک بلکه نتیجهٔ ترس، وابستگی اقتصادی یا فقدان گزینههای جایگزین است. بنابراین، این نوع حمایت ماهیتی ابزاری دارد و در صورت تغییر توازن قدرت میتواند به سرعت به خروج یا اعتراض تبدیل شود.
نظریه ترجیحات جعلی و آبشار انقلابی
تیمور کوران با معرفی مفهوم «جعل ترجیحات» نشان میدهد که در رژیمهای استبدادی، تمام خواه، خودکامه و اقتدارگرا افراد ترجیحات واقعی خود را پنهان میکنند و ظاهراً از رژیم حمایت میکنند. اما با بروز یک شوک سیاسی یا شکسته شدن ترس عمومی، این ترجیحات پنهان آشکار میشود و نوعی آبشار انقلابی شکل میگیرد. آبشار انقلابی به وضعیتی گفته میشود که در آن با آشکار شدن اعتراض یا مخالفت توسط گروهی کوچک، افراد بیشتری بهصورت زنجیرهای به آن میپیوندند و این سرایت سریع به فروپاشی ناگهانی رژیم منجر میشود. در انقلاب ۱۳۵۷ ایران، پدیدهٔ « ترجیحات جعلی » سبب شد سرسپردگی یا اطاعت ظاهری به حکومت پهلوی در مدت کوتاهی فروبپاشد؛ نیروهای کلیدی رژیم از جمله ارتش و بوروکراسی که در ابتدا وفادار به نظر میرسیدند، با مشاهده ضعف ساختاری حکومت بهتدریج به صف مخالفان پیوستند و همین امر سقوط رژیم را ظرف چند ماه ممکن ساخت.
پس از استقرار جمهوری اسلامی نیز در اعتراضات ۱۳۸۸، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، حکومت با اتکا به بسیج و سپاه پاسداران به سازماندهی تجمعات طرفدار نظام و سرکوب معترضان پرداخت، اما این سرسپردگی یا اطاعت غالباً ماهیتی ابزاری و مبتنی بر منافع شغلی و اقتصادی داشت، نه باور ایدئولوژیک عمیق. در اعتراضات ۱۴۰۱ (جنبش «زن، زندگی، آزادی») نیز اگرچه بسیج بهعنوان ابزار کنترل اجتماعی فعال بود، پژوهشها نشان میدهد که سرسپردگی یا اطاعت بدنهٔ آن شکننده و وابسته به شبکههای حمایتی و رانت دولتی است. در مجموع، تجربهٔ معاصر ایران نشان میدهد که پایداری جمهوری اسلامی بیش از آنکه بر حمایت اجتماعی واقعی استوار باشد، به انسجام نهادهای امنیتی و تداوم سرسپردگی یا اطاعت مقامات و الیگارشهای حاکم وابسته است و در شرایط بحران شدید، همین سرسپردگی یا اطاعت ابزاری میتواند به ریزش و جدایی مقامات و الیگارشهای حاکم بینجامد.
بسیج طرفدار رژیم و تابآوری اقتدارگرا
پژوهشهای جدید بین المللی درباره تابآوری رژیمهای اقتدارگرا نشان میدهد که حکومتها در مواجهه با اعتراضات، به بسیج طرفداران خود متوسل میشوند. این بسیجها اغلب سازماندهیشده، هدایتشده و گاه همراه با مشوقهای مادی یا فشارهای نهادی هستند. چنین بسیجی را باید بخشی از استراتژی بقا و مشروعیتسازی رژیم دانست، نه لزوماً نشانهٔ مقاومت خودجوش جامعه در مقابل تحولات سیاسی.
رفتار نیروهای پلیسی- نظامی و نقش سرسپردگی یا اطاعت نهادی
مطالعات مربوط به انقلابها نشان میدهد که تصمیم نیروهای نظامی میان سه گزینهٔ سرسپردگی، بیطرفی یا پیوستن به مخالفان تعیینکننده سرنوشت رژیم است. در این چارچوب، سرسپردگی نیروهای نظامی به معنای دفاع از رژیم است، اما در صورت تغییر ادراک آنان از موازنه قدرت، همین نیروها میتوانند به سرعت از رژیم جدا شوند.
شواهد تاریخی: انقلاب ۱۳۵۷ ایران
بررسی سرنگونی رژیم ایران در سال ۱۳۵۷ نشان میدهد که رژیم پهلوی تا ماههای پایانی از ظاهری نسبتاً باثبات برخوردار بود و حتی جزیره ثبات نام گرفته بود. ارتش، بوروکراسی و بخشهایی از طبقه متوسط ظاهراً وفادار بودند. اما با گسترش اعتراضات و افزایش تردید درباره بقای رژیم، سرسپردگی یا اطاعت به سرعت فروپاشید. ارتش که ستون اصلی بقای رژیم محسوب میشد، در نهایت بیطرفی اعلام کرد و این تصمیم عملاً سقوط رژیم را قطعی ساخت. این رخداد نمونهای کلاسیک از آبشار جدایی مقامات و الیگارشهای حاکم است که نشان میدهد حمایت نهادی و تودهای تا زمانی پایدار است که چشمانداز پیروزی رژیم حفظ شود.
رژیم ایران و الگوی بسیج طرفدار رژیم
اعتراضات ۱۳۸۸
در جریان اعتراضات پس از انتخابات ۱۳۸۸، حکومت با بسیج نیروهای بسیج و سپاه پاسداران و سازماندهی راهپیماییهای طرفدار رژیم توانست موازنه خیابان را ظاهرا تغییر دهد. با این حال، بسیاری از این بسیجها مبتنی بر شبکههای سازمانی، مزایا و فشارهای نهادی بودند، نه لزوماً برآمده از بسیج داوطلبانه گسترده.
اعتراضات ۱۴۰۱ و نشانههای فرسایش مشروعیت
جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ از نظر گستره اجتماعی و شدت اعتراضات، یکی از عمیقترین چالشهای مشروعیتی رژیم ایران محسوب میشود. در این دوره، گرچه نیروهای امنیتی همچنان سرسپرده باقی ماندند، اما نشانههایی از شکاف در میان مقامات و الیگارشهای حاکم و افزایش نارضایتی در بدنه اجتماعی حامی رژیم مشاهده شد. این وضعیت نشان میدهد که سرسپردگی یا اطاعت اجتماعی رژیم بیش از آنکه مبتنی بر مشروعیت هنجاری باشد، بر ترکیبی از کنترل امنیتی، شبکههای رانتی و ترس استوار است؛ عواملی که در شرایط بحرانهای شدید میتوانند تضعیف شوند.
بحث: چرا حمایت طرفداران به مقاومت فعال و پایدار تبدیل نمیشود؟
حمایت طرفداران رژیمهای اقتدارگرا غالباً به سه دلیل به مقاومت پایدار تبدیل نمیشود:
نخست، این حمایت اغلب ماهیتی ابزاری دارد و با تغییر هزینهها و منافع، به سرعت تغییر میکند.
دوم، بسیج طرفدار رژیم معمولاً از بالا با تبلیغات، فشار، تهدید یا تطمیع سازماندهی میشود و فاقد استقلال و خودانگیختگی لازم برای تبدیل شدن به یک جنبش مقاومت واقعی است. سوم، در شرایطی که مقامات و کارگزارا و نیروهای نظامی دچار تردید شوند، طرفداران عادی نیز تمایل دارند رفتار خود را با موازنه قدرت جدید تطبیق دهند.
این الگو در بسیاری از انقلابهای قرن بیستم مشاهده شده است و تجربه ایران در سال ۱۹۷۹ نیز از این قاعده مستثنا نبود.
نتیجهگیری
تحلیل نظری و تجربی نشان میدهد که حمایت از یک رژیم اقتدارگرای مستقر را نمیتوان معادل مقاومت در مقابل مخالفان و تحولات انقلابی دانست. در چارچوب مفهومی علوم سیاسی، چنین رفتاری در عرصه سرسپردگی یا بسیج طرفدار رژیم قرار میگیرد و تنها در شرایط خاص به کنشهای ضدانقلابی سازمانیافته تبدیل میشود.
تجربه سرنگونی رژیم ایران در سال ۱۳۵۷ نشان داد که حتی رژیمهایی که ظاهراً از حمایت گسترده برخوردارند، در صورت شکسته شدن ترس عمومی و ریزش مقامات و الیگارشهای حاکم میتوانند به سرعت فروبپاشند. شواهد مربوط به رژیم ایران نیز حاکی از آن است که پایداری آن بیش از آنکه به حمایت اجتماعی پایدار متکی باشد، به انسجام نهادهای امنیتی و شبکههای قدرت وابسته است. در نتیجه، تحلیل رفتار طرفداران رژیم باید با تمایز روشن میان اطاعت نهادی، سرسپردگی و مقاومت در مقابل تحولات و مخالفان رژیم انجام شود. این تمایز نه تنها برای فهم پویاییهای در دگرگونی ساختار قدرت در ایران، بلکه برای تحلیل فرآیندهای گذار در سایر رژیمهای اقتدارگرا نیز اهمیت بنیادی دارد.

















