(بخش دوم)
همانطور که در بخش اول اشاره شد، جنگ جهانی دوم با یک ترفند زیرکانه هیتلر آغاز شد. دراین پروژه، نازیها برای توجیه حمله به لهستان، یک دروغ بزرگ توسط سازمان امنیت آلمان اساس و به دستور مستقیم هیتلر ساختند؛ آنها تعدادی از زندانیان خود را کشتند،سپس لباس فرم لهستانی بر تن آنها کردند و اجسادشان را در اطراف یک ایستگاه رادیویی در شهر مرزی گلیویتس آلمان رها کردند تا وانمود کنند لهستان به خاک آلمان حمله کرده است. نازیها نام این عملیات را "عملیات کنسرو" گذاشتند زیرا از نظر آنها، آن زندانیان بختبرگشته چیزی جز قطعات آماده مانند کنسرو برای مصرف در یک صحنهسازی سیاسی نبودند. این دروغِ خونین، بهانهی لازم را به دست هیتلر داد تا ماشهی جنگی را بچکاند که جهان را به آتش کشید.
در حالی که متحدین در لندن و پاریس هنوز در شوک سرعت پیشروی ماشین جنگی آلمان بودند، لهستان به آزمایشگاهی برای وحشتناکترین ایدههای نژادی هیتلر تبدیل شد. هیتلر تنها به دنبال بازپسگیری کریدور لهستان نبود؛ منطقهای استراتژیک که در آن زمان برای اروپا حکم تنگه هرمز امروز را داشت. او به دنبال فضای حیاتی برای نژاد برتر بود و لهستان، با آن تاریخ کهن، اولین قربانی این زیادهخواهی شد.
اشغال لهستان آغاز یک مهندسی اجتماعی خونین بود. نازیها بلافاصله به سراغ نخبگان و روشنفکران رفتند تا مغز متفکر این ملت را از کار بیندازند. در عملیاتی موسوم به ایبی، هزاران نفر از رهبران فکری لهستان تیرباران شدند. ای بی به معنای "عملیات آرامسازی ویژه" بود. این نام در واقع یک «اسم رمز» اداری و فریبنده بود که نازیها برای مخفی کردن جنایتشان انتخاب کرده بودند.
هیتلر میخواست لهستان را به کشوری از کارگران بیسواد تبدیل کند که تنها وظیفهشان خدمت به اربابان آلمانی باشد.
اما تاریکترین فصل این تراژدی در قلب شهرها رقم خورد. در ورشو، نازیها دیوارهایی بلند به دور بخشی از شهر کشیدند و آن را گتو نامیدند؛ واژهای که در آن روزها به معنای یک زندان بزرگ شهری برای هزاران انسان بیگناه بود. گتوی ورشو تنها یک زندان نبود؛ یک اتاق انتظار برای مرگ بود که در آن قحطی و بیماری به ابزارهای جنگی تبدیل شده بودند.
تصور کنید شهری در دل شهر دیگر که در آن روزانه صدها نفر از گرسنگی جان میدادند. این همان جایی است که سینما در فیلم پیانیست ساخته رومن پولانسکی به خوبی عمق فاجعه را لمس کرده است؛ فیلمی که با نشان دادن لرزش دستان یک هنرمند در میان ویرانهها، سقوط انسانیت را روایت میکند. دیدن این شاهکار را در کنار زندگینامه ووادیسواف اشپیلمان پیشنهاد میکنم.
در حالی که سال ۱۹۴۴ فرا میرسید، ارتش میهنی لهستان تصمیم گرفت خود شهرش را پس بگیرد. در اول اوت ۱۹۴۴، ساعت موعود فرا رسید و تمام شهر علیه اشغالگران شورید. این قیام ۶۳ روز طول کشید، اما ارتش شوروی در آن سوی رودخانه ویستولا فقط تماشا کرد تا استالین اجازه دهد هیتلر مقاومت لهستان را در هم بکوبد و مانعی برای سلطه آینده کمونیسم باقی نماند.
هیتلر که به جنون آمده بود دستور داد ورشو از روی نقشه محو شود. بیش از ۸۵ درصد شهر با خاک یکسان شد و پایتخت تاریخی لهستان به تلی از خاکستر تبدیل گشت، اما روح مقاومت در آن زنده ماند.
میراث یک دروغ بزرگ جنگی که با یک دروغ کوچک در یک ایستگاه رادیویی آغاز شده بود، به کورههای آشویتس ختم شد. هیتلر گفته بود کسی از پیروز نخواهد پرسید که حقیقت را گفته است یا نه، اما تاریخ ثابت کرد که حقیقت همیشه راه خود را پیدا میکند؛ درست مثل آن موشک فوقپیشرفته آلمانی که پس از سقوط، توسط نیروهای مقاومت لهستان زیر تلی از کیسههای سیبزمینی مخفی شد تا مخفیانه برای مهندسی معکوس و لو دادن اسرار نظامی نازیها منتقل شود. بدین معنی که آن کیسههای سیبزمینی که قرار بود پوششی ساده باشند، تبدیل به سلاحی برای افشای حقیقت شدند.
لهستان نه تنها از روی نقشه محو نشد، بلکه امروز ورشو چنان بازسازی شده که گویی هرگز آجری از آن جابجا نشده است؛ این پاسخی محکم به آن هرگز ویرانگری بود که نازیها میخواستند بر پیشانی این ملت حک کنند. اما زخمهای آن دروغ بزرگ هنوز در حافظه بشر تازه است.

مسدر پرزیدنت، از حمایت شما متشکریم! عسگرآقا
















