Sunday, Apr 5, 2026

صفحه نخست » از سردرگمی جهانی تا مسئولیت ایرانی، علیرضا طهماسبی

tahmasebi.jpgبیایید از یک نقطه روشن شروع کنیم: جمهوری اسلامی یک نظام سرکوبگر است. این نه یک موضع سیاسی، بلکه واقعیتی است که همه ما به شکلی آن را دیده‌ایم، لمس کرده‌ایم یا از نزدیکان‌مان شنیده‌ایم. از سرکوب و تبعیض تا وقایع خونین ژانویه، این نظام بارها نشان داده که برای حفظ خود، هیچ خط قرمزی نمی‌شناسد.

این یادداشت در امتداد همان بحث پیشین است؛ با این تفاوت که این بار، به جای تمرکز بر مسیر تغییر، به نحوه فکر کردن ما درباره آن می‌پردازد.

واقعیت این است که بسیاری از ما خسته‌، خشمگین و در عین حال امیدواریم. این طبیعی است. اما گاهی همین احساسات باعث می‌شود به جای اصول، به سمت اردوگاه‌ها برویم. و از همین‌جا، سردرگمی از همین‌جا شروع می‌شود.

در بخشی از جریان‌های چپ جهانی و فضاهایی که با دغدغه‌های انسانی شکل گرفته‌اند، از جمله دفاع از حقوق زنان، حقوق افراد LGBTQ، حقوق اقلیت‌ها و همچنین حمایت از مردم فلسطین، نوعی حساسیت قابل توجه نسبت به رنج و از دست رفتن جان انسان‌ها دیده می‌شود. این حساسیت، در اصل، قابل احترام است. اما مسئله از جایی شروع می‌شود که این حساسیت، به شکلی نابرابر توزیع می‌شود.

در همین فضاها، گاهی جمهوری اسلامی نه به عنوان یک حکومت سرکوبگر، بلکه به عنوان نیرویی در تقابل با غرب دیده می‌شود. نتیجه این نگاه، در برخی موارد، سکوت یا کم‌رنگ شدن توجه نسبت به سرکوب‌هایی است که همین حکومت علیه مردم خود انجام داده است. در حالی که دهه‌هاست مردم ایران، از جمله کودکان، زنان و جوانان، قربانی سرکوب، زندان، اعدام و خشونت سیستماتیک بوده‌اند، این رنج اغلب با همان شدت مورد توجه قرار نمی‌گیرد.

اما اگر صادق باشیم، این فقط مشکل دیگران نیست. در واکنش به جمهوری اسلامی، بعضی از ما نیز به سمت چهره‌هایی می‌رویم که تصور می‌کنیم می‌توانند این وضعیت را تغییر دهند. سیاستمدارانی مانند ترامپ یا نتانیاهو، که ممکن است اقداماتشان در مقاطعی به تضعیف این نظام کمک کند.اما در اینجا باید با خودمان صادق باشیم. آن‌ها برای مردم ایران اقدام نمی‌کنند. آن‌ها برای منافع خودشان عمل می‌کنند. ممکن است در مقاطعی، این منافع با خواسته‌های بخشی از ایرانیان هم‌پوشانی داشته باشد، اما این هم‌پوشانی به معنای یکی بودن هدف‌ها نیست. تبدیل این افراد به قهرمان، تکرار همان الگوی قدیمی جست‌وجوی منجی است.

در همین چارچوب، نوع نگاه به خود ایران نیز اهمیت دارد. وقتی از «بازگرداندن ایران به عصر حجر» سخن گفته می‌شود، این فقط یک تهدید علیه یک حکومت نیست، بلکه زبانی است که درباره یک کشور، یک جامعه و میلیون‌ها انسان به کار می‌رود. ممکن است برخی بگویند که جمهوری اسلامی با سیاست‌ها و ایدئولوژی خود، با محدودیت‌ها، سرکوب و ناکارآمدی، سال‌هاست ایران را به نوعی به عقب رانده است. این نقد، در بسیاری از موارد قابل فهم است. اما نمی‌توان ایران را به عنوان یک کشور، در وضعیت «عصر حجر» تصور کرد. ایران امروز، با تمام مشکلاتش، همچنان دارای زیرساخت‌ها، نهادها، شهرها و ظرفیت‌هایی است که بخشی از آن‌ها در دوره‌های مختلف، از جمله پیش از انقلاب ۱۳۵۷، شکل گرفته‌اند. آنچه «عصر حجر» نامیده می‌شود، در عمل به معنای تخریب همین بسترهاست. بنابراین، حتی اگر هدف، تضعیف یک حکومت باشد، نتیجه چنین رویکردی چیزی فراتر از آن خواهد بود. این مردم هستند که هزینه آن را می‌پردازند و کشوری که باید از نو ساخته شود. مخالفت با جمهوری اسلامی نباید ما را به جایی برساند که ویرانی یک کشور را به عنوان امری قابل قبول یا قابل توجیه ببینیم.

این الگو، فقط به آن فضاها محدود نمی‌شود؛ بلکه در موضوعات غیرسیاسی و روزمره نیز به شکلی دیگر تکرار می‌شود.

در حالی که از آزادی و کرامت انسانی حرف می‌زنیم، گاهی واکنش‌هایی نشان می‌دهیم که با همین اصول فاصله دارد.

برای مثال، در واکنش به بحث‌هایی درباره گرایش جنسی برخی چهره‌های حکومتی، از جمله مجتبی خامنه‌ای یا سایر افراد در رژیم جمهوری اسلامی، به جای جلب توجه به سرکوب سیستماتیک افراد LGBTQ در ایران، موجی از شوخی، تمسخر و حتی تصویرسازی‌های تحقیرآمیز شکل می‌گیرد. در اینجا لازم است یک تفکیک مهم انجام دهیم. تمسخر و نقد کسانی که در جایگاه قدرت قرار دارند و در جنایات علیه انسان‌ها نقش داشته‌اند، قابل درک است. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این تمسخر، به جای هدف گرفتن رفتار و جنایت آن‌ها، به هویت‌ها و ویژگی‌هایی کشیده می‌شود که خود، سال‌هاست بهانه سرکوب دیگران بوده است. وقتی برای تحقیر یک فرد، از کلیشه‌های مربوط به افراد LGBTQ استفاده می‌شود یا با نسبت دادن ویژگی‌هایی مانند آرایش یا نوع پوشش خاص تلاش می‌شود او کوچک شمرده شود، در واقع همان منطقی بازتولید می‌شود که خود جمهوری اسلامی علیه LGBTQ به کار می‌برد. این فقط یک شوخی نیست. این یک بازتولید تبعیض است.

این فقط در اینجا متوقف نمی‌شود. برای مثال، در ماجرای حمله به مدرسه‌ای که منجر به کشته شدن کودکان شد، بسیاری از مردم به‌درستی از این فاجعه شوکه و اندوهگین شدند. اما در همان فضا، گاهی به جای تمرکز بر رنج خانواده‌ها، بحث‌ها به سمت توجیه، مقایسه یا سیاسی کردن ماجرا کشیده شد. در چنین لحظاتی، طبیعی است که برخی به گذشته رجوع کنند و به درستی یادآوری کنند که جمهوری اسلامی خود، در طول دهه‌ها، مرتکب جنایات گسترده و مشابهی علیه مردم ایران شده است. این یادآوری مهم است و نباید فراموش شود. اما مسئله از جایی شروع می‌شود که این مقایسه، جای همدلی را می‌گیرد. اگر معیار ما ارزش جان انسان‌هاست، این معیار نمی‌تواند انتخابی باشد.

وقتی این تصویر را کامل‌تر می‌کنیم، متوجه می‌شویم که مشکل اصلی، فقط اختلاف نظر نیست. مشکل این است که ما معیار قضاوت را تغییر داده‌ایم و این تغییر، به رفتار خود ما هم سرایت کرده است.

در میان ایرانیان خارج از کشور، نوعی میهن‌دوستی شکل گرفته که گاه بیشتر احساسی است تا مبتنی بر واقعیت. فاصله از ایران باعث می‌شود که پیچیدگی‌ها، خطرها و هزینه‌های واقعی کمتر لمس شود. در چنین شرایطی، تحلیل‌ها می‌توانند ساده‌تر و حتی خوش‌بینانه‌تر از واقعیت باشند. این به معنای بی‌تفاوتی نیست، بلکه نتیجه همان علاقه و دغدغه است. اما اگر این فاصله آگاهانه مدیریت نشود، می‌تواند ما را از واقعیت دور کند.

وقتی به اینجا می‌رسیم، این پرسش جدی‌تر می‌شود: آیا ما واقعاً آماده تغییر هستیم، یا فقط آماده تغییر طرف‌ها؟

این سؤال، در داخل گفتمان ایرانی هم اهمیت پیدا می‌کند. در شرایطی که گزینه‌های محدود است، طبیعی است که رضا پهلوی به نقطه تمرکز تبدیل شود. اگر او بتواند در یک گذار سیاسی نقشی ایفا کند که در نهایت به انتخاب مردم ختم شود، این می‌تواند یک مسیر ممکن باشد.او تأکید کرده که نقش خود را در این مقطع، هدایت یک دوره گذار می‌داند و هدف نهایی را واگذاری تصمیم به مردم برای تعیین آینده کشور عنوان کرده است. این وعده، اگر به درستی اجرا شود، می‌تواند مبنای یک مسیر متفاوت باشد. در عین حال، باید در نظر داشت که او هنوز در موقعیتی قرار نگرفته که با چالش‌های واقعی و پیچیده یک گذار سیاسی در عمل مواجه شود. بنابراین، قضاوت نهایی درباره توانایی او، تا حدی وابسته به همان فرآیندی است که خود وعده داده است.

لازم است این را هم صریح بگویم که این نقد به معنای مخالفت با او یا نقش احتمالی‌اش در یک دوره گذار نیست. مسئله بیشتر به نحوه مواجهه ما با یک چهره سیاسی برمی‌گردد.

آنچه نگران‌کننده است، نه خود او، بلکه نوعی از هواداری است که در آن هر نقدی به عنوان حمله تلقی می‌شود، گفت‌وگو جای خود را به برچسب‌زدن می‌دهد و به جای بحث، توهین و حذف شکل می‌گیرد.

در سوی دیگر، برخی مخالفان او نیز هر گزینه‌ای را به دلیل کامل نبودن رد می‌کنند، بدون آن که جایگزینی عملی ارائه دهند.

این دو رویکرد، در ظاهر متفاوت‌اند: یکی با بردن یک چهره به جایگاهی فراتر از نقد و دیگری با رد کردن هر گزینه‌ای به دلیل کامل نبودن. اما در عمق، هر دو به یک نتیجه می‌رسند: بن‌بست. این الگو ناآشنا نیست. در سال‌های منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، گروه‌های مختلف تنها بر سر یک چیز توافق داشتند: این که حکومت باید برود. اما هیچ توافقی درباره آینده وجود نداشت. نتیجه آن، درگیری و حذف و در نهایت تمرکز قدرت در دست یک جریان بود. این تجربه، هنوز برای ما زنده است. به همین دلیل، اگر قرار است تغییری رخ دهد، شاید مهم‌ترین کار این باشد که قبل از آن، یاد بگیریم چگونه در

عین اختلاف، کنار هم بایستیم.

اگر رضا پهلوی واقعاً به دنبال یک گذار است که به انتخاب مردم ختم شود، باید امیدوار بود که این مسیر به درستی پیش برود. اما موفقیت آن، فقط به یک فرد بستگی ندارد. به این بستگی دارد که آیا ما می‌توانیم قبل از آن، به حداقلی از درک مشترک برسیم یا نه. ما باید دوباره یاد بگیریم که چگونه قضاوت کنیم. نه بر اساس این که چه کسی در کدام طرف ایستاده، بلکه بر اساس این که چه چیزی درست است. اگر این اتفاق بیفتد، شاید این بار، نتیجه متفاوت باشد.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy