چند سال قبل چندباری در کلابهاوس در حضور دو تا سه هزار شنونده، اصلاح طلبان و تندروهای رژیم یکی از سخنرانان بودم. به آنها می گفتم اگر با آمریکا در بیافتید بلایی که به سر عراق صدام حسین پس از حمله به کویت آمد به سر شما خواهد آمد. آنچنان زیرساخت ها و حتا پل ها و جاده ها و نیروگاه ها و هر آنچه مربوطه به زندگی مدرن میشود را میزنند که شما تا ده سال کمر راست نکنید. سخنان امروز ترامپ نشان داد که میخواهد ایران را به عصر حجر باز گرداند. در توضیح این مطلب نمونه های زیر قابل بحث است:
۱. الگوی نبرد زیرساختی (نمونه عراق در برابر تهدیدات فعلی)
در سال ۱۹۹۱ (عملیات طوفان صحرا)، ائتلاف بینالمللی دقیقاً از استراتژی «قطع اعصاب و شریانها» استفاده کرد.
آنچه در عراق رخ داد: حدود ۹۰ درصد توان تولید برق عراق در همان هفتههای اول از بین رفت و سیستمهای تصفیه آب و مخابرات فلج شدند.
انطباق با وضعیت ایران: تفاوت در اینجاست که سپاه در دهههای اخیر سعی کرده بخشی از این زیرساختها را به لایههای زیرزمینی یا پراکنده منتقل کند. با این حال، حجم تخریب تکنولوژیک در نبردهای مدرن چنان بالاست که «فلجسازی» زندگی روزمره (عصر حجر) لزوماً نیازی به بمباران تکتک جادهها ندارد، بلکه با از بین بردن شبکههای انرژی و ارتباطی، عملاً جامعه از کار میافتد.
در مقابل میتوان گفت این وضعیت چندان به نفع غرب هم نیست:
هزینه بازسازی: نابودی کامل زیرساختهای یک کشور ۸۵ میلیونی، احتمالا بحرانهای انسانی و مهاجرتی عظیمی ایجاد میکند که مدیریت آن برای قدرتهای جهانی (حتی آمریکا) بسیار پرهزینه است.
تغییر استراتژی: گاهی هدف از این تهدیدات که ترامپ میکند، نه انجام واقعیِ آنها، بلکه ایجاد «فشار حداکثری» برای فروپاشی از درون یا تسلیم در پای میز مذاکره است.
اگر زمانی بحث بر سر «تغییر رفتار» بود، ادبیات فعلی بیشتر به سمت «سلب توانمندی ضربه موشکی زدن» متمایل شده است.
نقطه تقابل: سپاه معمولاً با تکیه بر مفهوم «بازدارندگی»، این تهدیدات را بلوف سیاسی تلقی میکند. در برخورد دو نیروی نامتقارن، آنکه زیرساختهای آسیبپذیرتری در دنیای مدرن دارد (کشور در حال توسعه)، هزینه سنگینتری میپردازد. هنگامی که یک سیستم سیاسی در تعارض مداوم با یک قدرت بزرگ جهانی قرار میگیرد، به ناچار به نقطهای میرسد که «هزینه بقا» با «داراییهای ملی» (جادهها، نیروگاهها و رفاه عمومی) معامله میشود. در جنگهای مدرن، پیروزی با تصرف خاک به دست نمیآید، بلکه با نابودی «امکانِ زندگی» حاصل میشود. آنچه ترامپ از آن به عصر حجر رساندن ایران یاد می کند.
***
در تحلیل مسائل استراتژیک، «زبان دیپلماسی و سیاست» (بهویژه از نوع ترامپی آن) اغلب با «واقعیتهای روی زمین» (Military Footprint) تفاوت معناداری دارد. ترامپ در شرایطی به پایان درگیری در سه هفته آینده اشاره دارد که ادعای خروج زودهنگام در حالی که ناوگانهای جدید در راه منطقه هستند نمیخواند.
۱. تناقض در پیام و عمل
در حالی که ترامپ در روزهای اخیر (۳۱ مارس ۲۰۲۶) اعلام کرده که انتظار دارد در دو تا سه هفته آینده منطقه را ترک کنند، اما تحرکات پنتاگون پیام دیگری دارد:
اعزام ناوهای جدید: ناو هواپیمابر یواساس جورج اچ.دبلیو بوش (USS George H.W. Bush) همین دو روز پیش (۳۱ مارس) بندر نورفولک را به مقصد خاورمیانه ترک کرده است. با توجه به سرعت این شناورها، رسیدن آنها به منطقه هفتهها طول میکشد؛ این یعنی آمریکا برای بازهای فراتر از «سه هفته» برنامهریزی کرده است.
تمرکز بر زیرساختها: برخلاف ادعای خروج، تهدیدات ترامپ مبنی بر هدف قرار دادن نیروگاههای برق، تأسیسات آبشیرینکن و جزیره خارک (در صورت عدم بازگشایی تنگه هرمز) نشاندهنده آمادگی برای یک «تنش زیرساختی» است، نه یک خروج مسالمتآمیز.
۲. استراتژی «سپردن به اروپا» یا فشار بر رقبا؟
بنظر میرسد که ترامپ سرنوشت را به دست اروپا میخواهد بسپارد و این در سخنان تند او علیه انگلیس و فرانسه مشهود است. او به صراحت گفته که اگر آنها برای بازگشایی تنگه هرمز کمک نکنند، باید «بروند و نفت خودشان را پیدا کنند». این رفتار بیشتر شبیه به یک باجخواهی استراتژیک است تا واگذاری مسئولیت؛ او میخواهد هزینههای عملیاتی را بر دوش متحدان بیندازد در حالی که فرماندهی نظامی همچنان در دست واشینگتن است.
۳. واقعیت نظامی
برخلاف سال ۱۹۹۱ که هدف اخراج صدام از کویت بود، در سال ۲۰۲۶ هدف اعلام شده توسط مهرههایی مثل مارکو روبیو و پیت هگست بر علیه سپاه، «سلب کامل توانمندی هستهای و نظامی» است. حضور ۵۰,۰۰۰ نیروی نظامی در منطقه و ورود نیروهای جدید از لشکر ۸۲ هوابرد به عربستان و اردن، با ایده «خروج سریع» همخوانی ندارد. از نظر لجستیکی، تخلیه چنین حجمی از تجهیزات و نیرو، آن هم در میانه نبردی که هر روز در آن تبادل آتش صورت میگیرد، در عرض ۲۱ روز عملاً غیرممکن است.
در چنین حالتی به نظر میرسد سخنان ترامپ درباره خروج سه هفتهای، بیش از آنکه یک طرح نظامی باشد، یک ابزار فشار داخلی و بینالمللی است:
۱. برای آرام کردن بازارهای جهانی نفت و پایین آوردن قیمت سوخت در آمریکا.
۲. برای ترساندن طرف مقابل از اینکه «ضربات نهایی و سنگین» در همین بازه زمانی کوتاه وارد خواهد شد (استراتژی ضربه برقآسا).
اما واقعیت این است که تا زمانی که ناوهای هواپیمابر در راه هستند، «خروج سه هفته ای» تنها بازی با یک واژه سیاسی است. اما ادامه نبرد برای زیرساختها در حال حاضر به جدیترین فاز خود نزدیک شده است.
سپاه عقیده دارد که با صبر استراتژیک میتوان از این بحران عبور کرد.. فقط باید تاب آورد. این همانگونه که بسیاری مفسرین نیز تاکید کرده اند یک برد درخشان برای سپاه خواهد بود که جان سالم بدر ببرد. چنین سیاستی ایران را به زمین سوخته نزدیک می کند. چنین زمینی مستعد رشد نگاه داعشی به سیاست و کشور داری است. این بار با داعشی از نوع سپاه طرف هستیم که - در حال حاضر - هیچ کشور همسایه چشم طمع به خاکش ندوخته و به اندازه کافی به منابع دسترسی دارد که بتواند در منطقه و اروپا آشوب بپا کند. روسیه به این وضعیت خوراک میرساند. در این رابطه میتوان موضوع را از سه منظر باز کرد:
۱. دکترین «بقا در آشوب»
وقتی زیرساختهای مدرن از بین بروند، طبقهی متوسط که حامل ارزشهای دموکراتیک و تعامل با جهان است، اولین قربانی خواهد بود. در مقابل:
وابستگی مطلق: در یک سرزمین سوخته، منابع حیاتی (غذا، آب، سوخت) جیرهبندی میشوند. این وضعیت، قدرت مطلق را به دست کسی میدهد که «اسلحه» و «انبار» را در اختیار دارد، یعنی سپاه (آنچنان که در نوار غزه حماس هنوز این منابع و پخش آن را در دست دارد).
تغییر ماهیت به «دولت-ملیشیا»: در این سناریو، سپاه از یک نهاد کلاسیک به یک شبکه پیچیده شبیه به داعش یا طالبان (اما با منابع مالی و تکنولوژیک بیشتر) تبدیل میشود که کنترل آن برای قدرتهای خارجی بسیار دشوارتر از یک دولت مستقر مثل دولت صدام حسین یا قذافی است.
۲. نقش روسیه و استراتژی «باتلاق»
روسیه در این نقشه، ذینفع بزرگی است. یک ایرانِ درگیر جنگ یا تبدیل شده به سرزمین سوخته:
انحراف تمرکز: تمام توجه و منابع نظامی آمریکا و اروپا را از اوکراین و مرزهای ناتو به سمت یک بحران انسانی و امنیتی بیانتها در خاورمیانه منعطف میکند.
رادیکالیسم به عنوان سلاح: روسیه ترجیح میدهد در جنوب خود با یک «قلعه چریکی رادیکال» همپیمان باشد تا یک «دموکراسی متمایل به غرب». آشوب در ایران میتواند موجهای مهاجرتی و امنیتی بیسابقهای را راهی اروپا کند که عملاً باعث بیثباتی متحدان آمریکا میشود.
۳. تفاوت «سپاه-داعش» با نمونههای قبلی: برعکس داعش که جغرافیا و منابع پایداری نداشت، این مدل جدید عمق استراتژیک دارد: شبکه نفوذ آن از مدیترانه تا بابالمندب گسترده است، منابع زیرزمینی دارد: حتی با تخریب پلها، مخازن عظیم انرژی همچنان وجود دارند که در بازار سیاه جهانی (با کمک شبکههایی که روسیه و چین در آن نقش دارند) میتوانند هزینهی «آشوبزیستی» برای سپاه و نیابتی هایش تأمین کنند.
در مقابل این تحلیل، یک پرسش کلیدی وجود دارد: آیا بدنهی بدنه اجتماعی ایران و حتی بخشهای پایینی خودِ نیروهای نظامی، حاضر به پذیرش این «خودکشی استراتژیک» هستند؟ تبدیل شدن به سرزمین سوخته ممکن است به جای تقویت هسته سخت قدرت، منجر به فروپاشی از درون (Implosion) شود، جایی که دیگر حتی سلسله مراتب نظامی هم به دلیل گرسنگی و نبود زیرساخت، فرمانبری نداشته باشند و سپاه و دستگاه سرکوب از هم بپاشد.
بنظر میرسد که ترامپ متوجه نیست که سیاست سرزمین سوخته و عصر حجر اش تنها محدود به فقط «تخریب» نخواهد بود، بلکه «تغییر ماهیت» و تبدیل یک کشور با ثبات به یک کانون دائمی بحران است که میتواند دههها اروپا و منطقه را درگیر کند. در چنین پارادایمی سپاه از «تهدیدِ ترامپ» به عنوان ابزاری برای پاکسازی تمام مخالفان داخلی و تبدیل ایران به یک «پادگان غیرقابل نفوذ» استفاده میکند. و سوال اینجاست که آیا همپیمانان آمریکا در اروپا و خاورمیانه متوجه این خطر هستند که ایرانِ ویرانشده، بسیار خطرناکتر از ایرانِ فعلی برای امنیت آنهاست؟
در پاسخ باید گفت که متاسفانه غرب متوجه خطر نیست. غرب تجربه سیاست از این ستون به آن ستون فرج است بجای حل ریشه ای معضلات را در تاریخ معاصر خود کم در کیسه ندارد. از چنبرلین و آن کاغذ مسخره در کنار هواپیما که از هیتلر امضا گرفته بود که دیگر به دنبال توسعه خاک آلمان نیست بگیر تا بهار عربی که بجای حل ریشه ای بحران، غرب فقط بحران را به عقب انداخت نه این که حل کند. این همه نشان از مقطعی نگاه کردن غرب به بحران های گوناگون است. دخالت غرب در عراق و سوریه و افغانستان به ثبات نیانجامید. ثباتی که برای ثبات اقتصادی جهانی ارزش حیاتی دارد. سرمایه برای بقا و گسترش نیاز به محیط امن دارد تا بتواند اقتصاد جهانی را بگرداند. این که در افریقا چند صدهزار هوتو توسط توتسی ها به قتل برسند آسیبی به اقتصاد جهانی وارد نمی کند اما هرگونه درگیری در خلیج فارس یا اطراف آن چرا. حتا چند پاپتی سومالیایی با یک آر پی جی و یک قایق فکسنی میتوانند رفت و آمد کشتی ها در دریای عرب را بخطر بیاندازند و ثبات اقتصادی جهان را تهدید کنند. امروز برای اولین بار کابوس غرب، یعنی بسته شدن تنگه هرمز عملی شد و سپاه نشان داد که این عمل براحتی قابل انجام است. و این یعنی یک کابوس دائمی برای اقتصاد جهانی. جهان و بیش از هم غرب ناچار است این معضل را از میان بردارد. برداشتن معضل یعنی از میان برداشتن رادیکال های مذهبی و جانشینی آنان با نظام های سیاسی همگام و همراه با ارزش های غربی سکولار و دمکرات.
در مورد ایران غرب با بنبستی روبروست که در آن:
امیدی به اصلاح از درون (کودتا یا نافرمانی نظامی) نیست.
نیروی جایگزین (ملیگرا) در ساختار قدرت وجود ندارد.
طرف مقابل (ترامپ) آماده تخریب فیزیکی است.
در چنین شرایطی، سناریوی «سرزمین سوخته» بیش از هر زمان دیگری محتمل به نظر میرسد؛ چون نه در داخل ارادهای برای تغییر مسیر وجود دارد و نه در خارج (تیم یکدست ترامپ) تمایلی برای دیپلماسی پیچیده.
به نظر میرسد تنها متغیر باقیمانده، «واکنش جامعه» در لحظه وقوع تخریب زیرساختهاست. و سوال اینجاست که نقش مردم چه؟
پاسخ این است که مردم حتا با دست های خالی از سلاح شان تنها امید باقی مانده هستند. این مردم را باید مسلح کرد. از 85 میلیون دستکم بیست میلیون با سلاح یا در سربازی کار کرده اند و یا با ان اشنایی دارند. نبود اموزش را میتوان با نفرات بیشتر در مقابل چند هزار لشگر فاطمیون و حشدشعبی بخوبی جبران کرد و این نیروها را در محلات بصورت جزیره های جدا از هم محاصره کرد و از پا در آورد. نظیر این صحنه در انقلاب 57 رخ داد که در آنجا هم مردم بی تجربه اما سلاح بدست در مقابل ارتشی قرار گرفتند که اهل کودتا نبود اما اهل ایستادگی هم نبود. این وضعیتی است که امروز در ایران برقرار است: سپاه و ارتشی که اهل کودتا نیستند اما اهل مقاومت هم نیستند. از همین رو به باور من این آخرین امید میتواند سپاه را با تلفاتی سنگین به گورستان تاریخ بفرستد و همچنین نهاد روحانیت را برای همیشه ریشه اش را بخشکاند و این انگل را از تن ایران بزداید.
در این میان آنچه مرا نگران می کند عدم تکرار Make Iran Grate Again از جانب ترامپ است. بنظر میرسد که او به این نتیجه رسیده باشد که از پس سپاه و موشک هایش بر نمی آید و بیشتر نگران رای دهندگان در خانه است. برای همین به ویرانی زیرساخت های حیاتی روی آورده است. سپاه و داعش برای ادامه حیات شان نیاز به این زیر ساخت ها ندارند اما آن بیست میلیون که قرار است فردا سلاح بدست بگیرند بدون آب در لوله های آب و برق در سیم های خانه هایشان از پس آن چند هزار نیروی سرکوب بر نخواهند آمد. در اینجا ویران کردن زیرساخت بر ضد سیاست اسرائیل و آمریکا در تضعیف سپاه عمل می کند نه به نفع. مضافا به آن که مردمان همیشه نمیتوانند منطقی فکر کنند و حوادث روزانه میتواند بسرعت بر افکار عمومی تاثیر بگذارد. اگر تابحال یک همسایه ژنرال سپاه نیز در پی موشک خوردن به خانه یک ژنرال سپاه خانه خود همسایه هم آسیب میدید یا کودکش کشته میشد میتوانست این هزینه را بخاطر تغییر آینده تحمل کند. اما، در صورت نابودی زیر ساخت ها یک نارضایتی عمومی بوجود می آید که براحتی میتواند افکار عمومی را به سود سپاه برگرداند و این بدترین نتیجه ای است که برای ایرانیان میتواند در پایان این چند ماه درگیری رخ دهد. هم چوب را خورده ایم و هم پیاز را.
راستش چندی پیش می اندیشیدم که نسل های امروز ایرانیان نسل های دیروز را ملامت و مسخره می کنند که چرا در مقابل شاه انقلاب کردند و با او نساختند. ترسم از این بود که با توجه به پیش بینی ناپذیر بودن امر سیاست و توازن قدرت ها آیا در آینده شاهد نسلهایی باشیم که نسل های فعلی را ملامت کنند که چه مرگ تان میشد اگر زن ها و دختران تان آن روسری کوفتی را به سر میکردند و با رژیم در نمی افتادند اما دوران خاتمی ادامه می یافت؟ چرا با خامنه ای در افتادید؟
بررسی عمیق تر «عصر حجر» ترامپ
۱. تلهی «عصر حجر»؛ چرا ویرانی به سود سپاه است؟
سپاه برای سرکوب، به اینترنت پرسرعت، برق پایدار یا تصفیهخانه مرکزی نیاز ندارد.
تابآوری نامتقارن: یک نیروی شبهنظامی (Militia) مثل حشدالشعبی یا هستههای سخت سپاه، در آشوب و ویرانی بهتر عمل میکنند. آنها جیره عملیاتی، بیسیمهای نظامی و ژنراتورهای خاص خود را دارند.
فلجسازی بدنه مردمی: آن ۲۰ میلیون نفری که به عنوان «ارتش سایه» روی آنها حساب میتوان کرد، برای هماهنگی نیاز به موبایل، برای بقا نیاز به آب شهری و برای حرکت نیاز به پمپبنزین دارند. وقتی زیرساخت نابود شود، انرژی مردم به جای «مبارزه»، صرف «بقا» (پیدا کردن نان و آب) میشود.
چرخش افکار عمومی: این بزرگترین ترس است. اگر ترامپ صرفاً با هدف «تنبیه» یا «ناتوانسازی موشکی»، رفاه حداقلی مردم را از بین ببرد، رژیم میتواند با استفاده از دستگاه تبلیغاتی خود، خشم مردم را از «ناکارآمدی داخلی» به سمت «تجاوز خارجی» منحرف کند. در این صورت، سپاه از یک «سرکوبگر» به «مدافع» (در ظاهر) تغییر نقش میدهد.
۲. ملامت نسلهای آینده؛ «افسوسِ ثباتِ از دست رفته»
ترس دوم ، یعنی ملامت نسلهای بعدی، ریشه در تجربهی تلخ تاریخ دارد. انسانها معمولاً «امنیت و نان» را بر «آزادی و هویت» مقدم میشمارند.
نوستالژیِ فقر: اگر فردا ایران تبدیل به ویرانهای شود که بازسازیاش ۵۰ سال طول بکشد، بعید نیست که کودکی در سال ۲۰۵۰ بگوید: «روسری چه اهمیتی داشت وقتی برق داشتیم، سفر میرفتیم و خانهمان روی سرمان خراب نشده بود؟»
تحلیل توازن قدرت: آیا راه خروجی هست؟
برای اینکه این سناریو به واقعیت نپیوندد، یک متغیر کلیدی نیاز است که به نظر میرسد ترامپ یا آن را نمیفهمد و یا برایش اهمیتی ندارد: «حمایت لجستیکی از مردم به جای تخریب فیزیکی کشور.»
اسرائیل در میانه میدان: برخلاف ترامپ، اسرائیل میداند که ایرانِ ویرانشده و آنارشیست، میتواند لانهی زنبوری باشد که تا دههها برایش ناامنی تولید کند. لذا استراتژی اسرائیل بیشتر بر «جراحی» (زدن ژنرالها و زاغههای مهمات) متمرکز است تا «تخریب زیرساخت زیستی».
نقش شاهزاده و اپوزیسیون: وظیفه این جریان در این لحظه، متقاعد کردن غرب به این است که: «اگر میخواهید سپاه ساقط شود، دست به برق و آب مردم نزنید؛ بلکه راه تسلیح و ارتباط مردم را باز کنید.»
نتیجهگیری تلخ اما واقعی:
اگر استراتژی ترامپ صرفاً بر پایه «تخریب و خروج» باشد، رژیم باقی می ماند (یا به شکل داعش تغییر ماهیت میدهد)، اما ایرانی میماند که در آن نسلهای آینده، حسرتِ «ثباتِ دوران خامنهای» را خواهند خورد؛ همانطور که امروز بسیاری حسرت دوران پیش از ۵۷ را میخورند.
چنانچه زیرساختها توسط عامل خارجی (آمریکا) تخریب شود:
توزیع رانتیِ بقا: سپاه با در اختیار داشتن انبارهای استراتژیک و شبکه لجستیک نظامی،مانند حماس در نوار غزه شخم خوردها امروز، تنها مرجع توزیع غذا و آب میشود. در چنین حالتی، مردم نه از روی ایمان، بلکه برای زنده ماندنِ فرزندانشان، ناچار به تظاهر به وفاداری و حتی جاسوسی علیه یکدیگر میشوند.
فروپاشی همبستگی اجتماعی: در شرایط قحطی، همسایه یا «دیگری» نه یک همرزم، بلکه یک رقیب برای به دست آوردن آخرین تکه نان است. این دقیقاً همان فضایی است که یک نیروی سرکوبگر برای مدیریتِ بیهزینهی جامعه به آن نیاز دارد. نظیر این در نمونه های کوچکتر رخ داده است.
۲. درسِ بیاعتمادی به «سیاستِ رهاسازی» (Abandonment)
تجربه افغانستان در سال ۲۰۲۱ و پیش از آن در برخی نقاط دیگر، نشان داد که استراتژی «تخریب و خروج» (Destruction and Exit) آمریکا میتواند به فجایع انسانی بیسابقهای منجر شود.
اگر ترامپ صرفاً با نگاه «اول آمریکا» زیرساختهای ایران را فلج کند و سپس جامعه را در چنگال یک سپاهِ زخمی و رادیکال رها کند، این نه یک «آزادسازی»، بلکه یک «مجازات دستهجمعی» تلقی خواهد شد.
این رفتار، تیر خلاصی به اعتبار جهانی آمریکا به عنوان یک متحد قابل اتکا خواهد بود. پیامی که به جهان مخابره میشود این است: «آمریکا خانهی شما را ویران میکند تا دشمنش را بترساند، اما برای ساختن دوبارهی آن یا حفاظت از شما، هیچ تعهدی ندارد.» بزرگترین پیروزی سپاه در این سناریو، نه در میدان جنگ، بلکه در «شکستن کرامت انسانیِ» مردمی است که سالها برای حقوق خود ایستادگی کردهاند.
به نفع آمریکاست که این جنگ را تا رهایی مردم ایران ادامه دهد: اول این که پس از سالها آمریکا در افکار عمومی جهانیان از یک متجاوز زورگو و جنگ طلب به یک ناجی متعهد و نیک اندیش تبدیل میشود. دوم اگر سابقا شاه ایران متحد آمریکا در منطقه بود، امروز یک ملت متحد استراتژیک آمریکا در منطقه میتواند باشد که بخاطر دینی که به امریکا دارند نه تنها حاضر به امتیاز دهی های بزرگ خواهند بود بلکه حتا میتوانند به سایر اهداف آمریکا در منطقه نیز یاری برسانند بدون آن که مانند زمان شاه افکار عمومی مانع باشد و برعکس افکار عمومی این بار حامی خواهد بود. قراردادهای اقتصادی و غیره بین ایران و آمریکا در سالهای آینده میتواند منافع اقتصادی بزرگی را برای سالها تامین کند. همین امتیازات برای اسرائیل نیز فراهم خواهد شد. تنها نگاهی به تظاهرات ایرانیان در خارج از ایران بیاندازید.. چه کسی بیاد دارد که پرچم آمریکا و اسرائیل در تظاهرات های چندصد هزار نفره به تعداد زیاد در دست تظاهر کنندگان باشد؟ اگر عقل عاقبت اندیش در غرب و بخصوص در آمریکا باشد باید معنی عمیق این نمونه و منافعی که در آن نهفته است را درک کند. یادم هست که در دور اول ریاست جمهوری ترامپ او می بالید که در دانشگاه های ایران پرچم آمریکا را بر زمین نقاشی میکنند اما دانشجویان از روی آن رد نمی شوند. او که به باور من شناخت عمیقی از روان مردمان ندارد - بخاطر زندگی دور از رنج و لوکس در طی زندگی اش - تصور کرد لابد بخاطر خوشگلی رئیس جمهور آمریکا بوده که دانشجویان از روی پرچم آمریکا رد نشده اند و متوجه درگیری عمیق بین مردم و رژیم نشد. شعار پرچم فلسطینو بکن تو ... در استادیوم نمونه دیگری است که شاید بازهم کسی مثل ترامپ دلیل آنرا شخصا درک نکند.
این قضیه «اتحاد استراتژیک» را از سه منظر بررسی کنیم:
۱. تغییر وجهه آمریکا (از متجاوز به ناجی)
آمریکا دهههاست که در خاورمیانه با برچسب «امپریالیسم» شناخته میشود. اما در ایران ۲۰۲۶، بازی عوض شده است:
مشروعیت مردمی: اگر آمریکا به جای تخریب زیرساخت، بر «سلب قدرت از رژیم» و «حمایت از مردم» تمرکز کند، ایران تبدیل به تنها کشوری در منطقه میشود که حضور آمریکا در آن نه با مقاومت مردمی، بلکه با استقبال ملی همراه است. این یعنی هزینههای امنیتی آمریکا در منطقه به شدت کاهش مییابد؛ چون دیگر نیازی به مهار یک دشمن بزرگ نیست، بلکه یک متحد قدرتمند (ایران) دارد که به طور طبیعی توازن را برقرار میکند.
۲. منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک (ایران به عنوان شریک، نه مزدور) «امتیازدهی و قراردادهای بزرگ» کاملاً با منطق بیزنسمنِ ترامپ سازگار است:
بازسازی و توسعه: ایران ویران نشده (یا حداقل زیرساختدار)، بازاری عطشناک برای تکنولوژی، هوانوردی، انرژی و زیرساختهای آمریکایی است. این قراردادها میتواند میلیاردها دلار سود پایدار ایجاد کند.
ثبات منطقهای: یک ایرانِ دموکراتیک یا ملیگرا که با اسرائیل و آمریکا رابطه عادی دارد، عملاً به معنای مرگِ «هلال شیعی» و پایان هزینههای میلیاردی اسرائیل برای دفاع در برابر پروکسیهاست.
۳. کوریِ استراتژیک ترامپ (شکافِ درکِ رنج) کسی که در برجهای طلا زندگی کرده، سخت میفهمد که رد نشدن دانشجویان از روی پرچم آمریکا، یک «کنشِ سیاسیِ پرخطر» برای نشان دادن عمق تفاوت نگاهشان با رژِیم و نیز احترام شان به آمریکا بوده، نه یک تعارف ساده.
فهم اشتباه: او شاید تصور میکند این محبوبیت شخصی اوست، در حالی که این یک «انتخابِ تمدنی» از سوی مردم ایران است. مردم ایران با این کار گفتند: « با آمریکا مشکلی ندارند.»
خطرِ نادیده گرفتن: اگر ترامپ این پیام را درک نکند و با تخریب زیرساختها، این «سرمایه اجتماعی» را بسوزاند، بزرگترین فرصت آمریکا در قرن ۲۱ برای داشتن یک متحد استوار در قلب خاورمیانه را از دست خواهد داد.
عقل حکم میکند که:
سپاه را فلج کنند، نه ایران را.
روند رهایی را تا استقرار یک دولت ملی (با محوریت شاهزاده یا هر نیروی مقبول مردمی) تضمین کنند.
به جای «تخریب و خروج»، به «تغییر و مشارکت» بیندیشند.
اگر ترامپ بفهمد که یک ایرانِ آباد و دوست، بسیار سودآورتر از یک ایرانِ ویران و کینهتوز است، هم به شعار «عظمت دوباره» خود میرسد و هم کابوس اسرائیل پایان مییابد.
سرنگونی رژیم فعلی و روی کار آمدن یک حکومت ملی با حمایت مردمی در ایران، دو پیامد استراتژیک جهانی برای غرب و آمریکا خواهد داشت. نخست اینکه مدل «چپگرایی ضد آمریکایی» که دههها بر فضای روشنفکری منطقه حاکم بود، جای خود را به «عقلگرایی و سیاست برد-برد» خواهد داد. این تغییر پارادایم، آمریکا را از جایگاه یک دشمن به یک متحد استراتژیک برای ملتهای منطقه تبدیل میکند؛ جایگاهی که پیش از این در توهم روشنفکران متعلق به شوروی بود. دوم اینکه اسلام رادیکال که از ایران آغاز شده بود، در همین سرزمین دفن خواهد شد. خشم مردم ایران نسبت به مظاهر حکومت دینی، سوالاتی بنیادین در ذهن مسلمانان سراسر جهان، از شرق آسیا تا آفریقا، ایجاد خواهد کرد و جذابیت ایدئولوژیک افراطگرایی را برای نسلهای جدید از بین خواهد برد. ایران آزاد، نه تنها یک شریک اقتصادی، بلکه به عنوان الگوی فروپاشی ایدئولوژیهای ویرانگر، ضامن امنیت و ثبات بلندمدت منافع غرب در جهان خواهد بود. غرب باید درک کند که پیروزی ملت ایران، پایان عصر تروریسم و آغاز دوران جدیدی از خرد سیاسی در خاورمیانه است.

















