Sunday, Apr 19, 2026

صفحه نخست » شکاف در قدرت، فرصت در جامعه: ایران میان معامله و تغییر، علیرضا طهماسبی

tahmasebi.jpgدر میانه‌ی تحولات پرشتاب منطقه‌ای، از مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده گرفته تا نقش‌آفرینی بازیگران واسطه‌ای مانند پاکستان و حضور فعال اسرائیل در میدان، یک واقعیت بیش از هر زمان دیگری خود را نشان می‌دهد: جمهوری اسلامی نه با یک صدای واحد، بلکه با مجموعه‌ای از صداهای متعارض در حال تصمیم‌گیری است. این وضعیت را نمی‌توان صرفاً اختلاف‌نظر معمول در یک نظام سیاسی دانست، بلکه نشانه‌ای از نوعی ناهم ترازی درونی است که در شرایط فشار خارجی و بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، به‌تدریج عمیق‌تر شده است. در چنین فضایی، هر تحلیل جدی از آینده ایران ناگزیر است هم‌زمان سه سطح را ببیند: شکاف درون قدرت، بازآرایی موازنه منطقه‌ای، و مسئله‌ی آلترناتیو.

ساختار قدرت در جمهوری اسلامی را می‌توان به‌صورت یک مثلث ناپایدار دید. از یک سو، بخشی از حاکمیت که در حوزه اجرایی و دیپلماتیک فعال است، تمایل دارد از مسیر کاهش تنش و رسیدن به توافقی محدود، فشارهای اقتصادی را کاهش دهد و از تشدید بحران جلوگیری کند. این نگاه بر این فرض استوار است که تداوم وضعیت فعلی، با توجه به فرسایش منابع و نارضایتی اجتماعی، می‌تواند به تضعیف جدی پایه‌های نظام منجر شود. در مقابل، جریان امنیتی نظامی، که وزن آن در سال‌های اخیر و به‌ویژه در سایه تحولات منطقه‌ای افزایش یافته، هرگونه عقب‌نشینی را تهدیدی برای اقتدار خود می‌بیند و بر حفظ ابزارهای بازدارندگی، از جمله برنامه‌های نظامی و نفوذ منطقه‌ای، تأکید دارد.

میان این دو، طیفی از نهادها قرار دارند که می‌کوشند نوعی توازن برقرار کنند، اما در عمل بیشتر به حفظ انسجام کلی ساختار قدرت می‌اندیشند تا حل ریشه‌ای بحران‌ها. به همین دلیل، شکاف‌های درون حاکمیت را نباید به‌اشتباه نشانه‌ی تمایل نظام به تحول بنیادی دانست. اختلاف بر سر «چگونه ماندن» است، نه اصل ماندن. گزارش‌های اخیر نیز نشان می‌دهند که در موضوع توافق با آمریکا، دست‌کم میان دولت، مجلس و بلوک امنیتی نظامی بر سر میزان امتیاز دهی و نحوه مدیریت بحران اختلاف وجود دارد، هرچند همه این نیروها در اصل بقای نظام با یکدیگر همگرا هستند.

در سطح بین‌المللی نیز وضعیت به همان اندازه پیچیده است. ایالات متحده رویکردی دوگانه را دنبال می‌کند: فشار حداکثری برای وادار کردن تهران به عقب‌نشینی، و در عین حال آمادگی برای پذیرش یک توافق محدود که بتواند دامنه بحران را کنترل کند. اسرائیل اما مسئله جمهوری اسلامی را صرفاً در چارچوب برنامه هسته‌ای نمی‌بیند، بلکه ماهیت ایدئولوژیک و منطقه‌ای این نظام را نیز منبع تهدید تلقی می‌کند. از همین رو، هر توافقی که بتواند فقط صورت مسئله را جابه‌جا کند و نه ساختار تهدید را، از نگاه تل‌آویو ناکافی خواهد بود. پاکستان در این میان نقش یک میانجی فعال را ایفا کرده و به کانالی برای تماس‌های حساس تبدیل شده است؛ نقشی که نشان می‌دهد بخشی از منطقه، همراه با بازیگرانی چون مصر، ترکیه و برخی کشورهای عربی، بیش از هر چیز در پی مهار بحران و جلوگیری از گسترش آن است. اما در پس این صحنه، چین و روسیه نیز حضور دارند؛ با این تفاوت که روسیه بیشتر در پی حفظ جمهوری اسلامی در مدار خود و جلوگیری از یک توافق کامل با غرب است، در حالی که چین عمدتاً از منظر ثبات، انرژی، تجارت و جلوگیری از آشوب در شریان‌های حیاتی منطقه به مسئله ایران می‌نگرد.

در این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای پدیدار می‌شود که هر تحلیل آینده‌نگر درباره ایران باید بر آن مکث کند: اگر قرار است هر آلترناتیوی در آینده به بازیگری مؤثر تبدیل شود، نمی‌تواند فقط به واشنگتن یا حتی فقط به اسرائیل نگاه کند, چین نیز باید بخشی از این معادله باشد. دلیل این امر صرفاً بزرگی چین نیست، بلکه نوع منافع آن در ایران و منطقه است. چین طی سال‌های گذشته ایران را هم به‌عنوان منبع انرژی و هم به‌عنوان بخشی از کریدورهای بزرگ‌تر اتصال تجاری و راهبردی دیده است اما در عین حال، روابط اقتصادی و راهبردی پکن با کشورهای عرب خلیج فارس برای آن بسیار مهم‌تر و بزرگ‌تر از رابطه‌اش با تهران است. از این رو، چین نه بازیگری است که بخواهد برای نجات جمهوری اسلامی تا آخرین مرحله هزینه بدهد، و نه کشوری است که بتوان آن را از هر طرح آینده برای ایران کنار گذاشت.

پکن به ایران از منظر ثبات، دسترسی انرژی، امنیت مسیرهای دریایی، و جلوگیری از فروپاشی‌های پرهزینه نگاه می‌کند. برای هر نیروی سیاسی ایرانی که بخواهد در آینده به‌عنوان گزینه‌ای جدی دیده شود، پیام دادن به چین ضروری است: این‌که ایرانِ پس از جمهوری اسلامی نه میدان هرج‌ومرج خواهد بود، نه لزوماً سکویی برای تقابل با منافع مشروع پکن، بلکه کشوری باثبات، ملی و قابل پیش‌بینی خواهد بود که می‌تواند هم‌زمان با غرب، منطقه و آسیا کار کند. تحلیل‌های اخیر اندیشکده‌های معتبر نیز نشان می‌دهند که برای چین، اصل مهم نه وفاداری ایدئولوژیک به جمهوری اسلامی، بلکه ثبات بازار انرژی، امنیت مسیرهای تجاری و توازن میان ایران و رقبای عرب آن است.

از این منظر، اگر رضا پهلوی یا هر جریان سیاسی دیگری بخواهد از مرحله نمادین عبور کند، باید رابطه با چین را نه به‌مثابه یک موضوع حاشیه‌ای، بلکه به‌عنوان بخشی از معماری سیاست خارجی آینده ایران در نظر بگیرد. دلایل این ضرورت روشن است: نخست، چین یکی از مهم‌ترین بازیگران اقتصاد جهانی و یکی از مشتریان اصلی انرژی خاورمیانه است. دوم، بدون درنظر گرفتن نگاه پکن، هیچ طرح پایداری برای ثبات در خلیج فارس کامل نیست. سوم، چین نفوذ فزاینده‌ای در پاکستان، آسیای میانه و کریدورهای پیرامون ایران دارد, و چهارم، هر بدیلی که بخواهد به جهان اطمینان بدهد ایران آینده به صحنه‌ی تنش دائمی بدل نخواهد شد، ناگزیر است برای قدرتی چون چین نیز قابل فهم و قابل پیش‌بینی باشد. این به معنای «چین‌گرایی» نیست؛ به معنای فهم این واقعیت است که ایران آینده نمی‌تواند فقط با یک اردوگاه تعریف شود.

اتفاقاً همین‌جا است که رجوع به تجربه محمدرضا شاه، اگر با دقت و نه با نوستالژی ، می‌تواند آموزنده باشد. شاه بی‌تردید متحد ایالات متحده بود و ایرانِ دوران او در اردوگاه غرب تعریف می‌شد, اما سیاست خارجی او را نمی‌توان به «دنباله‌روی کامل» فروکاست. اسناد رسمی تاریخ‌نگاری آمریکا نشان می‌دهند که تهران در اوایل دهه ۱۹۷۰، هم پکن را به رسمیت شناخت و هم چین را ابزاری برای موازنه در برابر شوروی و حتی در نسبت با آمریکا می‌دید. یک برآورد اطلاعاتی آمریکا در همان دوره تصریح می‌کرد که شاه، چین را برای موازنه روابط ایران با شوروی و آمریکا مفید می‌دانست. در سند دیگری از وزارت خارجه آمریکا نیز آمده است که در سال ۱۹۷۲، هم سفر فرح به چین و هم سفر خود شاه به مسکو بخشی از تلاش او برای تثبیت جایگاه ایران به‌عنوان کشوری با نقش مستقل و مهم در سیاست جهانی بود. بنابراین، الگوی شاه این نبود که از آمریکا فاصله بگیرد و به بلوک کمونیست بپیوندد, بلکه این بود که حتی در چارچوب اتحاد با غرب، فضای مانور ایران را با رابطه با مسکو و پکن افزایش دهد و آنچه را به نفع منافع ملی ایران می‌دید دنبال کند.

اگر این تجربه تاریخی را به امروز ترجمه کنیم، نتیجه روشن است: هر بازیگر ملی‌گرای ایرانی که خود را وارث ایده «ایران‌محوری» بداند، باید از منطق وابستگی تک‌محور پرهیز کند. همان‌طور که محمدرضا شاه، با وجود اتحاد با واشنگتن، کوشید در جهان دوقطبی دهه ۱۹۷۰ فقط «در یک کمپ» حل نشود، هر طرح جدی برای ایرانِ پس از جمهوری اسلامی نیز باید بتواند با آمریکا، اروپا، اسرائیل، جهان عرب، هند و چین به‌طور هم‌زمان و بر اساس منافع ملی کار کند. تفاوت مهم اما این است که امروز چین نسبت به دهه ۱۹۷۰ نه یک قدرت حاشیه‌ای، بلکه یکی از ستون‌های اصلی اقتصاد و ژئوپلیتیک جهانی است. در نتیجه نادیده گرفتن آن، نه نشانه استقلال، بلکه نشانه ضعف در فهم نظم جدید جهانی خواهد بود.

در جریان اعتراضات، چه در داخل ایران و چه در تجمعات خارج از کشور، نام رضا پهلوی در شعارها و فضای اعتراضی مطرح شده که نشانه‌ای از برخورداری او از اعتبار و پذیرش در میان بخشی قابل توجه از جامعه تلقی شود، هرچند این امر لزوماً به معنای اجماع یا حمایت یکدست در میان همه نیروهای اجتماعی و سیاسی نیست و دامنه و عمق آن همچنان محل بحث و ارزیابی باقی مانده است. در عین حال، خود او نیز در مواضع رسمی‌اش بیش از پیش کوشیده تصویری از ایران آینده ارائه دهد که در آن روابط با آمریکا عادی می‌شود، اسرائیل به رسمیت شناخته می‌شود و چارچوبی شبیه به گسترش «توافق‌های ابراهیم» به «توافق‌های کوروش» پیشنهاد می‌شود. هم‌زمان، گزارش‌های مستقل نشان می‌دهند که او خود را برای نقش در دولت انتقالی مطرح کرده و بر ضرورت ائتلاف میان مخالفان تأکید داشته است. اما اگر این تصویر قرار است از سطح شعار فراتر برود، باید یک ضلع دیگر نیز به‌طور جدی به آن افزوده شود: تعریف روشن نسبت با چین و آسیا، نه از موضع وابستگی، بلکه از منظر واقع‌گرایی و منافع ملی.

از این منظر، تمرکز صرف بر میزان محبوبیت داخلی، بدون توجه به الزامات سیاست خارجی، به تحلیلی ناقص منجر می‌شود. به همان اندازه که ارتباط با جامعه داخل اهمیت دارد، توانایی برقراری ارتباط چندلایه با بازیگران مختلف از اسرائیل و کشورهای عربی گرفته تا هند و چین نیز تعیین‌کننده است. هر یک از این بازیگران منافع، نگرانی‌ها و محدودیت‌های خاص خود را دارند و هیچ‌کدام در چارچوب یک ائتلاف ساده و یک‌بعدی عمل نمی‌کنند. بنابراین، هرگونه تلاش برای نقش‌آفرینی در سطح ملی، ناگزیر از درک این پیچیدگی و حرکت در میان این لایه‌های متداخل است. مسئله، صرفاً «حمایت گرفتن» نیست, مسئله این است که آیا یک بدیل ایرانی می‌تواند تصویری از آینده کشور ارائه دهد که برای مردم ایران امیدوارکننده، برای منطقه اطمینان‌بخش، و برای قدرت‌های جهانی قابل تعامل باشد.

با این حال، پرسش تعیین‌کننده همچنان باقی است: آیا این نشانه‌ها چه در سطح داخلی و چه در سطح خارجی می‌توانند به سطحی از انسجام و عمق برسند که در لحظات بحرانی، به یک نیروی مؤثر در معادلات واقعی تبدیل شوند؟ تجربه نشان داده است که حضور در فضای اعتراضی یا حتی جلب توجه در عرصه بین‌المللی، به‌تنهایی جایگزین ساختار سازمانی، شبکه‌های اجتماعی پایدار و ظرفیت هماهنگ‌سازی نیروهای مختلف نمی‌شود. چالش اصلی، تبدیل این نشانه‌ها به نوعی ظرفیت عملی است که بتواند در زمان‌های حساس، اثرگذاری واقعی داشته باشد. به‌ویژه در شرایطی که گزارش‌های میدانی از ایران نشان می‌دهند جامعه، پس از جنگ و سرکوب، هم‌زمان با خشم، فرسودگی و ترس نیز مواجه است، هر آلترناتیوی باید علاوه بر زبان امید، زبان ثبات و امکان نیز داشته باشد.

در نهایت، آینده ایران را می‌توان در قالب چند مسیر محتمل تصور کرد. یک مسیر، رسیدن به توافقی محدود است که تنش را کاهش می‌دهد اما ساختار داخلی را تغییر نمی‌دهد و صرفاً به تداوم وضعیت با شدتی کمتر می‌انجامد. مسیر دیگر، تداوم وضعیت فرسایشی است که در آن نه جنگی تمام‌عیار رخ می‌دهد و نه صلحی پایدار شکل می‌گیرد و نظام به‌تدریج تحت فشارهای داخلی و خارجی تحلیل می‌رود. اما مسیر سوم، که هرچند پیچیده‌تر و زمان‌برتر است، ترکیبی از شکاف درونی قدرت و فشار اجتماعی است که می‌تواند به تغییرات عمیق‌تر منجر شود. در این سناریوی سوم، نقش یک آلترناتیو موفق نه فقط در مخالفت با جمهوری اسلامی، بلکه در توانایی ساختن یک شبکه اعتماد چندسطحی تعریف می‌شود: اعتماد در داخل، اطمینان در منطقه، و قابلیت تعامل در سطح جهانی. ایران در نقطه‌ای حساس قرار گرفته است, نقطه‌ای که در آن شکاف در ساختار قدرت، بازآرایی در نظم منطقه‌ای و فشارهای اجتماعی به‌طور هم‌زمان حضور دارند.

با این حال، هیچ‌یک از این عوامل به‌تنهایی تعیین‌کننده نیستند. تجربه نشان داده است که نه توافق‌های بین‌المللی به‌تنهایی می‌توانند مسیر یک کشور را تغییر دهند و نه فشار خارجی بدون همراهی داخلی به نتیجه پایدار می‌رسد. اگر قرار باشد از دل این بحران افقی تازه برای ایران گشوده شود، آن افق نه از وابستگی به یک قدرت، بلکه از ترکیب مشروعیت داخلی، واقع‌گرایی دیپلماتیک و استقلال در تعریف منافع ملی به دست خواهد آمد. شاید مهم‌ترین درسی که هم از وضعیت امروز و هم از تجربه تاریخی پهلوی می‌توان گرفت همین باشد: ایران زمانی دست بالا خواهد داشت که نه در انزوای ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بماند و نه آینده خود را به یک محور خارجی گره بزند، بلکه بتواند با همه بازیگران مهم از واشنگتن و بروکسل تا دهلی، پکن، تل‌آویو و پایتخت‌های عربی بر اساس آنچه برای ایران بهتر است سخن بگوید و عمل کند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy